معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

روی تخت اورژانس زیر سرمی که با قوی ترین مسکن ها و داروهای معده پر شده است دراز کشیده ام اما مگر درد لحظه ای  رهایم می کند؟ آنقدر شدید است که اصلا نمی توانم روی تخت آرام بگیرم ، هی بلند می شود خودم را جمع می کنم ،حمله درد وحشتناک است ، از درد به خودم می پیچم طوری که چند بارسرم از دستم کنده می شود و خون فوران می کند چند بار رگم را عوض می کنند سرم دارد کم کم تمام می شود، و من هنوز هم از درد ناله می کنم ،وسط این حمله وحشتناک درد برای لحظه ای به این فکر می کنم که اگر دردم جدی باشد ، اگر هیچ گاه نتوانم مادر شوم؟ نه خدای من امکان ندارد، یادم می آید که چه قدر این چهل روز آرزوی مرگ کرده ام ، همان جا  پشیمان می شوم وتوبه می کنم خدایا بنده ضعیف ات را ببخش (ارحم عبدک الضعیف) .

سرم که تمام می شود کمی حالم بهتر است اما این حال خوب ماندگار نیست و همین که به خانه می رسم باز هم همان درد وحشتناک سراغم می آید ، تا صبح نمی توانم بخوابم فقط روی شکمم خم می شوم و را ه می روم تا درد را کمی کمتر حس کنم ،صبح دوباره اورژانس دوباره داروهای معده و مسکن بازهم برای یکی دو ساعت حالم رابهتر می کند و دوباره باز هم حمله درد.

این درد وحشتناک مقاوم به درمان نمی تواند از معده باشد ، این را دکتر بعد ازمراجعات مکررم به اورژانس می گوید و این می شود که در یکی از شب های سرد زمستانی دقیقا توی همان بیمارستان که چهل روز بیش بدترین اتفاق عمرم را تجربه کرده بودم بستری می شوم این بار در بخش جراحی.

حالا دردم آنقدر شدید است که انگار یک میله آهنی داغ داغ را در معده ام فرو کرده باشند تا صبح چند بار پرستار را صدا می کنم و هربار با تزریق قوی ترین داروهای مسکن دو سه ساعتی میخوابم و باز هم با حمله وحشتناک درد بیدار می شوم و باز هم مسکن .

همه چیز در همان فضا اتفاق می افتد، دستگاه سونوگرافی که چهل روز پیش برای اولین بار جای خالی دخترم را نشان داده بود حالا التهاب کبد و سنگ کیسه صفرا نشان می دهد و دکتر درمانم را با ترزیق سرم و آنتی بیوتیک شروع می کند و پیسنهاد می دهد دو روزی را در بخش بستری بمانم.

حمله های وحشتناک درد کم تر و کم تر می شوند حالا همین که سرمم تمام می شود و آزادی عمل پیدا می کنم خودم را دقیقا رو به روی اتاق زایمان می بینم. همین طور می ایستم و نگاه می کنم بی آن که هدفی داشته  باشم ، روی صندلی های دم در همراهان نشسته اند اکثرشان  ساک های رنگ و وارنگ نوزادی با خودشان اورده اند، خدای من چه قدر آرزوها داشتم من باید این روزها دغدغه رنگ و مارک وسایل  فرشته ام را داشتم اینجا چه می کنم؟ هر بار پرستار از اتاق بیرون میاد وخبر به دنیا آمدن نوزادی را می دهد و لباس های نوزاد را تحویل می گیرد ، اکثر همراه ها با شنیدن خبر به دنیا آمدن نورسیده از شوق برمی خیزند و بقیه بهشان تبریک می گویند ، دلم می رود به همان شب آن شب او  پشت در این اتاق که اتفاقا  خیلی هم شلوغ بود چه کشیده ا؟ آن شب دلگیر برای او  شاید به اندازه من سخت بوده شاید هم بیشتر؟اشوق و ذوق هایش برای آمدن دخترمان و باباشدن که یادم می آید حال آن شبش را اصلا نمی توانم تصور کنم ..............

تا به خودم می آیم ، نیم ساعتی است همان جا ایستاده ام و همه دارند با تعجب نگاهم می کنند چند نفری دلیل ایستادنم را می پرسند من اما حرفی نمی زنم سرم را پایین می اندازم و بر می گردم .و  چند ساعت بعد دوباره همان جا هستم وقتی بیماران و همراهانشان احتمالا عوض شده اند. دوباره همان صحنه ها که برای من حالا حسرت بارترین صحنه های دنیا هستند.

عزیز دل مادر دلم هوایت را کرده این بیمارستان غمزده بوی تو را می دهد مرا ببخش اگر مادرخوبی نبودم  اگر نتوانستم خوب بدرقه ات کنم اگر آن قد ضعیف بودم که حتی جرات نکردم درست نگاهت کنم اگر هیچ گاه نخواستم بغلت کنم ، داغ تو حسرت خیلی چیزها را به دلم گذاشت مراببخش که مادر خوبی نبودم .......................

فقط خدا می داند تنها چیزی که در آن روزها می توانست حالم را خوب کند همین دردهای وحشتناک و بستری شدن در همان بیمارستان بود همان جا توی همان فضا و میان اشک هایم ،پشت در اتاق زایمان رفتن فرشته ام  را پذیرفتم ، باور کردم که دیگر ندارمش و با شمردن هفته های بارداری دیگر هیچ اتفاقی برای من نمی افتد ، باور کردم که بهار پیش رو بهار مادرشدنم نیست و من باید خودم را به سال های پیش برگردانم همان سال هایی که شوق و ذوق های مادرانه ام را زیر خروارها روزمرگی می پوشاندم و ذوق زندگی دونفره مان را می کردم ،اما با این تفاوت یزرگ که حالا من و او در دنیایی که همه چیز جاودانه است مامان و بابای یکی از فرشته های خدا هستیم ،خدایا شکرت .

از بیمارستان که مرخص می شوم دلم آرام شده است حالا می فهمم این که شب ها راحت می خوابم چه نعمت بزرگی است حالا خدا را برای لحظه به لحظه ای که دردی ندارم شکر می کنم ، حالا خدارا شکر می کنم که مشکلم جدی نبوده و اگر خدا اراده کند می توانم دوباره مادر باشم ....خداراشکر

دوباره باید همه چیز را از اول شروع کنیم گام اول را او بر می دارد و همان روزها می رود پیش اورولوژیست ، دکتری که وقتی به او گفتیم تهران بیوپسی انجام دادیم و مثبت بوده و با همان وارد سیکل شده ایم شاید هیچ گاه حرفمان را باور نکرد لااقل حالات چهره اش که بارها این را نشان داده بود حالا هم با حالتی که نمی خواست  ناامیدمان کند پیشنهاد داد آمپول ها را ادامه دهیم و چهار ماه بعد بیاییم ،توکل به خدا ان شاالله که مثبت می شود.

فرشته مان دوباره دور و دست نایافتنی می شود و ما دوباره باید همه احساسات مادرانه و پدرانه را ته صندوقچه دلمان پنهان  کنیم ،اما این بارکارمان خیلی  خیلی سخت تر است برگه ها  و عکس های سونوگرافی حاملگی ، آزمایش های غربالگری ،لباس های بارداری ، حتی بادام و پسته ای که برای غذاهای مقوی بعد زایمان تهیه کرده بودیم این ها را چه کنیم ؟ این ها را کجا پنهان کنیم ؟

اما وسط این روزهای به معنای واقعی دردناک خدای مهربان باز هم حواسش به ما هست طوری که منی که فکر می کردم با رفتن فرشته ام زنده نمی مانم ،روز به روز حالم بهتر می شود ، باید جسم و روحم را برای دوباره مادر شدن آماده کنم  این است که دست به کار می شوم و در اولین اقدام ده کیلو اضافه وزن دوران بارداریم را کم می کنم روز به روز که بدنم عادی تر می شود انگار که یک قدم به مادر شدن نزدیک تر بشوم دلم هم آرام تر می شود.

حالا همه زن های فامیل هم یکی یکی دارند حامله می شوند بعضی ها حتی بچه سوم و چهارمشان است ،نگاه هایم به دختر جاریم که کمتر از یکسال از دخترم بزرگتر می شد را فقط خدا می فهمد.......


پی نوشت 1 : خدای مهربانم این روزها میهمان توام ،منتظر باران رحمت و مغفرت.

پی نوشت 2: درد وحشتناک و التهاب کبد نتیجه  همسفری چهار ماهه ام با پروژسترون ها بود،خدایا شکرت

پی نوشت 3 : گاهی درد بزرگ ترین و آرامبخش ترین نعمت خداست .

سحر قریب
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴۱ نظر

چهل و هشت ساعت تمام خواب به چشمم نمی آید ، هنوز هم آن چه پیش آمده را باور نکرده ام ، گاهی آرامم و گاهی صدای گریه و شیونم  همه بخش  بیمارستان را پر می کند ، دستم روی شکمم می لغزد خدای من دارد تکان می خورد ناخود آگاه ذوق می کنم و بعد دوباره یادم می آید که همه چیز تمام شده است دوباره بغضم می ترکد.

منی که همیشه و همیشه از داروهای آرامبخش بد می گفتم آن شب برای اولین بار در عمرم با آرامبخش می خوابم اما این خواب مصنوعی فقط چندساعتی طول می کشد و خیلی زود دوباره چشم هایم را باز می کنم .

هنوز هم بهت زده ام باورم نمی شود همه چیز به این راحتی تمام شده!باورم نمی شود فرشته ای که برای داشتنش سال ها سختی های جور و واجور کشیده ام به همین راحتی تنهایم گذاشته ،باورم نمی شود روزشمار بارداریم به همین راحتی و بدون هیچ نتیجه ای به نقطه پایان رسیده ، همه هم اتاقی ها و همراهانشان دلشان برایم می سوزد ، نگاه های پر از ترحمشان بیشتر عذابم می دهد ، خدایا کاش زودتر از اینجا می رفتم ، این اتاق پر از بوی نوزاد و شیر مادر برایم عذاب آورترین جای دنیاست ، کاش زودتر از اینجا بروم شاید مثل این چند سال اخیر بتوانم دوباره احساسات مادرانه را در خودم سرکوب کنم ، شاید دل بهانه گیرم را بتوانم آرام کنم و بازهم این نداشته بزرگ زندگیم را زیر خروارها روزمرگی پنهان کنم.

یا علی می گویم و روی پاهایم می ایستم ،کارهای ترخیصم را خودم انجام می دهم ، حالا که بچه ای در کار نیست چرا باید او را وسط ساعت کاریش به بیمارستان بکشانم ؟، می دانم که پدرم هم حال خوشی ندارد ، و محیط غمناک بیمارستان بی قرارترش می کند، این است که خودم همه کارها را انجام می دهم ، طوری که مسئول ترخیص متوجه نشود پرونده ام  را باز می کنم ، برای اولین بار در عمرم نام خودم و او را به عنوان مادر و پدر روی یک صفحه می بینم ، خدا می داند چه قدر منتظر چنین روزی بودم روزی که گواهی تولد دردانه ای به اسم من و او صادر شود ، اما حالا بالای این صفحه رویایی به جای گواهی تولد ، نوشته اند گواهی فوت ،دلم آتش می گیرد، عزیز دل مادر هنوز برایت مادرت زود است گواهی فوت امضا کند..............

پدرم می آید دنبالمان و من و مادر را به خانه می برد ، کمی آرام تر شده ام ، مادرم برایم از جنین هفت ماهه ای که سال ها پیش سقط کرده است می گوید و چند قصه و روایت دیگر از زنان همسایه و فامیل و آشنا که بعد از سقط همگی به لطف خدا دوباره مادر شده اند ، من اما می دانم شرایطم با هیچ کدام از آنهایی که قصه شان را می گوید یکی نیست اما بازم این روایت ها حالم را بهتر می کند مهم نیست که بارداریم مثل همه نبود مهم این است که من به اراده خدای مهربان در شرایطی که شاید از نظر پزشکی شانس زیادی نداشتیم پنج ماه مادر بودم ، خدا همان خداست ..............

  از روی طاقچه قرآن را باز می کنم ، خدا مهربان خودت آرامم کن و این بار آیه های زیبای سوره انبیا آرامش قلب خسته ام می شود:

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ﴿۸۳﴾

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ ﴿۸۴﴾

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳)

پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه

با آنان [مجددا] به وى عطا کردیم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت‏کنندگان [باشد] (۸۴)

همان شب به خانه خودم بر می گردم می دانم که هیچ کس مثل او و هیچ کجا مثل خانه ام  حالم را خوب نمی کند. او اما خیلی آرام است ،آرامشی که برایم خیلی خیلی دور از تصور است ، و چه قدر این روزها نمازهایش را عاشقانه تر می خواند ، صدای مردانه اش که در خانه می پیچد دلم به معجزه امیدوار می شود ، خدایا یعنی آخر این قصه چه می شود؟

کتاب ریحانه بهشتی روی میز است ، چند کتاب مادر و کودک دیگر که همراه های این پنج ماهم بوده اند هم کنارش ، هنوز یک ماه نشده که مانتوی بارداری گرفته ام ، لباس های گشاد مخصوص بارداریم هر کدام گوشه ای هستند ، دلم برای همه آرزوهای بر باد رفته ام می گیرد ، همه را یکی یکی جمع می کنم همه لباس ها و کتاب ها را ، بعدش چشمم به قرص های کلسیم و آهن می افتد ، چه قدر با وسواس بهترینش را تهیه کرده بودم اما حالا ....همه را جمع می کنم  می گذارم ته ته کمد جایی که حالا حالا ها چشمم به آ نها نیفتد ، خدایا یعنی می شود روزی دوباره درب آن کمد را باز کنم ؟


از فردای آن روز فکر و خیال لحظه ای راحتم نمی گذارد  شاید هزاربار همه اتفاقات چندروز مانده به حادثه را توی ذهنم مرور می کنم  هربار به چیزی ربطش می دهم نکند باید فلان کار را نمی کردم ، نکند باید فلان کار را می کردم ، فلان چیز را چرا خورم ، کاش فلان چیز را می خوردم،و هر بار به نتیجه ای نمی رسم ، حتی افکارم را هم کنکاش می کنم نکند فلان فکرم اشتباه بوده ، چرا خودم را درگیر مسائل بی اهمیت می کردم ، وای خدای من من که این همه خودم را محدود کرده بودم کاش باز هم بیشتر مراقب می بودم.

روزها و شب هایم یکی شده اند ، ماه صفر تمام می شود ،ربیع الاول از زاه می رسد و من اما هنوز هم هفته های بارداریم را می شمارم ، هنوز هم شب ها دستم می رود روی شکمم ، هنوز هم به اشاره ای بغضم می ترکد ،هنوز نتوانستم این همه درد را هضم کنم و چه بسیلر وقت هایی که از خدا مرگ طلب می کنم.

حالا حدود چهل روز از پرکشیدن فرشته ام می گذرد ، و من هنوز هم منتظر معجزه ای هستم که همه هستی ام را به من برگرداند ، هنوز هم شب ها با گریه می خوابم ، و همین که تنها می شوم صدای ضجه هایم خانه را پر می کند، همین شب هاست که ناگهان درد وحشتناکی سراغم می آید ، درد وحشتناکی که بدون اغراق توان نفس کشیدن را از من می گیرد ، آن قدر شدید است که حس می کنم الان است که بمیرم حتی شهادتین می گویم . دو سه بار می روم اورژانس ، خدارو شکر نوار قلبم مشکلی ندارد ، به معده ربطش می دهند و منی که هیچ گاه و در هیچ مقطعی مشکل معده نداشتم حالا به قوی ترین دارو ها و سرم های مربوط به معده جواب نمی دهم نهایتا یک ساعتی حالم بهتر می شود و همین که به خانه می رسم باز هم همان درد وحشتناک ..............




پی نوشت 1 نمی دانم چه سری است که داستان انتظارم با ماه مهمانی خدا پیوند خورده است ، دخترم هدیه ماه رمضان بود و این روزها بازهم منتظر معجزه ام

پی نوشت 2 : سعی می کنم ،  تندتر بنویسم تا زودتر به زمان حال برسیم

پی نوشت 3 : حلول ماه میهمانی خدا مبارک ، خیلی خیلی بیشتر از همیشه التماس دعا




سحر قریب
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

اذان ظهر را گفته اند با احتیاط سوار ماشین پدر می شوم ،حالم خوب خوب است هنوز جنسیت دردانه مان را به مادرم نگفته ام  اما باز هم همه حرف هایمان وحول محور مهمان تو راهیمان است ،می نشینیم برنامه ریزی می کنیم برای خرید وسایلش ، پتوی نوزادی  که خواهرم مشغول بافتنش بود کم کم دارد تمام می شود ، حتی مادرم پارچه سوغات مکه ی دوستی را به من می دهد که بدوزم و در مهمانی های بعد زایمانم بپوشم .

ناهار را باهم می خوریم ، روی تخت کنار خواهرم دراز کشیده ام و مثل همیشه به ترک دیوار هم می خندیم ،کم کم حس می کنم حالم خوب نیست نمی فهمم چرا؟اصلا نمی فهمم کجایم خوب نیست ؟ فقط حس می کنم دارم یک طوری می شوم یک طور عجیب و غریب ..............

کمی دراز می کشم چنددانه خرما می خورم شاید بدنم ضعیف شده ،بعدترش ربطش می دهم به مزاج غذاها ، چایی نبات  هم می خورم ، کمی هم حالم بهتر می شود ، ناگهان حس می کنم کمرم کمی درد می کند ، یادم می آید توی کتاب های مسائل دوران بارداری خوانده بودم که کمر درد شکایت شایع زنان در هفته 21 بارداری است ، پس چیز نگران کننده ای نیست، نیم ساعتی می گذرد کمر دردم بهتر شده حتما چایی نبات دوای دردم بوده اما نه انگار بازهم درد دارم ، دردش اما قابل تحمل است طوری که به غیر از مادرم کسی در خانه متوجه نمی شود ، به دکترم هم زنگ می زنم می گوید این دردها خیلی غیرعادی نیست یک قرص استامینفون بخور و استراحت کن ، فردای همان روز نوبت ویزیت ماهیانه ام هست ، خوب است بگویم کمر دردم را هم بررسی کند.

صدای اذان مغرب بلند شده که او وارد می شود ،شاید بد نباشد که خودرا به دکتری نشان دهم ، دکتر خودم که امروز در دسترس نیست  ببرویم بیمارستان بهتر است آنجا حتما پزشک هم دارند، سوار ماشین می شوم حالا دیگر از درد هیچ چیز نمی فهمم ، حمله درد که شروع می شود بین خودم و مرگ فاصله ای حس نمی کنم ، آنقدر شدید است که در آن لحظه اصلا اسمم هم یادم نمی آید چه برسد به این که من حالا باردارم و..............

این حمله ها اما ماندگار نیستند و درست وقتی که می خواهم در ماشین را باز کنم و خودم را به خیابان بیندازم به ناگاه قطع می شوند جوری که اصلا نمی فهمم برای چه داریم می رویم بیمارستان؟ من که مشکلی ندارم ؟آنقدر عادی هستم که حتی با تلفن هم صحبت می کنم ، اما نه تمام نشده اند دوباره حمله می کنند این بار شدیدتر خدایا کاش می مردم ،به تنها چیزی که فکر نمی کنم این است که بچه آسیب دیده باشد ، حمله های درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شوند توی بیماریستان همین که روی تخت می خوابم مامای اتاق زایمان معاینه ام می کند و با خونسردی خاصی می گوید دهانه رحم اش  کاملا باز است بچه دارد به دنیا می آید.ببریدش روی تخت زایمان  همان جا فریاد می زنم م هنوز وقت زایمانم نیست و آن ها تازه می فهمند که .................

حالا دیگر از درد  فریاد می زنم ،حمله وحشتناک درد نمی گذارد به هیچ چیز فکر کنم ، فقط التماس می کنم ، نمی گذارم آنژیوکت را توی دستم فرو کنند ،ظرف سرم را پرت می کنم نه نه حالا وقتش نیست من خودم را برای دردهای وحشتناک تر هم آماده کرده بودم اما نه حالا حدود چهار ماه دیگر. حالا خانم دکتر هم خود را رسانده است قسمش می دهم کاری کند اما اوهم سرش را به علامت تاسف تکان می دهد. ناگهان پاهایم داغ داغ می شود و دردم فروکش می کند می دانم که این یعنی پاره شدن کیسه آب .یعنی پایان ماجرا، یعنی حسرتی که انگار باید بماند باماو همان لحظه حس می کنم جان از بدنم رفت همه امیدم در ثانیه ای ناامید شد ،و من تسلیم روی تخت می افتم حالا بیایید همه بدنم را سوراخ کنید دیگر چه فرقی می کند و درست همان لحظه که دیگر دلیلی برای زنده بودن نمی یابم انگار کسی درگوشم روضه سقای دشت کربلا را می خواند امید ناامیدشده ابالفضل العباس را زیاد شنیده بودم اما این بار حسش کردم . این بار فهمیدمش گرچه بازهم دردما کجا و در آن ها کجا.

آن شب می شود بدترین شب عمرم شبی که غرق در خون تکه ای از وجودم را بدرقه می کنم ، فرشته ای که نقطه پایان همه سختی ها و حسرت های چندین ساله ام بود فرشته ای که حاضر بودم نباشم اما بماند و برای همیشه مرد زندگیم را بابا کند فرشته ای که روز تولدش را بارها در رویاهایم به تصویر کشیده بودم و قرار بود بهار پیش رو را بهترین بهار عمرم کند حالا میان تیره ترین و دلگیرترین شب پاییزی عمرم پر می کشد و داغش را تا ابد بر دلم می گذارد.آنقدر از درد فریاد کشیده ام که گلویم می سوزد ، زیر لب زمزمه می کنم رضا برضایک و تسلیما لامرک و باز هم آرزوی قدیمی دوقلو داشتن  ، خدایا مگر نمی گویند لحظه زایمان دعا می گیرد ، نخواستی دخترم بماند تسلیمم اما من عقب نمی کشم ، درگاه تو جای کم خواستن نیست ، خدایا من هنوز هم روی حرفم هستم ...........

می برندم توی بخش تک و تنها به خواست خودم همه رفته اندخانه مادرم ،پدرم و او ، تختم را نشانم می دهند ، صدای گریه نوزاد می آید هر چهار هم اتاقی تازه زایمان کرده اند ، بعضی هایشان حتی دونفر همراه دارند مادربزرگ ها  دارند شیر دادن را به مادرهای تازه کار یاد می دهند،همینطور بغل کردن و بادگلو گرفتن را ،همه پر از شوقند ،جمله کلیشه ای  قدم نورسیده مبارک و بچه شبیه کیست ؟مرتب شنیده می شود با این که شب از نیمه گذشته و اذان صبح نزدیک است اما قصد خاموش کردن چراغ را ندارند باباها و پدر بزرگ ها مرتب تلفنی حال نوزاد تازه به دنیا آمده را می پرسند و من آنجا دقیقا حال دانش آموزی را دارم که توی امتحانی که همه قبول شده اند رد شده است ، گلویم بسته شده است چند نفر از جمله پرستار بخش سراغ بچه ام را می گیرند و من مجبورم دشوارترین  جمله ای را که یک  مادر در زندگی می تواند به زبان جاری کند را بگویم :بچه ام زنده نماند، بچه ام مرد را نمی توانم بگویم .حتی دیگر گریه هم نمی کنم فقط بهت زده به پنجره نگاه می کنم  خدای من این شب چرا صبح نمی شود.؟؟؟؟؟؟؟؟.................

ثانیه به ثانیه آن شب برایم مثل سال می گذرد بی آن که حتی لحظه ای چشم هایم را ببندم چندبارمحکم توی صورتم می زنم شاید خواب باشد اما نه حقیقت است آفتاب که طلوع کند من دیگر مادر نیستم .

من که تا دیروز اگر فقط قطره ای شبیه خون می دیدم دنیا را به هم می ریختم حالا دریای خون می بینم خدایا چرا من زنده ام ؟چرا نمی میرم ؟این همه درد درتوانم نیست در این فکرها هستم که صدای یک شعر کودکانه توجه ام  را جلب می کند  بله برای خانم های تازه زایمان کرده در اتاق فیلم ویدیوئی مراقبت از نوزاد گذاشته اند خدایا کاش گوش هایم کر می شدند کاش چشم هایم نمی دیدند........

خانم پرستار می آید و مراحل شیر دهی را آموزش می دهد و  مثل همه سراغ بچه ام را می گیرد..........

برای همه من زنی هستم که بچه پنج ماهه اش را سقط کرده است اما هیچ کس حتی مادرم نمی داند برای داشتنش چه ها کشیده ام کسی نمی داند همه سرمایه مادی و معنوی زندگیمان  را برایش داده ایم  کسی نمی داند ممکن است این دفعه دیگر حتی در بیضه هم اسپرم نباشد شاید دیگر شانسی نداشته باشیم چه کسی می داند که برای داشتنش هم من و هم او طعم اتاق عمل و بی هوشی کشیده ایم  این است که هیچ کس مارا نمی فهمد همه می گویند خوشحال باش که حامله می شوی نازاهای دور و برت را ببین ،اگر با روش های آزمایشگاهی باردار شده بودی سخت بود حالا که چیزی نشده شش ماه دیگر مثل خیلی های دیگر دوباره از اول شروع می کنی و کسی نمی داند اگر قرار بر نازایی و ناباروری بود ما از همه زوج های نازا نازاتر بودیم دخترمان فقط معجزه خدا بود یعنی دوباره لیاقت معجزه را داریم؟؟؟؟؟

نمی دانم و نخواستم بدانم  آن شب بر او چه گذشت ،تک و تنها توی خانه ای که گوشه به گوشه اش خاطره روزهای خوش بارداری است،در حالی که حتی کسی نبود که دلداریش دهد ،با آن شب کشدار چگونه کنار آمد را نمی دانم اما اولین بار که دیدمش توی صورتم لبخند شیرینی زدو جوری که کسی نفهمد گفت :ناراحت نباش دوباره شروع می کنیم همه چیز را از اول.و این بهترین دوای درد من بود  بهترین مرهم دل شکسته ام..............................




پی نوشت 1 ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود...............

پی نوشت 2 خدایا ممنون که اجازه دادی مادری کنم

پی نوشت3 : در آستانه شروع دوباره ایم ، بیش از همیشه التماس دعا

سحر قریب
۰۹ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ نظر

شهر بوی محرم گرفته ،کوچه ها و خیابان ها را سیاه پوش کرده اند ، دیگ های آش نذری معروف شب اول محرم حکایت از شروع دوباره شور حسینی دارد اما مراسم های دلنشین و آیین هایی که هرسال تکرار می شود امسال برای من خیلی خیلی متفاوت است ، امسال جای تمام بغض ها و حسرت های هرساله ام را شور مادرانه پر کرده است ، امسال دیگر تک و تنها دل دردمندم را به حسینیه نمی رسانم ، دردانه ای که شک ندارم بزرگ ترین هدیه آقا اباعبدالله است در بطنم  نفس می کشد  و همین که مداح ذکر یا حسین  می گوید چنان به حرکت در می آید که باورم نمی شود .با این که به دلیل شرایط بارداری بیشتر مراسم ها را از تلویزیون تماشا می کنم  اما این محرم با همه محرم هایی که پشت سر گذاشته ام متفاوت است .

وای خدای من باورم نمی شود سال دیگر این موقع عزیز دلم هفت ماهه است ، کی بشود که لباس سبز حسینی تنش کنم، شال عزای جدش را به گردنش بیاندازم و بیرق علوی به دستش دهم ، این رویای دوست داشتنی که تا چندی  پیش برایم دور  و دست نیافتنی بود روز به روز دارد نزدیک و نزدیک تر می شود ، عجیب محرم امسال بوی استجابت می دهد ، لحظه به لحظه اش را عطر دلنشین شکرگزاری پر کرده است آن چنان خود را غرق در خوشبختی می بینم که بیشتر وقت ها یادم می رود چیزی از خدا بخواهم ، همه زندگی من ، همه آرزوها و خواسته های من حالا درون من است دیگر چه بخواهم از خدایی که اراده کرد تا با وجود همه مشکلات مادر باشم..........

برای اولین بار در عمرم تاسوعا و عاشورا را در خانه می مانم ، یادم می آید حتی سال کنکور با آن که تقریبا هیچ جا نمی رفتم اما باز عاشورا را در خانه نماندم ، این بار اما امانت خدا را در شکم دارم ، و شرط عقل است که احتیاط کنم و وارد محیط های شلوغ نشوم ، او را مثل هرسال روانه مراسم می کنم و حالا می نشینیم و یک زیارت ناحیه  ی مقدسه دونفره می خوانیم و چه قدر می چسبد. حتی عبادت ها ی دونفره مادر و فرزندی هم رنگ و لعاب دیگری دارد.

دهه محرم کم کم تمام می شود و ما روز به روز به پایان پنج ماهگی و روزی که برای سونو گرافی سه بعدی مشخص کرده ایم نزدیک تر می شویم .خدا کند که سالم باشد، خدا کند که جفت بالا رفته باشد و نگرانی هایمان تمام شود ، خدا کند که طول سرویکس ( دهانه رحم) در حد نرمال باشد تا دلمان آرام بگیرد ، یعنی دختر است یا پسر؟

 باز هم روی تخت سونوگرافی دراز می کشم ،و او رو به روی من می ایستد ،دکتر به صفحه مانیتور نگاه می کند و گزارش سونو گرافی را شروع می کند ، منشی اش تند تند مشغول تایپ کردن است اولین چیزی که می گوید:جنین 21  هفته ،دختر..................

به ثانیه ای  چشم هایم پر از اشک و گونه هایم خیس می شود  جوری که دکتر هم متوجه می شود و می گوید حق داری مادر شدن شوق دارد خیلی شوق دارد.(ودکتر اصلا و ابدا نمی داند که مادر شدن برای منی که مسیری سخت و طاقت فرسا را پیموده ام ،برای منی که سال ها انتظار حسرت بار کشیده ام ، برای منی که بارها و بارها ناامیدی را تجربه کرده ام و باور کرده بودم که شاید این صحنه ها را هیچ گاه تجربه نکنم فقط شوق ندارد که لذت تولد دوباره  را دارد .)

دخترم توی صفحه مانیتور آنقدر شیطنت می کند که دکتر هم از کارهایش می خندد ، چند بار حتی نمی توانم جلو خودم را بگیرم و من هم بلند بلند می خندم  طوری که دخترم بیشتر جا به جا می شود و دکتر مجبور است کارش را از سر بگیرد.دست هایش را جلوی صورتش گرفته و مرتب وول می خورد ، همه اجزای بدنش را یک به یک بررسی می کند و خدا را شکر هیچ مشکلی ندارد.

نوبت می رسد به وضعیت جفت و طول سرویکس( دهانه رحم) ، جفت خودش را بالا کشیده و در شرایط معمول قرار گرفته ،همین که می گوید طول سرویکس 40 از اعماق وجودم نفس راحتی می کشم طوری که همه متوجه  شوند ، قبلا در تحقیقات اینترنتی ام فهمیده بودم که طول سرویکس 40 عالسیت. و چه چیز بهتر از این.

به جرات می توانم بگویم که روی تخت سونوگرافی بهترین دقایق عمرم رقم می خورد، وقتی که از تخت پایین می آیم همه چیز برایم عوض شده اند . راستش به دلیل شرایط خاص بارداری و نگرانی های مرتبطش تا آن لحظه هنوز هم باورم نشده بود که مادر شده ام اما از همان روز مادرانه هایم واقعی واقعی شدند.............

حالا دخترکم اسم هم دارد و مامان و بابایش دارند خود را برای ناز و ادایش آماده می کنند ،برای دنیای زیبای دخترانه ، برای خنده های از ته دل ، برای قربان صدقه رفتنش ، و برای شوخی ها و سر به سر گذاشتن های پدر و دختری و برای دنیای حرف های در گوشی مادرانه و دخترانه.

حالا هرجا که می روم همه حواسم به دختر بچه هاست فرقی نمی کند توی مهمانی فامیل باشد یا توی مسجد یا اصلا توی پیاده رو خیابان ،توی ذهنم یک به یک آن ها را دختر خودم تصور می کنم یعنی قرار است شبیه کدامیک از این ها باشد ؟ موهایش صاف است یا فرفری ؟رنگ پوستش به احتمال زیاد سفید می شود ، رنگ چشم هایش یعنی چه رنگی است؟آن  پالتوی صورتی را که آن دختر بچه پوشیده است را حتما برایش می گیرم ،آن کفش قرمز را هم هرطور شده برایش پیدا می کنم و...و...

کم کم باید به فکر سیسمونی اش هم باشیم چند مغازه را نشان کرده ام ،شوق و ذوق مادرم هم کمتر از من نیست و شمارش معکوس تولد اولین نوه اش را هرروز اعلام می کند ، قرار می شود بعد از ماه  صفر  سیسمونی را آماده کنیم. در مورد وسایل نوزاد توی سایت های مختلف تحقیق می کنم ، کاغذ و قلم را آماده می کنم که لیستش را بنویسم اما  چیزی مانع می شود .........

با این که  اسم دخترم   از همان اول مشخص بود اما باز هم توی سایت های مختلف اسم های دخترانه را جستجو می کنم با این که قصد تغییر نامش را ندارم اما دوست دارم لذت جستجوهای اینترنتی مادرانه را با همه وجودم تجربه کنم. و ای خدای من لذتش  فوق تصور است.

هنوز هیچ چیز نشده دلم برای بارداری تنگ می شود ، یعنی دیگر قرار نیست این دنیای شیرین را تجربه کنم؟من دلم می خواهد دخترم خواهر و برادر داشته باشد ، دنیای خواهرها و برادرها را حیف است عزیز دلم تجربه نکند ، و او می گوید اگر مطمئنی که این یکی را خدا داده مطمئن باش که بازهم می دهد ، دخترمان که دوساله شد باز هم می رویم دنبال درمان و حتما خدای مهربان بازهم به معجزه ای مهمانمان می کند.........

پنج روز تمام غرق در زیباترین و عاشقانه ترین لحظه هات ناب  می گذرد تا این که.........


                                          

پی نوشت 1 :هنوز به خانه جدیدم عادت نکردم، خیلی از دوستان و همراهانم را به دلیل مشکلات  اخیر بلاگفا  گم کرده ام ،امیدوارم که زودتر به طریقی پیدایتان کنم اگر پیدایم کردید حتما از حال خوتان با خبرم کنید.

پی نوشت 2 :چه قدر نوشتن این پست برایم سخت بود..........

پی نوشت 3 :اعیاد شعبانیه مبارک ،روزهای شعبان فرصت خوبی است برای همه دل های بی قرار دعا کنیم.

پی نوشت 4 :خدایا کمک کن بد نشم..........

سحر قریب
۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

روی تخت دراز کشیده ام او رو به روی من ایستاده و چشم های نگرانش را به صفحه مانیتور دوخته است تصویر  در دید من نیست و من جواب همه سوال هایم را در نگاه او جستجو می کنم ، آقای دکتر با آرامش کارش را انجام می دهد و این سکوتش بیش از هر چیز نگرانمان می کند ،، نکند مشکلی باشد ؟ نکند برای دلبندمان اتفاقی افتاده باشد ؟ در همین فکر ها هستیم که ناگهان اسپیکر را روشن می کند خدا من این صدای قلبش است انگار چند اسب با هم در حال دویدن باشند ، یعنی این صدا از درون من می آید ؟؟ناخودآگاه لبخند می زنم از عمق وجودم خوشبختی را حس می کنم . آقای دکتر اطمینان می دهد که همه چیز خوب است بعد کمی مکث می کند و می گوید فقط جفت پایین است که در این سن حاملگی اصلا نگران کننده نیست اما توصیه می کنم بیشتر مراقب باشید.جنسیت دردانه شش سانتی ما هنوز مشخص نیست.

از مطب بیرون می آییم ،حالا چه قدر بیشتر دوستش داریم ،اولین عکس هایش را نگاه می کنیم ،یادم می آید دو سه سال پیش که به واسطه شغلم  گزارش های سونو گرافی زنان حامله را می دیدم چه حسرتی می خوردم همیشه با خودم می گفتم یعنی می شود یک روز بالای این برگه ها اسم من نوشته شده باشد و بعدش:جنین زنده با نمایش...............دیده شد.................

 این بار واقعیت است این برگه سونو گرافی به اسم خود خود من است و این عکس های مبهم همان جنین چند سلولی ماست  که روز به روز دارد بزرگ تر و کامل تر می شود.

همین حرف دکتر که بیشتر مراقب باشید کافی است تا برنامه هایمان را به کل عوض کنیم ،از فردای آن روز ازکارم انصراف می دهم ،همه مهمانی ها و عروسی های پیش رو را با بهانه های مختلف نمی روم،آشپز خانه مان هم نیمه تعطیل می شود و بیشتر مهمان مادر ها هستیم ، و تازه بعد از پنج سال می فهمم چه شوهر کدبانویی داشتم و اصلا نمی دانستم ، با وجود خستگی و کمبود وقتی که همیشه دارد خانه را طوری تمیز و مرتب می کند که باورم نمی شود کار یک مرد باشد آن هم کسی که در این چند سال اصلا خانه داریش را رو نکرده بود!!!!!!!بعضی روزها مادرم از صبح زود می آید و تا شب کارهایم را انجام می دهد و ناهار و شام را هم باهم می خوریم ، عزیز دل مادر، هنوز نیامده چه قدر زندگیمان را قشنگ تر کرده ای ، چه قدر دلمان خوش تر است این روزها ، زندگیمان چه رونقی گرفته ، خانه مان چه روشن تر شده ، پیش خودم فکر می کنم وقتی بیایی چه میشود؟؟؟؟؟؟همه حسرت های این سال هایم با آمدن تو جایش را به زیباترین شیرینی دنیا می دهد ، تازه حالا دارم می فهمم همه غر غر کردن هاو بهانه گیری هایم در طول این سال ها همه از نبود تو بوده است با تو من خوشبخت ترین زن عالمم حتی ذره ای شک ندارم خدا یا  یعنی خوشبخت تر از من هم در دنیا هست ؟؟؟؟؟!!!!!گمان نمی کنم..

خیلی زودتر از آن که در کتاب ها خوانده بودم  ، حس می کنم چیزی در وجودم جا به جا می شود ،مخصوصا وقتی عطسه می کنم رقص ماهی گونه اش را در شکم به خوبی حس می کنم ، شب ها که برایش قرآن می خوانم تکان هایش هم بیشتر می شود ، حالا می نشینیم و با مادرم از روزهای مادرانه حرف می زنیم از تجربیات مشترک همه مادرها که فقط مادرها می فهمند تازه متوجه می شوم  که مادرم هم چه قدر منتظر این روزها بوده روزهایی که از خاطرات بارداری و زایمان هایش برای دخترکش که که حالا یک مادر تازه کار است بگوید از تجربیاتی که فقط مادرها می توانند به دخترها بگویند . خدایا شکرت که اجازه دادی مادری را تجربه کنم.

شلوارم همان یکی دو ماه اول برایم تنگ می شود و من به یکی از آرزوهای دست نیافتنی این سال هایم که خرید شلوار حاملگی بود می رسم ، آن قدر دوستش دارم که  حاضر نیستم با گران ترین و زیباترین لباس های دنیا هم عوضش کنم ، این شلوار نسبتا بدقواره از نظر من شیک ترین لباسی است که تا کنون پوشیده ام .وهر بار با پوشیدنش چنان ذوق می کنم که انگار دخترک سه ساله ای هستم  که لباس عروس و کفش پاشنه بلند پوشیده به همان اندازه سر خوش و به همان اندازه سرشار از سرزندگی .

بالاخره بعد از چهار ماه کامل پروژسترون ها رهایم می کنند در حالی که جایشان به شدت ورم کرده  و کاملا کبود شده است  اما چه اهمیتی دارد مهم این است که شکمم روز به روز برآمده تر می شود ، مهم این است که روز به روز تکان هایش را بیشتر حس می کنم، مهم این است  که ازچهار ماهگی هر ماه توی مطب خانم  دکتر می توانم  صدای دلنشین قلبش رابشنوم و مهم این است که روز به روز عاشق تر می شوم ......

نگرانی هایم هم مادرانه شده اند یادم می آید که قبل تر ها چه قدر این نگرانی ها برایم عجیب بودند، خیلی چیز ها را به ادا و اصول تعبیر می کردم ،رفتارها و احساسات و نگرانی ها ی مادرانه برایم قابل درک نبودند طوری که مثلا فکر می کردم من اگر حامله شوم، همه کار می کنم ، همه جا می روم ، همه چیز می خورم و .....اما حالا که به خودم نگاه می کنم من از همه آن ها که بهشان ایراد می گرفتم حساس تر و دلواپس ترم .

بیشترین سرگرمی ام این روزها تلویزیون است مشتری پر وپاقرص برنامه های مادرانه هستم چه فرقی می کند راجع به مسائل دوران بارداری باشد یا راجع به تغذیه و مراقبت از نوزاد ، یک وقت هایی هم شبکه بازار سیسمونی ها و مراکز فروششان را معرفی می کند و من به سان تشنه ای که دنبال آب می گردد همه این برنامه ها را دنبال می کنم ، آن هم منی که هیچ وقت پی گیر برنامه های تلویزیون نبودم!!!!

کم کم محرم هم از راه می رسد..........

 پی نوشت 1: بعضی وقت ها نوشتن از بهترین روزها و بهترین خاطرات زندگی سخت ترین و دردناک ترین کار دنیاست خدا کمکمان کند

پی نوشت 2:حتی اگر سال ها منتظر روزهای مادرانه باشی ، تا مادر نشوی ،مادرت  را نمی فهمی ، این راز را میان بی قراری های روزهای مادرانه ام یافتم .

پی نوشت 3 :ماه رجب به نیمه رسید ،خدایا نکند دستمان هنوز هم خالی باشد...........

دوستان همراهم ممنون که به یادم بودین خدا رو شکر که به لطف دعاهای شما این روزها روزنه امیدی داریم  ، خدایا کمک کن آخر همه قصه ها ختم به خیر بشه...........

التماس دعا

سحر قریب
۰۳ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

مرد زندگی من ، شش سال گذشت از شروع با هم بودنمان ، از شروع  قصه ای که به نام ما نوشتند ، از شروع شعری که خدا برای ما سرود ، از شروع یک زندگی ، از شروع یک احساس ناب دوست داشتنی و شاید از شروع یک عشق پاک.

وخدا می خواست من و تو مثل همه نباشیم ، نه این که خاص باشیم ،اما دوست داشت متفاوت تر باشیم این را از همان روزهای اولی که با تو آشنا شدم فهمیدم ، از همان روزی که میان آن همه عروس و داماد فقط آزمایش من و تو کم خونی رانشان می داد و فقط ما باید استرس تحمل یک ماه مصرف قرص آهن و جبران کم خونی مان را می کشیدیم ، از همان روزهایی که به جای تدارکات مجلس عقد از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه روانه می شدیم آن روزها هنوز یکی نشده بودیم اما دست های هردوتا مان کبود شده بود از بس نمونه داده بودیم ، یادت هست بهترین بندگان خدا را واسطه کردیم ودرست وقتی فقط و فقط به خدا اعتماد کردیم ، کم خونیمان جبران شد و زندگی ای که به مو رسیده بود به قدرت ذات لایزال او پاره نشد و من و تو ما شدیم .

ماه ها و سال هایی که حسرتمان یک سفره دونفره ساده بود را یادت هست ؟ تا دوسال بعد از شروع زندگیمان هنوز آمار ناهار های دونفره مان را داشتیم که محدود می شد به گه گاهی که  کسی درخانه غیر از من و تو نبود.و چه طور تو برای راحتی من به یکباره مرد زندگی شدی و چه سختی ها کشیدی تا سقفی داشته باشیم که فقط و فقط مال خودمان باشد.

هنوز هم لوستر های خانه مان  را که می بینم یادم می آید که سفرمان به تهران برای خریدشان می توانست آخرین سفر عمرمان باشد یادت هست ،چیزی از ماشین نمانده بود ،  و من و تو به اراده خدا حتی یک خراش ساده هم برنداشتیم .

خوب یادم هست که از همه خوشی هایت گذشتی و همراهیم کردی تا رشته دلخواهم را در بهترین دانشگاه کشور ادامه دهم ، روزهایی که هرکدام در شهری بودیم دور از هم و دور از خانواده هایمان.

و بازهم خدا اراده کرد تا ما مثل همه نباشیم ما نباید به راحتی مامان و بابا می شدیم باید ماهها انتظار بی حاصل می کشیدیم یادت هست اگر طبق برنامه هایمان پیش می رفت دلبندمان حالا 4 ساله بود شاید هم دومی در راه بود نمی دانم اما خدابرای ما انتظار خواست ، برای ما رنج و سختی و درد روحی و جسمی خواست حتی اراده کرد که چند ماه من مادر باشم و تو پدری کنی اما بازهم .................

اما عوض همه این سختی ، خدا در این شش سال به ما نزدیک و نزدیک تر شد آنقدر که توی خانه مان حسش می کنیم آنقدر که با همه بی لیاقتیمان می فهمیم که با هر نفسمان همراهیمان می کند ،و چه چیز بهتر از این که حواسمان روز به روز بیشتر جمع می شود تا بنده بهتری باشیم .و با وجود همه این حسرت ها، خوشبختی، نور ،امید ، صبر و ایمان روزیمان کرده تا روز به روز بیشتر او را و زندگی را و عشق را دوست بداریم .حتما خدا مارا بهتر می شناخته ومی داند که بهترین مسیر برای ما کدام است کاش شک نکنیم.

پی نوشت 1:اتفاقات این شش سال بیش از هرچیز هنرمندی و مدیریت تورا نشانم داد که با وجو همه کاستی ها هیچ گاه نگذاشتی ناامید شوم با این که بارها و بارها درب های مختلف به رویمان بسته شد اما خم به ابرو نیاوردی به چشم برهم زدنی راه جدیدی را نشانم دادی و با همه وجود همراهیم کردی.

پی نوشت 2 :نشد که امسال بابا باشی اما نمی توانم بگویم که پدر نیستی، مگر پدر بودن جز تلاش خستگی ناپذیر مملو از عشق به خانواده است ،مطمئنم حتما کسی بابا صدایت کرده ، شاید کمی آن طرف تر این زمین خاکی .روزت مبارک

پی نوشت 3:دوستان خوب همراهم بیایید قدر داشته های زندگیمان را بدانیم و شک نکنیم در حکمت نداشته هایمان ، به ذات لایزال الهی اعتماد کنیم ، حتما بهترین ها را برایمان می خواهد .

میلاد مولود کعبه مبارک در این روزهای عزیز ماه خدا عاجزانه التماس دعا دارم.

سحر قریب
۰۳ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

هنوز هم باورم نمی شود،  واقعا دارم مادر می شوم ؟ خدای من حتی اگر خواب هم باشد رویای شیرینی است ،باورم نمی شود همه آن سختی ها و بی قراری ها و بی کسی ها دارد جایش را به دوست داشتنی ترین شیرینی دنیا می دهد، ،هنوز هم در افکار خودم غوطه ورم که ناگهان تصویر یک نقطه سیاه تپنده ،توی صفحه مانیتور نقش می بندد،خانم دکتر لبخندی می زند و می گوید خیالت راحت باشد قلبش هم می زند خیلی خیلی عالی و طبیعی و بعدش  آهی می کشد و می گوید فقط دوست داشتم دوتا می بود تا خیالت برای همیشه راحت می شد و منی که از سال های کودکی و نوجوانی و بعدترش جوانی همیشه از خدا دوقلو خواسته بودم در آن لحظه آن چنان غرق خوشبختی هستم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم همین است ، مهم این است که دردانه ای در بطنم جوانه زده و روزهای مادرانه درراهند، خدایا شکر .

از مطب که بیرون می آیم سراسر وجودم شوق است نمی شود این همه خوشی را پنهان کرد حتی غریبه ها هم حال غیرعادیم را می فهمند ،همه چیز را  مو به مو برای او می گویم ، چه شوقی داریم،می خندیم و می گویم تا کنون در زندگیم این قدر خوشحال نبودم،  این بهترین اتفاق زندگی مشترک مان است  و او لبخند شیرینی می زند و می گوید تو که خوب باشی دنیای من خوب است ،خدا راشکر.

حالا وقت آن است که این بهترین خبر دنیا را به مادرم بدهم ،وچه ذوقی می کند مادرم ،با آن که تقریبا چیزی از مسیر سختی که پیموده ایم نمی داند اما دلش غنج می رود برای صدای گریه نوزاد که کمتر از هفت ماه دیگرقراراست بعد از سال ها مهمان خانه اش شود،آن  هم مادر من ،که از وقتی یادم می آید عاشق بچه ها بود، واین اواخر مراعات حال من را می کرد و نوه های خاله ها و عمه ها و همسایه ها را  زیاد تحویل نمی گرفت ،حالا پر است از خوشی و اشتیاق ، چشم هایش را می بندد و می گوید کاش این شب ها و روزها زودتر بگذرند،سال دیگر این موقع چه شیرین شده نوه ام ،هنوز نیامده دارد قربان صدقه اش می رود،و من  دقیقا همان جا  همه آن سختی ها و بی قراری ها  را فراموش می کنم . انگار نه انگار که آن دردهای روحی و جسمی را من کشیده باشم؟

پروژسترون ها در این سفر مادرانه هر شب همراهیم می کنند.جایشان عجیب ورم کرده و کبود شده ،طوری که گاهی موقع تزریق با همه خویشتن داری که دارم ،از درد فریاد می زنم ،و به جرات می توانم بکویم که شیرین ترین درد دنیاست حتی اگر گاهی آن قدر شدید باشد که حس کنم دارم فلج می شوم.

روز ها و شب های مادرانه ام از پی هم می گذرند،اما  یک هفته اش به اندازه یک ماه کش می آید، و او هرهفته از رشد جنین و شرایطش برایم می خواند،و چه ذوقی می کنیم وقتی می فهمیم  که روز به روز دارد کامل تر می شود،عکس هایش را از نت می بینیم ،و روز شماری می کنیم برای بغل کردنش.

فرشته بهشتی ام ،حواسش هست به مادرش و سختی هایی که برای داشتنش کشیده ،این است که خیلی مادرش را اذیت نمی کند،طوری که نمی فهمم ویار یعنی چه؟،و بی حالی و بی اشتهایی اوایل بارداری چه معنایی دارد؟ اتفاقا عاشق همه غذاها و مخصوصا میوه ها هستم ،و چه انگیزه ای دارم این روزها برای خوب بودن و خوب تر شدن.انگار رزق مادی و معنویش را با خوش می آورد،از میوه های متنوع فصل تابستان بگیر تا ختم  های قرآن و نماز های شاید متفاوت تر.

سعی می کنیم سونوی ان تی (سونوگرافی غربالگری سه ماهه اول بارداری)را در آخرین وقت ممکن انجام دهیم ، شاید جنسیتش هم تا آن موقع مشخص باشد ، این است که برای شنبه ای که حدودا اواخر هفته 13 می شود وقت می گیریم .

روز جمعه ،یک روز مانده به روز سونوگرافی،طبق معمول  هر روز روبه روی تلویزیون دراز کشیده ام ،که ناگهان ،قطره های سرخ نامهربان...................

به ثانیه ای حالم دگرگون می شود،انگار همه سختی های این چند سال از روبه روی چشمانم رد می شوند خیلی خیلی سریع و خیلی خیلی دردناک تر از همیشه ،جعبه مداد رنگی ای که دیشب از لابه لای لوازم و التحریر ها برایش کنار گذاشته ام هنوز هم روی میز است ،بغض کرده ام  با دست های لرزان شماره خانم دکتر را می گیرم ،مثل همیشه فقط می گوید نگران نباشم ،و استراحت کنم ،تا فردا که بروم سونو گرافی ،وای چه جمعه ای !!!!!!!!،اگر تعطیل نبود یک سونو ساده تکلیف همه چیز را روشن می کرد اما حالا .......قدرآرامش را فقط زمانی می فهمیم که نداریمش ،او هم کلافه شده حتی به بیمارستان هم زنگ می زنیم اما آنها هم روز تعطیل سونوگرافی ندارند.خوشبختانه قطره هاس سرخ نامهربان کم و کم تر می شوند و نیمه های شب رهایم می کنند،اما تا سونوگرافی نشوم خیالم راحت نمی شود................

پی نوشت:دوستان خوب همراهم قصه ام  روایت گذشته است اما این روزها به جای خیلی حساسش رسیده  ،هفته ای که پیش رو داریم ما هستیم و خدا و تقدیری که امیدوارم با دعاهای شما و معجزه و لطف خدا پر از شیرینی استجابت باشد.

بیش از هر زمانی برایمان دعا کنید

 

سحر قریب
۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این بارخیالمان راحت نیست ، به نتیجه آزمایش اول اعتمادی نداریم ، این احتمال که ممکن است دوباره عدد بتا پایین بیاید هر لحظه توی ذهن هرکدام ازما تکرار می شود ،بی آن که در موردش حرفی بزنیم، صحنه ای که شش ماه پیش منشی آزمایشگاه جواب آزمایش دوم را تحویل داد و  همه آرزوها و خواب و خیال هایمان نقش بر آب شد مثل یک کلیپ تصویری مرتب برایم تکرار می شود ، اما باز هم سعی میکنیم خوش بین باشیم که پایین آمدن تیتر بتا در آزمایش دوم فقط یک تصادف بوده و قرار نیست تکرار شود ، آن چهار روز شاید از چهارده روز قبلش بیشتر کش می آید جوری که برای ساعت به ساعتش شمارش معکوس گذاشته ایم تا عصر روز چهارم.

هوا گرم گرم است شاید گرم ترین روز سال باشد ، و ما دوباره توی همان پارک یک ساعت کشدار را تا آماده شدن جواب آزمایش می گذرانیم . این بار حتی از چهار روز پیش هم بیشتر نگرانم ،طوری که اصلا نمی توانم روی نیمکت های داغ پارک بنشینم ، کمی قدم می زنم ، چندبار صندلیم راعوض می کنم ، دانه های تسبیح در دست های عرق کرده ام یکی یکی رد می شوند ،به او نگاه می کنم، تا کنون او را این چنین بی قرار ندیدم گرچه همه سعی اش را می کند که من عمق نگرانیش را نفهمم ، یک لحظه حس می کنم چه قدر خدا نزدیک شده به ما ، انگار همین جاست ، همین جا توی شهری که شهر خودمان نیست ، زیر هرم خورشید تابناک آسمان کویر ، انگار نشسته  کنار ما روی نیمکت های پارک که در این هوای به معنای واقعی داغ ، کسی به غیر از ما مهمانشان نیست ،برای صدمین بار سوره توحید را می خوانم انگار دلم هم کم کم آرامتر می شود ، می نشینیم وکمی حرف می زنیم از روزهای سختی که پشت سر گذاشته ایم و آینده ای که به نظرمان در گرو جواب آزمایشی است که کم کم باید حاضر شده باشد ،خودمان را می سپاریم به تقدیر و خدایی که حتما بهترین ها را برایمان می خواهد.

بسم الله می گویم و با پای راست وارد آزمایشگاه می شوم ،صدای تپش قلبم را به وضوح می شنوم ،قبض را تحویل منشی می دهم ، نفسم حبس شده ، دست هایم می لرزند، پاهایم نای ایستادن ندارند، جواب را تحویلم می دهند ، با دیدن جواب آزمایش به ثانیه ای دلم آرام می شود عدد بتا از چهار برابر هم بیشتر است و این یعنی همه چیز خوب است یعنی فرشته ای در بطنم جوانه زده ، با خوشحالی که اصلا نمی توانم مخفی اش کنم تشکر می کنم و از آزمایشگاه خارج می شوم ، جواب را که به او تحویل می دهم توی صورتم لبخند شیرینی می زند، و خدا را شکر می کند ، البته آنقدر ها که انتظار داشتم خوشحالیش را نشان نمی دهد دلیلش را می پرسم جوابی می دهد که تا همیشه توی ذهنم می ماند:وقتی خودت را و زندگیت را به خدا سپردی چه نعمتی را از روی مهربانی بدهد و چه نعمتی را از روی حکمتش بگیرد باید راضی باشی به رضایش در خوشی ها شکر گزار باشی و در ناخوشی ها هم قدردان لطف خدا،می گوید مهم راضی بودن است از رضای خداست و من الان باید طوری باشم که اگر خدا طور دیگری می خواست هم می توانستم آنطور باشم.

دنیای مادرانه واقعی من از همان روز شروع می شود، همان روز زنگ می زنم و برای دو هفته بعد از دکترم وقت می گیرم ، هنوز یک هفته ای تا پایان ماه رمضان مانده ،و ما هرشب موقع خواب شمارش معکوس گذاشته ایم تا روز سونو گرافی ، فعلا هم قصد نداریم کسی را مطلع کنیم ، البته فقط مادرم کمی به نشست و برخاست هایم شک کرده و بی آن که چیزی بگوید بیشتر از همیشه هوایم را دارد.

عید فطر هم از راه می رسد ، اولین عید مادرانه و پدرانه ما و شمارش معکوس ما  همچنان ادامه دارد، همان روزهاست که دست تقدیر چراغ عمر عزیزی را خاموش می کند،و زندگی از حالت روزمره خود خارج می شود،با آن که خیلی بر خود سخت نمی گیرم اما بیشتر وقتمان به مراسم ختم و بزرگداشت و ........می گذرد جوری که که شمارش معکوس از دستمان خارج می شود و خیلی  زودتر از آن که فکرش را بکنیم به روز سونوگرافی نزدیک می شویم ، روز قبلش برای آن که خیا لمان  راحت باشد دوباره می رویم آزمایشگاه ،و یک تست بتای دیگر هم می دهیم ، جواب را که تحویلمان می دهند عدد خیلی بالاست اما با محاسبات ریاضی ما جور در نمی آید ، دوباره نگرانی به جانم می افتد ، نکند اتفاقی افتاده باشد،همان شب توی جمع فامیل بچه ها را که می بینم بغض گلویم را می فشارد جوری که می ترسم بغضم بترکد به بهانه ای می آییم بیرون توی ماشین گریه می کنم و او دلداریم می دهد که کمتر از 24 ساعت دیگر همه چیز مشخص می شود و خواهش می کند کمی صبر کنم .

باز هم مفاتیح را بر می دارم و صد بار می خوانم :إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ ...

درست وسط مراسم هفت و درحالی که همه فامیل جمع هستند به بهانه ای راهی مطب دکتر می شویم ، توی راه فقط ذکر می گویم ، دلم هم آرام است هم بی قرار ، سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم ، تا می رسیم مطب دکتر ، به محض ورودم خاطرات این انتظار چندین ساله یک به یک توی ذهنم مرور میشود ، درست سال اول ازدواجمان بود که برای اولین بار پایم به این جا باز شد ، اولین بار این جا بود که سونو گرافی شدم ، اولین بار همین جا بود که دلم بی قرار مادر شدن شد وقتی شکم های برآمده خانم های حامله را می دیدم ,وهمین جابود که کلمه ازواسپرم را شنیدم ، و این که شاید هیچ وقت کسی مادر و پدر صدایمان نکند و حالا من بعد مدت ها دوباره آمده بودم همین جا،  امده  بودم که فراموش کنم همه آن سختی ها و نا امیدی ها را و ذوق کنم از دیدن آن چه که توی صفحه مانیتور سونوگرافی می بینم .

اما هنوز هم دلم آرام ندارد به هیچ چیز مطمئن نیستم این احتمال که ساک حاملگی پوچ باشد مرتب توی ذهنم تکرار می شود، توی اتاق خانم دکتر درحالی که شاید ده بیمار دیگر هم با من توی اتاق هستند، نوبت به من رسد ، هر سه جواب آزمایش در دستم است ،دست هایم چنان می لرزند که خودم هم باورم نمی شود ، نفسم بالا نمی آید،خودم را که معرفی می کنم و شروع می کنم مراحل درمان و شرایطی را که توی این یکسال برایمان پیش آمده بود را برایش می گویم درحالی که صدایم می لرزد،اثری از آن دخترک بی پروایی که حتی روز دفاع پایان نامه اش جلوی بهترین اساتید کشور ذره ای استرس نداشت در خودم نمی بینم آن جا است که می فهمم  مادر که می شوی دنیایت عوض می شود ،همه دنیایت می شود پاره جانت ،حاضری بمیری ولی به فرزندت آسیب نرسد وحالا چه فرقی می کند که عزیز دلت جنینی چند روزه باشد یا جوانی رشید؟؟؟؟/

خانم دکتر جواب آزمایش اول و دوم را نگاه می کند و می رسد به آزمایش سوم همین که نگاهش به عدد چندین رقمی بتا می افتد چشمانش برق  میزند از جا بلند می شود و با خوشحالی ای که اصلا و ابدا انتظارش را نداشتم فریاد می زند مبارک باشد طوری که بقیه بیماران توی اتاق همه برمی گردندو حتی چندتایشان تبریک هم می گویند............

 

 

پی نوشت1 :دوباره شروع می شود ، روزها و شب های استجابت و هوا پر می شود از ذکر :  یا من ارجوه لکل خیر.......ای کسی که  در هر امر خیری به تو امید دارم..............

 

پی نوشت 2:

 حدیث قدسى :   الشَّهرُ شَهری و العَبدُ عَبدی و الرَّحمَةُ رَحمَتی فَمَن دَعانی فی هذَا الشَّهرِ أجَبتُهُ و مَن سَألَنی أعطَیتُهُ ؛

ماه (رجب) ، ماه من ، بنده ، بنده من ، و رحمت ، رحمت من است ؛ هر که در این ماه مرا بخواند ، اجابتش کنم و هر که حاجت آورَد ، عطایش کنم .

پی نوشت 3 : لحظات شیرین استجابت در روزها و شب های ماه خدا،نصیب و روزی همه شما،التماس دعا

یادآوری:شروع ماه رجب در روز دوشنبه و ختم سوره واقعه به نیت آرامش دل  ها و برآورده شدن حاجات

 

سحر قریب
۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دردم کمی آرام تر شده ،دکتر به همراه دو پرستار برای ویزیت بعد از عمل می آیند  من دارم اشک می ریزم ،جوری  که دکتر توجهش می آید سمت من ، با نگرانی علت گریه ام را می پرسد و من می گویم:" اشک شوق است خانم دکتر از این که این دفعه  فولیکول ها پوچ نبودند خوشحالم "،اصلا برایم مهم نیست که دختر تخت کناریم با آن که چند سالی از من بزرگتر است  چه قدر ناله و زاری راه انداخته و چند نفر هم همراهش آمده اند و دارند نازش را می کشند و یا آن هم اتاقیم که مادرش با وسواس خاصی دارد به او آب میوه می دهد ، اصلا برایم مهم نیست که من تنها هستم و تازه به خاطر بی دقتی یکی از کارمندان تامین اجتماعی در تایید داروهای دفعه قبل اوهم مجبور شده برود آنجا تا مسئله را پیگیری کند ،اینهاهیچ کدام برای من مهم نیستند یک لحظه خودم را تصور می کنم نه ماه دیگر ،روی این چنین  تختی خوابیده ام ،و منتظرم که دوقلوهایم را بیاورند این رویای شیرین ارزش تحمل همه این سختی ها و بی کسی ها را دارد شک ندارم.

چند روزی است که ماه رمضان هم شرو شده است ، فاصله بین پانکچر و انتقال دو روز است که من فقط همان دو روز را می توانم روزه بگیرم قبل عمل نمی شد و بعد انتقال و ان شاالله حاملگی هم دکتر توصیه نمی کند.

دوباره یکی از بهترین روزهای خوب خدا برای ما شروع می شود انگار نه انگار که کمتر از شش ماه پیش همه شوق و ذوق هایمان ، همه امید و آرزوها و نقشه هایمان نقش برآب شدند ، دوباره سراسر شوق و ذوق و آرامشیم به لطف خدا ، روز قبل تعداد جنین ها را پرسیده ایم  گفته اند: سه جنین تشکیل شده ، بماند که قبلش چه قدر برنامه ریزی کرده بودیم که این بار تعداد جنین ها حتما زیاد تر می شود و می توانیم تعدادی را فریز کنیم البته برای بچه دوم ان شاالله ، اما حالا سه جنین داریم که همه امیدمان همین سه تا هستند.

برای چهارمین بار لباس های آبی رنگ اتاق عمل را می پوشم  ،این بار هم بین همه هم اتاقی ها فقط من تنها هستم  و البته اعتراف می کنم که این تنهایی بیش از هر چیز به من آرامش می دهد،هنوز هم تصور می کنم کسانی که با همراه وارد این گونه درمان های  پرحاشیه و پرماجرا می شوند انگار فقط یک استرس بزرگ را دارند به بقیه استرس ها اضافه می کنند ، استرسی که بیش از هرچیز سم است برای نتیجه گرفتن از درمان ، البته این نظر شخصی من است فقط.

تمام اتفاقات روز انتقال دفعه قبل دوباره تکرار می شود ، توی همان فضا و با همان شرایط فقط این بار من توی مانیتور تصویر چهار توده سلولی در هم تنیده را می بینم ، انگار یکی دیگر هم خودش را به آن سه تا رسانده و حالا شده اند چهار جنین که این بار بعضی شان هشت سلولی اند بعضی شش سلولی.خانمی که پشت کامپیوتر نشسته با اطمینان خاصی می گوید کیفیت جنین ها عالیست و من اما می دانم که اینطورها که می گوید نیست حتی کمی دلشوره هم می گیرم اما سریع خودم را آرام می کنم به إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

این بار تخت آخر را انتخاب می کنم ، دلم آرام است و آیت الکرسی آرام ترش می کند ، چهار فرشته کوچک مهمان دلم می شوند و من فکر می کنم به احتمال چهار قلوشدنشان و توی دلم می خندم ، یکی دوساعتی را در بخش استراحت می کنیم باز هم همراهان بقیه هم اتاقی ها می آیند کنارشان، من سنم از همه آن ها کمتر است و درست چون همراهی ندارم و می دانم که هیچ کس هم از برنامه هایمان خبر ندارد تا بعدا حرف و حدیثی باشد و یا حاشیه و دردسری به جرات می گویم دلم از همه شان آرام تر است بعضی هایشان هنوز هیچ چیز نشده دارند بد جور نشانه های استرس بروز می دهند یکیشان حالت تهوع شدید دارد آن یکی توی بغل مادش گریه می کند ، خانم دیگری که از همه سنش بیشتر است و تختش هم به من نزدیکتر از سختی های زندگی مشترک شانزده ساله بی بچه اش می گوید، از یکی از شهرهای دور آمده و قرار است این دوهفته را منزل برادرش در تهران بماند ،برایم تعریف می کند که بعد از سالها آمده اند  ابن سینا و اهدا گرفته اند سال قبل هم  آمده اند و و جواب منفی گرفته اند ،شوهرش اصلا اسپرم ندارد ولی خانواه شوهرش زیر بار نمی روند و حرف اول و آخرشان این است که اگر مشکل از تو نیست پس چرا تو باید آمپول بزنی و دارو مصرف کنی ؟!!و برایم تعریف می کند از طعنه و کنایه های خانواده همسرش تا جایی که می خواهند برای پسرشان زن بگیرند!!

دلم برای غم های دلش می گیرد چهره اش خیلی مهربان است از توی گوشی تقریبا قدیمیش عکس برادرزاده هایش را با شوق نشانم می دهد و می گوید همین چندروز هم دلم تنگ شده برایشان ،چه قدرسعیده مادر مهربانی می شود ،فقط کاش این قدر مضطرب و پریشان نبود کاش همان روز برمی گشت شهرشان و استرس تهران ماندن را به استرس های دیگرش اضافه نمی کرد شاید آن وقت.....................

همان بعدازظهر بازهم مهمان صندلی های قطاریم ،این بار شش نفری ،تصورش هم آدم را به شوق می آورد ،این که دونفره بروی و شش نفره برگردی !!!!!!،خدایا شکرت ،من حداقل چهارده روز مادرم ، آن هم توی بهترین ماه خدا از این بهتر نمی شود.

روزها و شب های ماه رمضان یکی یکی سپری می شوند،سه چهار روز اول به بهانه روزه و گرمای تابستان از خانه بیرون نمی روم ، روزهای بعدش گاهی افطار و سحری جایی دعوت داریم و با احتیاط می رویم.به غیر از مادرم کسی به ما شک نمی کند.

کم کم شب های قدر دارند از راه می رسند، این دفعه بی بی چک را برخود حرام کرده ام ،ماجراهای دفعه قبل باعث شد که برای تست کردنش حتی وسوسه هم نشوم.

دفعه قبل تقریبا توی تمام آزمایشگاه های شهر خودمان چندین بار تست بتا داده بودم ، از آنجا که احتمال نقل مجلس شدن بود دیگر صلاح نبود توی شهر خودمان آزمایش بدهم این شد که بعد از ظهر یکی از گرم ترین روزهای تابستان و درماه رمضان خودمان را به یکی از شهر های مجاور رساندیم و پرسان پرسان آزمایشگاه را پیدا کردیم .

هوا خیلی خیلی گرم بود توی پارک نشسته بودیم و جواب آزمایش یک ساعت بعد حاضر می شد ، تسبیح از دستم جدا نمی شد ،خدای من امشب شب نوزده ماه رمضان است تو را به مظلومیت علی (ع) ناامیدمان نکن ،آنقدرذکر گفته بودم که دهانم خشک شده بود ، حال او هم بهتر از من نبود توی هوای گرم کویر روی سبزه های داغ با زبان روزه دراز کشیده بود و فقط خدا می داند توی دلش چه غوغایی بود.

بالاخره این یکساعت کش دار تمام شد ، قرار شد جواب آزمایش را بگیرم و توی ماشین با هم بازش کنیم ، اما مگر می توانستم؟ به محض تحویل دادن قبض ، منشی آزمایشگاه پرسید : آی وی اف کردید؟ گفتم بله و همان لحظه خدا را شکر کردم که اینجا شهر خودمان نیست .دیگر صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم که جواب را تحویلم داد وای خدای من شکر که هوای دلمان را داشتی ، شکر که صدایمان را شنیدی ، بله جواب آزمایش مثبت بود.

اصلا قرار قبلی را یادم رفت با شوق و ذوق در حالی که بعد مدت ها از ته دل لبخند می زدم از دور برایش دست تکان دادم و جواب آزمایش را از قبل سوار شدنم به دستش دادم سند مادرشدنم را.

آزمایش باید 48 ساعت بعد تکرار می شد، و چون تعطیلات شب قدر در پیش بود عملا به جای دوروز باید چهارروز صبر می کردیم. مهم این بود که حداقل چهار روز دیگر هم مادر بودم و چه قدر خدا را برای همان چهار روز شکر کردم خدا یا کمک کن که عدد بتا برود بالای بالا و حالا حالا ها پایین نیاید...............

 

 

 پی نوشت : دلم هنوز هم قبول نمی کند پیش آدم هایی که چهره شان را درهم می کنند و به بچه هایی که خواسته خواسته خواسته با تحمل سختی ها و بی قراری ها و بالاتر از همه این ها  معجزه و لطف خداوند بی همتا پا به این دنیا می ،گذارند، می گویند بچه های کاشتنی یا آزمایشگاهی!! ، راز دلم را بگویم ،حتی اگر به قیمت تحمل سختی های بیشتر باشد.

پی نوشت:خدایا خودت شاهد بودی که در ثانیه به ثاتیه روز های مادرانه ام تو را شکر کردم فقط برای همان ثانیه ای که نصیبم کردی ،جوری که گاهی حتی یادم می رفت چیزی بیشتری بخواهم وقتی آن چنان غرق خوشبختی بودم.خدایا شکر.

پی نوشت:دوستان خوب همراهم داستانم هنوز مانده تا به زمان حال برسد اما شاید بیشتر از هرزمانی محتاج دعای خیرتان باشم ،دعا کنید برای ختم به خیر شدن همه سرنوشت ها و قصه ها و برای آرامش صاحبانشان.

 عاجزانه التماس دعا دارم

سحر قریب
۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام بانوی آب و آینه ، سلام مادرانه ی جاویدان تاریخ ، سلام آغوش مهربان امامت ، و  سلام ام ابیها آرام دل بی قرار نبوت ، زهرا جان سلام ما را بپذیر گرچه بارها و بارها آنگونه که شما  می خواستید نبودیم گرچه وقتی زندگی به کاممان بود گاهی حتی فراموش کردیم آرمان و اعتقادی را که به پایش جان و جوانیتان را دادید  ،اما هربار  همین که گرفتار شدیم و زندگی روی نامهربانش را نشانمان داد به مهربانیتان پناه آوردیم . وشما  همیشه ما را شرمنده بزرگواریتان کردید. این روزها روز شماست خانم جان روزی که شما چشم گشودید به دنیایی که خلق نشد مگر برای شما و برای پدر و همسرو فرزندان شما .

خانم جان می دانم خیلی خیلی کوچکتر از آنم که شما را مخاطب قرار دهم می دانم که به هیچ وجه  لیاقت درد و دل کردن با شما را ندارم ،اما فقط امروز را اجازه دهید مادر خطابتان کنم ،به حرمت این روز های آسمانی و به حرمت آن لحظه ای که شب خواستگاریم وسط حرف ها و قول و قرارها یک دفعه حس کردم طعم شیرین عروس شما شدن را ،ودلم لزرید آن لحظه که عاقد خطبه را می خواند ونام فرزندی از فرزندان شما را کناراسمم می برد.گرچه هیچ گاه لیاقتش را نداشتم.

 مهربان ترین مادر دنیا ، این روز ها را به حرمت شما روز مادر نامیده اند ، اما کسی حواسش به دل های بی قرار و چشم های خیس و منتظر ما نیست ،کسی  به زن هایی که ماه ها و سال ها حسرت روزهای مادرانه را پشت لبخندهای ساختگی پنهان می کنند توجهی ندارد ،کسی حال زن های درد کشیده را نمی پرسد که هوای دلشان را داشته باشد اما شما خوب می فهمید ،شما خوب می فهمید بغض های در گلو مانده و حرف های به زبان نیامده را ،شما می فهمید سنگینی درد مادر نشدن را برای یک زن، که از همان روز تولد مهر مادری در قلبش جوانه می زند وروز به روز سبز ترو بلندقامت تر می شود وحالا درست وقتی باید به بار بنشیند دست تقدیر سد می شود برای میوه دادنش ، شما می فهمید دلیل بهانه گیری های گاه و بی گاه مارا ،می فهمید که چه قدر عاشق زندگیمان هستیم ولی دلمان گرفته از روزگار و مردمانش که نمک می پاشند روی زخم هایمان شما تلخی زخم زبان را خوب می فهمید گرچه زخم ما کجا و زخم های شما کجا؟

بانوی خانه علی ،چندی است که چشم هایم را می بندم و پا به پایتان می آیم تا پشت در ،درد عظیمتان و مقصد بلندتان در فهم من نیست که تاریخ سالهاست حیران است از آنچه برشما گذشت .اما دلم می رود پیش محسن شش ماهه اتان ،از فردای آن روز چه بر شما گذشت؟ وقتی درب خانه سوخته بود، مولایتان را خانه نشین کرده بودند و جگر گوشه تان بهشتی شده بود و تکان های دوست داشتنی اش  را هم در شکم حس نمی کردید؟دل شکسته اتان  بیشتر غم  علی داشت یا داغ محسن ؟می دانم که حال ما را خوب می فهمید و هوای دل های شکسته امان رادارید.

مادر جان به حرمت تمام  خوبان و مقربانی که دوستتان دارند،دعا کنید برای دلهامان ،دعا کنید که روزهای شیرین مادرانه نصیب و روزی همه زنان دنیا شود ،دعا کنید برای سپید بختی دختران سرزمینم تا شیرینی عشق زهرایی را در سایه یک همسر علوی تجربه کنند و روز به روز نزدیک تر شوند به آنچه شما دوست می دارید، ما نمی خواهیم فقط مادر باشیم ،می دانیم که مادر شدن فقط آزمایش الهی است و نه بیشتر ، دلمان فرزندان حسینی و زینبی می خواهد که عمر و جوانیمان را به پایشان بگذاریم . دعا کنید که خداوند لذتی را که به  ام البنین داد  نصیب و روزی مان کند لذت تربیت فرزتدانی که عاشق شما و راه و مرامتان باشند لذت تربیت فرزندانی که همه چیزشان برای شما و فرزندانتان باشد.می دانیم که لیاقت ام البنین را نداریم اما شما برایمان دعا کنید ماهم از همین امروز تمام تلاشمان را می کنیم تا آنگونه باشیم که شما دوست میدارید .

 

پی نوشت 1:میلاد زهرای مرضیه مبارک ،لحظه هاتان سرشار از آرامش استجابت

پی نوشت 2: دوستان بیایید برای هم دعا کنیم .

سحر قریب
۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر