معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

از همان دوران دانشجویی بارها و بارها کلمه پذیرش در برابرمشکلات  را شنیده بودم ، بعدها  در مراکز مشاوره هر جا که حس می کردم طرف مقابلم به خط پایان رسیده  ، هر جا که حس می کردم مراجع دیگر توان مقاومت و مبارزه ندارد و هر جا که می فهمیدم برای انسانی که پیش رویم نشسته هیچ چیز دیگر سرجای خودش نیست سعی می کردم آرام آرام یادش بدهم که مشکلش را با همه جوانب مثبت و منفی اش بپذیرد ، حتی  مفهوم پذیرش در بر ابر مشکلات را بارها در کلاس هایم آموزش داده ام ، اما شاید هیچ وقت به اندازه این روزها این واژه شاید اعجاب انگیز را درک نکرده بودم ......

کار یک ساعت و یک روز و چند روز نبود ، انگار باید تمام این اتفاقات می افتاد تا من به اینجا برسم به اینجایی که یاد بگیرم مشکلم را بپذیرم ، بپذیرم که به هر دل


سحر قریب
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام ، عیدتون با تاخیر مبارک ، نماز روزه هاتون قبول ، و بازم معذرت و شرمنده بابت ننوشتم ، که دلیلی نداشت جز بی خبری ، و روزهای تکراری که حرفی برای گفتن نیست .............

به لطف خدا حالمون خوبه ، و اکثر اوقات راضی هستیم خدا رو شکر

همراهان گلم ، که هنوز هم پیگر احوالم هستین ، من دنبال مامان زینب السادت و سید حسین می گردم ، به اسم مامان منتظر قبلا برام پیام گذاشته بودن ، می خوام اگه هنوزم به اینجا سر می زنن بهم  پیام بدن ، شما هم اگه ازشون نشونی دارین بی خبرم نذارین .

التماس دعا


سحر قریب
۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ نظر

باید دلم را ادب کنم ، باید افسارش را بگیرم و دیگر نگذارم مثل این یک سال اخیر به هر جایی سرک  ،بکشد، بس است هر چه با ملایمت در گوشش خواندم که چاره کارش فقط دست مهربان ترین عالم است و او باز هم به خرجش نرفت ، این بار باید کمی خشن تر بالای سرش بایستم ، بایستم و نگذارم  این بازی گوش بی سر وپا هی بدود وسط گذشته های دور و هر بار انگشت اتهامش را به کسی نشانه بگیرد ، ودلش را خوش کند که : آری ............

این آری ها به درد من  نمی خورند ، حتی اگر خیال هم نباشند ، حتی اگر لباس حقیقت هم به تن کنند باز هم دردی از من دوا نمی شود ،  باید به او بفهمانم که این راهی که پیش گرفته حتی اگر به همه خواسته اش هم برسد ، باز هم عبث است ، به فرض که همه بشوند همان گونه که او می خواهد ، همه دلسوز ، همه پی گیر ، همه همدرد ، چه فاید دارد ؟ وقتی هیچ دردی دوا نمی شود ، وقتی سکوت خانه سرجایش باشد و دلتنگی ها و غصه ها سر جایشان ، وقت آن است که گوشش را بگیرم ، شاید حتی یک دور هم بپیچانم ، تا یادش بیاید که نگاهش را حتی برای لحظه ای به زمین و مردمان ناتوانش ندوزد ، شفایی که چاره اش در آسمان هاست را در زمین و مردمانش جستجو نکند

باید ادبش کنم .......


وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر

نوشت یک : عزیزان هم درد حرف هایم  را می فهمند

پی نوشت 2 :اعیاد شعبانیه مبارک

پی نوشت 3 : التماس دعا

سحر قریب
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ نظر

سوال( بچه هم دارید؟) غریبه ها ،جایش را به (ماشاالله چند بچه دارید ؟) می دهد ، و کسی نمی دادند در دلم چه غوغایی می شود ؟

خدایا این روزهایم را هم می بینی ؟ مگرنه ؟




بعدا نوشت :راستش به فضولی مردم عادت کرده ام ، هر چند هنوز هم آزارم می دهد، اما این روزها عوض شدن جای این دو سوال است که دلم را به شور می اندازد.........

نکند روزی غریبه ها بپرسند چند نوه دارید و من باز هم دلم بلزرد ..........

خدایاااااااااااااا

سحر قریب
۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۳ نظر

سال ها بود که از نوروز بدم می آمد ، نه  فقط  نوروز از هر مناسبتی که مردم را دور هم جمع کند ،  دید و بازدیدهای اول سال آزارم می داد ، نوروز برای من پر بود از پرس و جوهایی که جوابی نداشت، دیگرانی که انگ تنبلی و بی خیالی بر پیشانیم می زند و منی که حرف های دلم آن قدر ممنوعه بود که جز سکوت و شکستن بی صدا  جوابی نداشتم ، گاهی دلم تنگ می شد برای سال های کودکی و نوجوانی و حتی یکی دوسال اول ازدواج که با چه شوق و ذوقی  شمارش معکوس بهار را به انتظار می نشستم و دلم قنج می رفت برای دیدو بازدیدهای بهاری ،  حالا اما از نوروز بدم می امد ،، لحظاتی که دور هفت سین می نشستیم بی اغراق لحظات سختی بود ، خانواده های دور و بر که عکس های نوروزی می گرفتند ، بچه هایی که نسبت به سال قبل بزرگ تر شده بودند ، اعضای جدیدی که به خانواده ها اضافه می شدند و آغوش هایی که پر بودند ، و صدای خنده هایی که بلند می شد و انگار با هر سال تحویل توی ذهنم می گذشت که یک بار دیگر هم خورشید به دور زمین گشت و تو باز هم تنها هستی ، باز هم کسی مادر صدایت نمی کند ، نکند هیچ وقت ..........


نوروز 94 اما قرار بود شروع روزهای مادرانه ام باشد ، منی که در بهار زاده شده ام ، در بهار عاشق شده ام ، حتی  در کودکی حس زیبای خواهرانه را در بهار تجربه کرده ام حالا قرار بود در بهار مادرشوم ، باید خودم را برای دید و بازدید های نوروزی آماده می کردم ، این بار من هم حرفی برای گفتن داشتم ، چقدر دلم برای دوستان قدیمی ام تنگ شده بود ،، همان ها که گاهی پیام هایشان را بی جواب می گذاشتم و یا در کشاکش روزهای بلاتکلیفی و انتظار تماس هایشان را درست  جواب نمی دادم ، حالا باید یکی یکی شان را پیدا کنم ، حالا زندگی من هم شیرینی هایی دارد که برایشان تعریف کنم باید هر طور شده پیدایشان کنم و.......

اما بهار زندگیم در پاییزی ترین شب سال پر کشید و داغش را تا ابد بر دلم گذاشت ، از حال و هوای  غمزده روزهای نوروز 94 هرچه گه بگویم کم است ، روزهایی که به قول قدیمی ها برای دشمنم هم آرزو نمی کنم ، روزهایی که مجبور بودم لبخند بزنم در حالی که بغض سنگینی در گلویم داشت خفه ام می گرد روزهایی که فقط حواسم را جمع می کردم تا کسی اشک هایم را نبیند و....

اما امسال همه توانم را در پاهایم جمع کردم ، باید بر می خاستم ، باور می کردم که بهار بی توجه به حال دل های ما می آید ، باید دلم را به شور و نشاط خیابان ها می سپردم ، باید هوای بهاری را نفس می کشیدم و معجزه خدا را در کوهها و دشت ها و سبزه زار ها به تماشا می نشستم ، زیر باران درشت و ناگهانی بهاری قدم می زدم ، چشم هایم را به آسمان نیمه ابری می دوختم و برای سلامتی غنچه ها و بازشدنشان دعا می خواندم ، دلم را باید به دست جوانه های سرسبز درختان می سپردم تا بار دیگر رویش و زایش و زندگی را به یادم بیاورندو......

این بار چشم هایم را بستم و از مهربانترین عالم خواستم که صبورم کند ، صبورم کند تا با همه حسرت ها و نداشتن ها و خستگی ها ، زیبایی رقص ماهی ها را حس کنم ، صبورم کند تا آواز پرستوهای بهاری دلم را به وجد بیاورد و سکوت خانه ام را در هم شکند ، صبورم کند تا بغل باز کنم و با همه مهربانیم فرشته ای  را که قرار است خاله صدایم کند را در آغوش بگیرم ، صبورم کند تا خواهر کوچکم ، همبازی کودکی هایم را در در آغوش بگیرم و بوی معچزه انگیز شیر مادر مستم کند ، و خدا راشکر کنم که هیچ گاه طعم تلخ انتظار را نچشیده است ، خدا را شکر کنم برای مادربزرگ شدن مادرم پدربزرگ شدن بابا آنقدر که یادم برود این روزها باید جشن تولد یکسالگی بهار را می گرفتیم و سال پیش رو همچان برای ما پر از نگرانی ها و علامت سوال های بیکران است .........

نوروز امسال بعد سال ها برایم شیرین است ، نه از آن جهت که درد هایم فراموش شده باشند ، نه ،بعضی داغ ها و حسرت ها چه بخواهیم  و چه نخواهیم همیشه هستند ، شاید حتی کمرنگ هم نشوند ، اما به لطف عزیز بخشنده و کریم  بهار را حس می کنم ، ریه هایم را از نسینم روح افزای بهاری پر می کنم و دعا می کنم  برای جوانه زدن همه درخت ها و گل ها ، دعا می کنم برای به بار نشستن همه شکوفه ها و لبخند می زنم به طبیعت ، و خدا را شکر می کنم برای این همه بهانه،  برای حس خوب خاله بودن ، برای حس خوب نگاه کردن در چشم های مردی که به مهربانیش ایمان دارم ، برای خنده های از ته دلمان  که بهانه هایش شاید خیلی خیلی کوچک باشند اما حس خوشیختی را توی رگ هایمان تزریق می کنند،برای مادر مهربانی که هست تا روز مادر بغلش کنم وببوسمش ، به شاخ گلی مهمانش کنم و بوی بهشت را از آغوشش حس کنم ،خدایا شکرت همیشه هوای دلمان را داشته باش ، همین که حواست به ما باشد یعنی خوشبختی ............



 پی نوشت اول :و سلام می کنم به به بانوی آب و واینه به مادرانه جاویدان تاریخ ، به آغوش پر مهر امامت به ام ابیها آرام دل بی قرار نبوت السلام علیک یا فاطمه الزهرا

پی نوشت دوم : این روز ها بهانه ای است برای بوسیدن دست های پر  محبت مادرها ، نکند میان حسرت ها و  غصه های مادرنبودن ، مادر داشتن را که بی شک موهبت بزرگ خداست به فراموشی بسپریم.

پی نوشت سوم : روح همه مادرهای در گذشته و همه آن هایی که شاید هیچ گاه کسی مادرصدایشان نکرد اما سرشار از عطوفت مادری بودند قرین رحمت حق ، سر سفره حضرت زهرا مهمان باشند ان شااله

عیدتان مبارک و التماس دعا


سحر قریب
۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

در طول این سال ها و از وقتی که مشکلمان را فهمیده ایم ، هر بار که خانوم دکتر را دیده ام ، سوال تکراریش این بوده : ( مادرشوهرت آخر مشکل  پسرش را فهمید ؟ ) و هر بار جواب نه من بود و صورت پر از تعجب خانوم دکتر و نگاههایی که سعی می کرد یفهمد ولی نمی فهمید ؟ این بار اما جوابم بله بود ، الان چند ماهی  است که من دردهایم را برای مادرش گفته ام ، اما هنوز هم نمی فهمم کارم درست بوده یا نه ، گرچه گاهی  می مانم در صبوری این سال ها و درد بزرگی که اگر خدا تقدیر را اینگونه رقم نمی زد شاید حل می شد و هیچ وقت  خبرش به گوش کسی نمی رسید ، اما من کم اوردم ، تحمل پرس جوهاو نگاه هایی که بعد سقط منتظر بارداری دوباره ام بودند را نداشتم ، تحمل این همه درک نشدن ، این همه رنج کشیدن و دیده نشدن ، تحمل نگاه های پدر شوهرم موقع بازی با نوه هایش که همیشه یک چشمش به آن ها بود و یک نگاهش به من ،قربان صدقه هایی که آن قدر گاهی اغراق آمیز بود که به ذهنم می رسید از عمد باشد ، شاید دلش می خواهد با این کار عروس و پسر بی فکری را که بعد از گذشت چند سال از شروع زندگیشان هنوز هم بچه نمی خواهند را به فکر ، بیاندازد ، تحمل  رفتارهای مادرشوهرم با بچه های دخترش که  از همان روزهای بعد از عقد بنظرم می رسید بیش از حد لوس مانند است ،  را نداشتم ،کاش مادربزرگ ها بفهمند که نوه هایشان  هر چه که باشند برای خودشان  عزیزند ، و دیگران به هزار و یک علت ممکن است حوصله  این ذوق کردن ها را نداشته باشند کاش بفهمند که نوه هایشان در بهترین حالت  برای بقیه فقط و وفقط یک بچه معمولیند و.............

من درد هایم را گفتم ، اصلا آنقدر رنجم در این سال ها دیده نشده بود که دلم می خواست این حرف های ممنوعه را برای تنها کسی که می شد گفت فریاد کنم  ، دلم می خواست بفهمند همه آن روزهایی که لبخند به لب داشتم ، همه آن روزهایی که مجبور بودم ذوق نوه هایشان را بکنم ، همه آن روز هایی که خبر بارداری  عروس و دخترشان را اول به من می دادند ، بر من چه گذشته است دلم می خواست بفهمند همه کنایه ها و حرف های معنادارشان به همسرم چه آتشی بر جانش انداخته است .و...............


عجیب است خیلی خیلی عجیب است ، دردی به بزرگی آرزوهای مادرانه برای فرزندی که نمی دانی خواهی داشت یا نه ، اما عجیب تر آن است که این درد را کسی نمی فهمد ، حساب آن هایی  که در دوستیشان شک داریم جدا ، حتی آن ها که شک نداریم  دوستمان دارند هم نمک روی  زخم اند ،  وجالب تر این که حتی نزدیکانمان هم  ترجیح می دهند به ما ودرد ما فکر نکنند ، ترجیح می دهند فراموش کنند،و شاید خواسته بزرگشان این است که ما هم فراموش کنیم . بی قراری ها ودرد و دل های ما آزارشان می دهد ، از نظر آن ها خدا برای ما صلاح نمی داند و ما باید راضی باشیم ، راضی باشیم و حرف نزنیم ، راضی باشیم و دلمان نگیرد ، راضی باشیم و حتی بچه ها و نوه های آن ها را به جای بچه نداشته مان دوست بداریم ، راضی باشیم و بنشینیم  پای شیرین کاری های نو ه های  آن ها ، آن ها هی از ته دل قربان صدقه نوه هایشان بروند و ما اصلا به شاید هیچ وقت مادربزرگ نشدنمان فکر نکنیم ، انگار گوش ها برای شنیدن درد های ما کر می شود ،تا جایی که کم کم خودمان هم  به این نتیجه می رسیم که درد و دل نکردن بهترین کار ممکن است .

من این روزها باید به خیلی چیز ها راضی باشم ، راضی باشم به مادر نبودن ، راضی باشم به خانه نشینی ،  بعد از بیش ازهجده سال تلاش و پشتکار و علاقه فراوان به تحصیل و مخصوصا رشته تحصیلیم ، راضی باشم به زندگی ای که مخارج سنگین درمان و ....در این سال ها کمرش را به شدت خم کرده و چیزی نمانده به نقطه ی صفر برسد ، راضی باشم که هر روز خبر به دنیا آمدن بچه های دوم  هم سن و سال هایم را می شنوم و کوچکتر هایم که یکی یکی دارند مادر می شوند ، راضی باشم به لحظه هایی که در کوچه و خیابان و بازار و مسجد و ..... منی که همیشه عاشق  رفت و آمد  و ارتباط با مردم بودم  حالا باید از دوستان و همکلاسان قدیمی ام هم خود را بپوشانم ، راضی باشم که  جواب  تلفن های دوستان قدیمی ام را یک درمیان بدهم و یا پیام هایشان را بی پاسخ بگذارم  ، راضی باشم به

چهره خسته ی مردی که شک ندارم می تواند بهترین بابای دنیا باشد اما ........،،راضی باشم به این که چهار سال است یک طبقه یخچالمان همیشه پر از دارو و آمپول است و یک روز درمیان باید  به مردی که دوستش دارم آمپول برنم  کاری که هیچ گاه گمان نمی کردم از پسش بربیایم اما مدت هاست  برنامه عادی زندگیمان شده است ،  راضی باشم به سکوتی که چندین سال است خانه آرزوهایم را پر کرده است ، به فیلم عروسیمان که چیزی به هفت ساله شدنش نمانده اما خیلی وقت است  دیگر دوست ندارم نگاهش کنم ،کودکانی که شب عروسی دور و ورم بودند حالا همه نوجوان شده اند ، مجرد ها هم مامان و بابا شده اند ،مادربزرگم که همیشه می گفت :بچه تو با همه نوه هایم فرق می کند ، عجله داشت زودتر بچه دار شوم تا نوه سیدش را یبیند، حالا سه سالی می شود که دیگر در بین ما نیست ، خواهر کوچکترم  که  آن موقع ها  هنوز دبیرستانی بود حالا مادرشده است ، تازه عروس های آن روزها  امروز ، دغدغه شان انتخاب مدرسه و مهد و کودک فرزندانشان است و.....

 آری ،  من باید به این زندگی که سال هاست انگار عقربه ساعتهایش تکان نمی خورند ، راضی باشم وهستم ، درست است که گاهی دلم بهانه می گیرد ، درست است که گاهی ساعت ها می نشینم و دنبال مقصر می گردم  و هر کسی که فکر می کنم کوچکترین نقشی داشته را در دلم سرزنش می کنم ، گاهی خسته می شوم و حتی شده آرزو کنم که شب بخوابم و دیگر ......... اما با همه این ها باز هم روزها  و لحظه های خوشمان کم نیستند ،همین که هنوز هم بعد هفت سال و با وجود همه مشکلات  فقط یه نگاه پر محبت او آرامم می کند ، همین که  حرف های هم را می فهمیم و هر دو برای رسیدن به هدف دلمان یکرنگ و یک صداست بی شک از لطف خدای بی همتاست ،آرام بودن در طوفان معجزه ای است که شاید هر روز نه ولی زیاد حسش می کنم خدا را شکر


پی نوشت یک : صدای پای بهار می آید ، کاش یشود میان این خانه تکانی های آخر سال همه اگر ها و ای کاش ها را به دست باد سپرد

پی نوشت دو : دلی می خواهم دریایی به وسعت رضایت از آنچه دوست پسندد

پی نوشت سه : شرمنده بابت تاخیر و طولانی شدن مطلب

مثل همیشه التماس دعا یاحق



سحر قریب
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ نظر

با دوتا از دوستانم حرف می زنم ، یکی وقت زایمانش نزدیک است و آن یکی هم ماه های بارداریش را به نیمه رسانده است ، هیچ کدام داستان زندگیشان شباهتی به من ندارد ، هردو از آن هایی هستند که از آن ها  حرکت از خدا برکت . ومن در خودم می مانم وقتی پا به پای هر دو آن ها ذوق می کنم و همراهیشان می کنم تجربه های این یکی را می گیرم و در اختیار آن یکی می گذارم ، می نشینم پای درد و دل های جفتشان ، حرف ها و دغدغه های ویارانه  این یکی را در کنار استرس های روزهای پایانی آن یکی در دلم  جا می دهم ،  این یکی غصه اش جای کبودی تنها آمپول تقویتی ای است که در بارداری زده است  ، آن یکی می گوید اراده و حوصله پیاده روی روزانه را ندارم  و منی که هنوز هم بازوهایم از آمپول های سلکزان کبود است و جای پروژسترون ها روی پاهایم هنوز هم درد می کند و فقط برای همین سیکل درمانی بی حاصل اخیرم سه چهار ماه بی وقفه پیاده روی کرده ام   در خودم ، در توانم ، در صبرم ، در امیدی که همیشه در بدترین شرایط هم در طول این سال ها همیشه با من بوده است می مانم .

  انگار نه انگار که خودم  پر ازنگرانی ها و دل آشوب های بیکرانم، انگار نه انگار که زندگی سخت ترین روزهایش را دارد نشانم می دهد روزهایی که اگر امید به خدایی نداشتم که قطعا بهترین ها را برایمان می خواهد قطعا مرده بودم ، روز هایی که نمی دانم این فرداهایی که دارد جوانیم را می گیرد ، آیا درپس این آینده نامعلوم مرا به کجا می برد ، روز هایی که نمی دانم حتی دیگر چگونه فکر آشفته ام را مرتب کنم ، گاهی آن قدر خسته می شوم که دلم می خواهد کلنگ بردارم گودالی عمیق حفر کنم و هر چه حس مادرانه  در وجودم دارم در گود ترین جای زمین دفن کنم  و آنقدر روز مرگی رویش بریزم که یادم برود روزگاری من هم آرزوهای مادرانه داشتم  ، اما فقط همان یک شب را که اتفاقی کودک  سه ساله ای  مهمان خانه ام می شود و اصرار می کند شب را کنارم بخوابد  و گرمای تنش را تا صبح حس می کنم ،، می فهمم که دفن کردن احساسات مادرانه احمقانه ترین کار ممکن است ، آن شب ایمان می آورم که زندگی یک زن بی آن که مادرباشد یک چیز خیلی بزرگ کم دارد . و همان شب  است که می مانم در کار خودم و همه زن هایی که درد هایشان را فقط خدا می فهمد ، ایمان دارم که خدای مهربان تر از مادر رزق صبوری ما را قطعا بسیار بسیار بسیار بیشتر از همه  بندگانش داده است  من چگونه می توانستم در این شرایط سنگ صبور کسانی باشم که دردهایشان سر سوزنی  بادرد های من حتی قابل مقایسه نیست  ، چه طور می توانستم شب ها سرم را آرام بر زمین یگذارم وقتی دلم اینگونه بی قرار است ، چه طور می توانستم اینگونه عاشق بمانم وقتی تقریبا هیچ چیز دیگر سر جای خودش نیست ، دلم این روزها مثل دریایی است که طوفان احاطه اش کرده اما طوفانی و مواج نیست ، حتما نیرویی شبیه معجزه دارد اینگونه آرام نگهش می دارد ، و یقین دارم که این کار فقط از دست های معجزه گر خالق  بی همتابرمی آید و بس.


پی نوشت یک : هیچ چیز به اندازه این  حالم را بد نمی کند که بفهمم مراعاتم را کرده اند و خبری را به من نداده اند ، شما که غریبه نیستید از طرفی گاهی دلم می خواست بعضی خبر ها را هیچ وقت نمی شنیدم .

پی نوشت 2 : ممنون که این مدت نبودن هایم را تحمل کردید

پی نوشت 3 : مثل همیشه التماس دعا


سحر قریب
۲۴ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ نظر


گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود 

 گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه  

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود                

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست             

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                  

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                           

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود              

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                       

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود


قیصر امین پور


پی نوشت 1 : نخواست که بشود و نشد .................

پی نوشت 2:بیشتر از این ها باید پخته شوم این را امروز فهمیدم .

پی نوشت 3:ممنون از دعاهای تک تکتان که قطعا برکتش برای ما می ماند به هر شکل که خدا بخواهد.

پی نوشت4: از فردا دوباره من هستم و روزمرگی هایی که باید برای دلم آذین ببندم ، چه خوب که فکر این جای کار را کرده بودم ،کلاس های هنریم را ادامه می دهم ، خدا را چه دیدید شاید روزگاری دلم برای این روزهای پر از فراغت تنگ شد ......................

پی نوشت 5 : رشته ای برگردنم افکنده دوست          می کشد هرجا که خاطرخواه اوست

 

 

سحر قریب
۲۹ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۸ نظر


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ

خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست

وَ طَیِّبْ بِقَضَائِکَ نَفْسِی

و مرا به آنچه برایم مقدر نموده‌ای، دلخوش کن

وَ وَسِّعْ بِمَوَاقِعِ حُکْمِکَ صَدْرِی

سینه ی مرا در برابر آنچه تقدیر توست، فراخ ساز و روح اعتماد به من ببخش

وَ هَبْ لِیَ الثِّقَةَ لِأُقِرَّ مَعَهَا بِأَنَّ

و به من چنان اطمینانی بخش که با تکیه بر آن، اقرار کنم؛

قَضَاءَکَ لَمْ یَجْرِ إِلَّا بِالْخِیَرَةِ

قضای تو جز به نیکی و آنچه که خیر است برایم روان نگشته است

وَ اجْعَلْ شُکْرِی لَکَ عَلَى مَا زَوَیْتَ عَنِّی

و تو را بیش‌تر در برابر آنچه از من باز داشته‌ای و نداده ای سپاس گویم

أَوْفَرَ مِنْ شُکْرِی إِیَّاکَ عَلَى مَا خَوَّلْتَنِی

تا در برابر آنچه به من ارزانی  کرده‌ای…( صحیفه سجادیه نیایش 35)

پی نوشت یک :  ده روز است که من هستم و  حس سیال مادری در وجودم ، روزهای تعلیق بین مادر بودن و نبودن ، لحظاتی که گاه شیرینی استجابت مستم می کند وگاه  دلدرد های مبهم آشنای گاه و بی گاه کافی است تا دلشوره های عالم را به دلم بریزند  .

پی نوشت دو : عزیز بخشنده و کریم ،بنده سیه رویت را ببخش برای تمام ثانیه هایی که شاید در گوشه ای از ذهنش گذشت که گره کار را کس دیگری جز تو می تواند باز گند ، خودت می دانی که جز تو کسی را ندارم کمک کن نگاهم  فقط به دستان تو باشد و دلم مطمئن به رضای تو  که آنچه تو برایم می خواهی قطعا خیر مطلق است .

پی نوشت 3 : ممنون از همه شما دوستان همراهم که با پیام های گرم و پر محبتتان بذز امید و آرامش بر دلم می ریزید ، دست خدا همراه لحظه به لحظه زندگی تک تکتان .

التماس دعا

سحر قریب
۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

آن وقت ها که پشت نیمکت های دبستان می نشستم و معلم کلمات را برایمان معنا می کرد ، یا بعد ها که در راهنمایی و دبیرستان معنی لغات نا آشنا را از لغت نامه پیدا می کردم هیچ گاه گمان نمی کردم که روزگاری معنی خیلی چیزها برایم عوض شود هیچ گاه فکرش را نمی کردم که خیلی کلمات را نمی شود در هیچ لغت نامه ای معنا کرد خیلی از کلمات را باید فهمید باید حس کرد باید نفس کشید کم کم که زندگی از کودکی ها فاصله گرفت و قد کشیدم  خیلی از معنا ها برایم عوض شد همان روز که قران را بوسیدم، بسم اله گفتم و رفتم تا رحمم را خراش دهند فهمیدم که چه قدر معنی درد برایم عوض شده است تنها چیزی که اصلا مهم نبود این بود که قرار است در آن اتاق معاینه کذایی چه بر سرم بیاورند اصلا مهم نبود که این پروسه می  تواند دردناک یا چندش آور باشد مهم فقط این بود که حتی اگر شده فقط یه گام مرا به روزهای مادرانه نزدیک می کند ، مادرانه هایی که برایم معنی عشق میدهد وصبر ،کلمه ای که صحبتش را از همان کودکی در مناسبت های مختلف شنیده ام اما حالا برایم طعم خرمالو های کال می دهد که دهان را گس می کنند و گاه به غایت تلخ تلخ است .و  خدا،  مفهومی  که این روزها دیگر در آسمان ها سراغش را نمی گیرم این روزها همین جاست ، نزدیک تر از همه نزدیکان و گاهی حتی نزدیک تر از من به خودم ، این روزا قرص های استرادیول و آسپرین و ...... عجیب بوی خدا میدهند ، و چه قدر خوب است که از دیشب آمپول های پروژسترون هم مهمان هر شب خانه ما شده اند اصلا مهم نیست که بعد هر تزریق جایشان ورم می کند ، دردناک می شود و کبود ، چه قدر این کبودی ها را دوست می دارم  این روزها ،و بعد هر تزریق دعا می کنم که حالا حالاها مهمان خانه ما بمانند .

صبح روز دوازدهم ، باز هم من هستم و کفش های آهنینی که دوسالی هست رسما به پا کرده ام ، بسم اله می گویم و با پای راست وارد مرکز می شوم ،  صبح پنج شنبه بین التعطیلین و مرکز به شدت شلوغ است ، نوبت می گیرم ، و در صف انتظار سونوگرافی می نشینم ،اینجا تنها جایی است  که شاید هیچ کس ماسکی برچهره ندارد ، کسی به کسی ترحم نمی کند ، فرقی نمی کند تحصیلکرده باشند یا کم سواد، فقیر یا غنی ، زشت یا زیبا اینجا همه حرف هم را خوب می فهمند و دردی که انگار همین که پایشان را از مرکز بیرون گذاشتند دیگر هیچ کس گوشی برای شنیدنش ندارد ، بعضی چهره ها مسن و خیلی خیلی خسته است ، طوری که آدم دلش می گیرد وقتی زن هایی را می بیند که با یک حساب سرانگشتی هم سن و سال هایشان شاید مادربزرگ هم شده باشند اما آن ها هنوز هم در کشاکش این راهروها مادری را جست جو می کنند دعا می کنم که این روزها  روزهای پایانی انتظار تک تکشان باشد ان شااله.

از حرف ها و حرکات خانوم دکتر متوجه می شوم که از شلوغی کلافه است برای همین خیلی آرام و بی سرو صدا از تخت سونوگرافی بالا می روم ، ضخامت رحمم خدا روشکر مناسب است و یکشنبه  قرار است  شروع روزهای مادرانه  باشد ، و من باز هم منتظر معجزه ای  هستم تا فرشته های برفیم را بعد از شش ماه از خواب زمستانیشان  بیدار کند  ، معجزه ای که به اراده پروردگار بذر عشق در دلم بکارد جوانه بزند و و سبز شود و به بار برسد ان شااله.


پی نوشت یک _ این روزها تمام سعیم را می کنم تا عنان فکرم را به دست بگیرم ، شما که غریبه نیستید حتی اگر ثانیه ای رهایش کنم به هزار و یک جا سرک می کشد ،و دلم را به تلاطم می اندازد

پی نوشت دو - وسط این روزهای پر از علامت سوال و بی قراری دلم به خدایی گرم است که خودش فرموده :وَلا تَخافی وَلا تَحزَنی ۖ إِنّا رادّوهُ إِلَیکِ  ، خدایی که لحظه به لحظه این سال های انتظار همقدمم و همراهم بوده و می دانم که تلاش هایم را بی  جواب نمی گذارد خدایی که اراده کرده تا بعد هر سختی آسانی باشد و مهربان تر از مادر  عجیب هوای دل های شکسته را دارد .

پی نوشت سه : دوستان خوب و همراهم روی نفس های پاک شما و دعاهای خالصانه تان حساب ویژه بازکرده ام  ، بیشتر از همیشه برایم دعا کنید

پی نوشت چهار: وقتی همه چیز دست عزیز بخشنده ای است که  گذشته  و آینده ما ن را خبر دارد  ، دیگر چه غم ،هرچه بخواهد و هرچه پیش بیاید خیر مطلق  است ان شااله.

سحر قریب
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۴:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ نظر