معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده هفدهم

شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ق.ظ

این بارخیالمان راحت نیست ، به نتیجه آزمایش اول اعتمادی نداریم ، این احتمال که ممکن است دوباره عدد بتا پایین بیاید هر لحظه توی ذهن هرکدام ازما تکرار می شود ،بی آن که در موردش حرفی بزنیم، صحنه ای که شش ماه پیش منشی آزمایشگاه جواب آزمایش دوم را تحویل داد و  همه آرزوها و خواب و خیال هایمان نقش بر آب شد مثل یک کلیپ تصویری مرتب برایم تکرار می شود ، اما باز هم سعی میکنیم خوش بین باشیم که پایین آمدن تیتر بتا در آزمایش دوم فقط یک تصادف بوده و قرار نیست تکرار شود ، آن چهار روز شاید از چهارده روز قبلش بیشتر کش می آید جوری که برای ساعت به ساعتش شمارش معکوس گذاشته ایم تا عصر روز چهارم.

هوا گرم گرم است شاید گرم ترین روز سال باشد ، و ما دوباره توی همان پارک یک ساعت کشدار را تا آماده شدن جواب آزمایش می گذرانیم . این بار حتی از چهار روز پیش هم بیشتر نگرانم ،طوری که اصلا نمی توانم روی نیمکت های داغ پارک بنشینم ، کمی قدم می زنم ، چندبار صندلیم راعوض می کنم ، دانه های تسبیح در دست های عرق کرده ام یکی یکی رد می شوند ،به او نگاه می کنم، تا کنون او را این چنین بی قرار ندیدم گرچه همه سعی اش را می کند که من عمق نگرانیش را نفهمم ، یک لحظه حس می کنم چه قدر خدا نزدیک شده به ما ، انگار همین جاست ، همین جا توی شهری که شهر خودمان نیست ، زیر هرم خورشید تابناک آسمان کویر ، انگار نشسته  کنار ما روی نیمکت های پارک که در این هوای به معنای واقعی داغ ، کسی به غیر از ما مهمانشان نیست ،برای صدمین بار سوره توحید را می خوانم انگار دلم هم کم کم آرامتر می شود ، می نشینیم وکمی حرف می زنیم از روزهای سختی که پشت سر گذاشته ایم و آینده ای که به نظرمان در گرو جواب آزمایشی است که کم کم باید حاضر شده باشد ،خودمان را می سپاریم به تقدیر و خدایی که حتما بهترین ها را برایمان می خواهد.

بسم الله می گویم و با پای راست وارد آزمایشگاه می شوم ،صدای تپش قلبم را به وضوح می شنوم ،قبض را تحویل منشی می دهم ، نفسم حبس شده ، دست هایم می لرزند، پاهایم نای ایستادن ندارند، جواب را تحویلم می دهند ، با دیدن جواب آزمایش به ثانیه ای دلم آرام می شود عدد بتا از چهار برابر هم بیشتر است و این یعنی همه چیز خوب است یعنی فرشته ای در بطنم جوانه زده ، با خوشحالی که اصلا نمی توانم مخفی اش کنم تشکر می کنم و از آزمایشگاه خارج می شوم ، جواب را که به او تحویل می دهم توی صورتم لبخند شیرینی می زند، و خدا را شکر می کند ، البته آنقدر ها که انتظار داشتم خوشحالیش را نشان نمی دهد دلیلش را می پرسم جوابی می دهد که تا همیشه توی ذهنم می ماند:وقتی خودت را و زندگیت را به خدا سپردی چه نعمتی را از روی مهربانی بدهد و چه نعمتی را از روی حکمتش بگیرد باید راضی باشی به رضایش در خوشی ها شکر گزار باشی و در ناخوشی ها هم قدردان لطف خدا،می گوید مهم راضی بودن است از رضای خداست و من الان باید طوری باشم که اگر خدا طور دیگری می خواست هم می توانستم آنطور باشم.

دنیای مادرانه واقعی من از همان روز شروع می شود، همان روز زنگ می زنم و برای دو هفته بعد از دکترم وقت می گیرم ، هنوز یک هفته ای تا پایان ماه رمضان مانده ،و ما هرشب موقع خواب شمارش معکوس گذاشته ایم تا روز سونو گرافی ، فعلا هم قصد نداریم کسی را مطلع کنیم ، البته فقط مادرم کمی به نشست و برخاست هایم شک کرده و بی آن که چیزی بگوید بیشتر از همیشه هوایم را دارد.

عید فطر هم از راه می رسد ، اولین عید مادرانه و پدرانه ما و شمارش معکوس ما  همچنان ادامه دارد، همان روزهاست که دست تقدیر چراغ عمر عزیزی را خاموش می کند،و زندگی از حالت روزمره خود خارج می شود،با آن که خیلی بر خود سخت نمی گیرم اما بیشتر وقتمان به مراسم ختم و بزرگداشت و ........می گذرد جوری که که شمارش معکوس از دستمان خارج می شود و خیلی  زودتر از آن که فکرش را بکنیم به روز سونوگرافی نزدیک می شویم ، روز قبلش برای آن که خیا لمان  راحت باشد دوباره می رویم آزمایشگاه ،و یک تست بتای دیگر هم می دهیم ، جواب را که تحویلمان می دهند عدد خیلی بالاست اما با محاسبات ریاضی ما جور در نمی آید ، دوباره نگرانی به جانم می افتد ، نکند اتفاقی افتاده باشد،همان شب توی جمع فامیل بچه ها را که می بینم بغض گلویم را می فشارد جوری که می ترسم بغضم بترکد به بهانه ای می آییم بیرون توی ماشین گریه می کنم و او دلداریم می دهد که کمتر از 24 ساعت دیگر همه چیز مشخص می شود و خواهش می کند کمی صبر کنم .

باز هم مفاتیح را بر می دارم و صد بار می خوانم :إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ ...

درست وسط مراسم هفت و درحالی که همه فامیل جمع هستند به بهانه ای راهی مطب دکتر می شویم ، توی راه فقط ذکر می گویم ، دلم هم آرام است هم بی قرار ، سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم ، تا می رسیم مطب دکتر ، به محض ورودم خاطرات این انتظار چندین ساله یک به یک توی ذهنم مرور میشود ، درست سال اول ازدواجمان بود که برای اولین بار پایم به این جا باز شد ، اولین بار این جا بود که سونو گرافی شدم ، اولین بار همین جا بود که دلم بی قرار مادر شدن شد وقتی شکم های برآمده خانم های حامله را می دیدم ,وهمین جابود که کلمه ازواسپرم را شنیدم ، و این که شاید هیچ وقت کسی مادر و پدر صدایمان نکند و حالا من بعد مدت ها دوباره آمده بودم همین جا،  امده  بودم که فراموش کنم همه آن سختی ها و نا امیدی ها را و ذوق کنم از دیدن آن چه که توی صفحه مانیتور سونوگرافی می بینم .

اما هنوز هم دلم آرام ندارد به هیچ چیز مطمئن نیستم این احتمال که ساک حاملگی پوچ باشد مرتب توی ذهنم تکرار می شود، توی اتاق خانم دکتر درحالی که شاید ده بیمار دیگر هم با من توی اتاق هستند، نوبت به من رسد ، هر سه جواب آزمایش در دستم است ،دست هایم چنان می لرزند که خودم هم باورم نمی شود ، نفسم بالا نمی آید،خودم را که معرفی می کنم و شروع می کنم مراحل درمان و شرایطی را که توی این یکسال برایمان پیش آمده بود را برایش می گویم درحالی که صدایم می لرزد،اثری از آن دخترک بی پروایی که حتی روز دفاع پایان نامه اش جلوی بهترین اساتید کشور ذره ای استرس نداشت در خودم نمی بینم آن جا است که می فهمم  مادر که می شوی دنیایت عوض می شود ،همه دنیایت می شود پاره جانت ،حاضری بمیری ولی به فرزندت آسیب نرسد وحالا چه فرقی می کند که عزیز دلت جنینی چند روزه باشد یا جوانی رشید؟؟؟؟/

خانم دکتر جواب آزمایش اول و دوم را نگاه می کند و می رسد به آزمایش سوم همین که نگاهش به عدد چندین رقمی بتا می افتد چشمانش برق  میزند از جا بلند می شود و با خوشحالی ای که اصلا و ابدا انتظارش را نداشتم فریاد می زند مبارک باشد طوری که بقیه بیماران توی اتاق همه برمی گردندو حتی چندتایشان تبریک هم می گویند............

 

 

پی نوشت1 :دوباره شروع می شود ، روزها و شب های استجابت و هوا پر می شود از ذکر :  یا من ارجوه لکل خیر.......ای کسی که  در هر امر خیری به تو امید دارم..............

 

پی نوشت 2:

 حدیث قدسى :   الشَّهرُ شَهری و العَبدُ عَبدی و الرَّحمَةُ رَحمَتی فَمَن دَعانی فی هذَا الشَّهرِ أجَبتُهُ و مَن سَألَنی أعطَیتُهُ ؛

ماه (رجب) ، ماه من ، بنده ، بنده من ، و رحمت ، رحمت من است ؛ هر که در این ماه مرا بخواند ، اجابتش کنم و هر که حاجت آورَد ، عطایش کنم .

پی نوشت 3 : لحظات شیرین استجابت در روزها و شب های ماه خدا،نصیب و روزی همه شما،التماس دعا

یادآوری:شروع ماه رجب در روز دوشنبه و ختم سوره واقعه به نیت آرامش دل  ها و برآورده شدن حاجات

 

۹۴/۰۳/۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی