معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

انکار ، بهت ، بغض و حسرت  و شاید در آخر پذیرفتن ، این ها مراحلی است پیش روی زنی که شاید هیچ گاه مادر نشود ، زنی که ناگهان و به یکباره می فهمد  همه عروسک بازی های دوران کودکیش را باید به فراموشی بسپرد،و درست همان وقت  که دارد آماده می شود تا در مسیر آفرینش آغوشش را امن ترین پناهگاه عالم کند ناگهان دست تقدیر سد می شودبرای تمام رویاها و خیال پردازی های  شیرین مادرانه اش ، و حال فرقی  نمی کند دخترکی کم سواد در فلان روستای دور افتاده باشد یا خانوم دکتری که تز دکترایش را با نمره عالی پاس کرده است  فرقی نمی کند سفره زندگیش ساده باشد یا پر زرق و برق ، وحتی شاید فرقی نکند که  چه دین و مذهبی  دارد .مادر نشدن شاید بدترین اتفاق زندگی یک زن باشد که همه گذشته و آینده را تیره و تار می کند گذشته ای که پر بوده از خیال پردازی ها و حرف های در گوشی راجع به رویاهای مادرانه حتی در جمع های مجردی دخترانه وآینده ای که دیگر قرار نیست شبیه خیال پردازی های نوجوانیش باشد قرار نیست شبیه مادر و مادربزرگش مادرانگی کند و گه گاه تنهایی ها و دلخستگی های حسرت باری را به یاد می آورد، قصه هایی که نمای بیرونیشان ترحم است  و دورنشانرا کسی خبر ندارد.

تاریخ پر است از قصه زن هایی که خدا نخواست کسی مادر صدایشان کند ، نه این که لایق نباشند که مادر شدن به خودی خود طبیعی ترین اتفاق عالم است، مادر نشدنی که آسیه همسر فرعون را به موسی می رساند و درصف چهار زن بهشتی می نشاند ، و مادرشدنی که تا قیام قیامت لعن و نفرین به همراه می آورد و لعن الله وبن مرجانه (لعنت خدا برپسر مرجانه) کاش مادر شمر و یزیدو.........نازا به دنیا می آمدند کاش هیچ گاه طعم مادری نمی چشیدند کاش رحم هاشان هیچ گاه  توان پرورش جنین را نداشت کاش ....

عزیز بخشنده و کریم اعتراف می کنم که اگر به راحتی مادر بودن برایم فراهم می شد هیچ گاه به این چیز ها فکر نمی کردم  ، نمی دانم شاید من هم مثل خیلی از زن های اطرافم مادرشدن را لیاقت خودم می دانستم و می نشستم  از بی لیاقتی مادر نشده های اطرافم حرف می زدم ، بعید نبود من هم از سر بی دردی دردی به اطرافیان دردمندم اضافه کنم . یا خدای ناکرده دلی را بسوزانم ، می دانم همین که این روزها کمی حواسم را بیشتر جمع می کنم و سعی می کنم داشته هایم را  که بی شک از لطف بی انتهای توست  را به اشتباه  از  لیاقت خودم به حساب نیاورم همین برایم بس است  خودت هوایم را داشته باش.


و حال قصه من به جایی رسیده که ادامه اش را هیچ کس جز خدا نمی داند،کاش می دانستم پرده بعدی قرار است چه بشود و پیش پیش برایتان می نوشتم من تلخی انتظار را چشیده ام کاش هیچ گاه مجبور نمی شدم شما دوستان مهربان و همراهم را منتظر بگذارم ، اما این ندانستن ها و صبر کردن ها لازمه داستان انتظار است، انتظاری که چاره اش صبر است و چه کسی است که نداند صبر تلخ است .

حال من مانده ام با دو فرشته برفی که همه امیدم هستند ، یادم هست به خودم قول داده بودم برای داشتنشان عجله نکنم  بسپارم به خدا و مسیر درمان را طی کنم ، اما  این انتظاری که شما دوستانم را خسته و بعضا شاید دلخور کرده باشد ،را خودم خیلی خیلی بیشتر دارم مز مزه اش می کنم ، مزه اش خوب نیست ، اما چاره ای جز سر کشیدنش ندارم  ، می  دانید مزه اش گاهی تلخ تر هم می شود مثلا وقتی یکی دو تا موقعیت کاری را با بی میلی و از روی عدم تمرکز از دست می دهی ، و یا وقتی در صف مصاحبه استخدامی  بین دوستانی که با خیلی هاشان همکلاس و هم دوره بوده ای می نشینی و لابه لای حرف هایشان می فهمی که بعد از ازدواج  و بچه دار شدن حالا بچه هایشان از آب و گل در امده اند و همه دغدغه شان موقعیت شغلیشان است و تو ناگهان به خودت می آیی که حالا بعد از تحمل این همه استرس و رفت و امد به فرض هم که قبول بشوی ، آنقدر علامت سوال در زندگیت هست که نمی توانی حتی  بفهمی این چیزی که همه برایش دست و پا می زنند را اصلا تو می خواهی یا نه ؟ این جاها طعم گس انتظار تلخ تر و تلخ تر می شود و درست و سط این دلهره ها و علامت سوال ها یادت می افتد که هروز داری توی آیت الکرسی می خوانی یعلم مابین ایدیم و ما خلفهم .و دلت گرم می شود به خدایی که آینده و گذشته ات را می داند. همه چیز را به او می سپاری و و چه آرامشی.................


پی نوشت 1:دوره درمان زخم دهانه رحم  با دارو دو ماهه است هنوز یکی دو هفته ای باید صبر کنم تا برای معاینه مجدد بروم بقیه اش را فقط خدا می داند.............

پی نوشت 2 : از همراهی هایتان بی انداره ممنونم ، من سر قولم هستم ، روی دل های مهربان شما

و دعاهای مخلصانه تان حساب ویژه باز کرده ام ، مطمئن باشین بی خبر برای انتقال نمی روم ،.

پی نوشت 3 :کم کم بوی محرم می آید، از همین حالا بغض کرده ام برای شش ماهه ی رباب ، امسال شاید کمی .................

سحر قریب
۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ نظر