معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خدای مهربان امشب می خوام با تو درد و دل کنم می خوام همون حرفایی رو بزنم که اگه پیش بنده هات بگم سریع می گن ناشکری نکن بدتر از خودت رو ببین یا این که بترس از این که خدا بدترش رو سرت بیاره و...............

عزیز بخشنده و کریم ، ولی خدایی که تو شبای قدر تو دعای جوشن با بیشتر از هزار اسم زیبا صداش زدم  خیلی خیلی فراتر از اونی هست که مردم ازش حرف می زنن.

خدایا من  تازگیا احساس می کنم دارم خودم رو گم می کنم خیلی وقتا درست و غلط رو نمی تونم جدا کنم و چه بسیار وقتایی  که خودم بیشتر از هرکس دیگه ای از رفتار و اعمالم و مخصوصا افکارم  پشیمون می شم و یا حتی خجالت می کشم .

بهتر از خودمون می دونی که با چی گذشته؟ دقیقا سه سال پیش تو چنین روزایی بود که برای اولین بار جواب آزمایش  رو گرفتیم جواب آزمایشی که پر از خط تیره بود و دقیقا همین روزا بود که برا اولین بار کلمه آزواسپرمی رو شنیدیم  واین که شاید هیچ وقت بچه دار نشیم و دقیقا از اول مرداد سه سال پیش بود که پای آمپول و سرنگ و الکل به زندگیمون باز شد . و هنوز که هنوزه ادامه داره طوری که سال تحویل امسال دعامون این بود که خدایا تو سال جدید هر گونه آمپول رو از خونه ما دور کن ، الهی آمین.

یادش به خیر زمستون 89 کاملا اتفاقی اسممون برا کربلای دانشجویی دراومد خیلی خیلی ذوق داشتیم ولی یه نگرانی وجود داشت که باعث شد من آخرین نفر مدارک رو تحویل بدم و اون نگرانی :ممکنه این ماه حامله باشم ...........خدایا کم کم داره  پنجمین سال از اون سفر می گذره وما هنوز......

سه سال پیش تو همچین شبایی من و او قرار گذاشتیم این راز زندگیمون رو به کسی نگیم و با توکل به خدا پیش بریم خدای مهربونم یادت میاد دی 92 که میکرو اولمون مثبت شد چه قدر شکر گفتیم همش می گفتیم خدایا شکرت که انگشت نمای مردم نشدیم خدایا شکرت که به بی کسی مون رحم کردی و مشکل به اون یزرگی به اراده تو حل شد .اگه شده بود که بشه شاید الان یه معجزه یک ساله داشتیم .

وقتی بتا اومد پایین و امیدمون ناامید شد یه کم بی قراری کردیم ولی خیلی زود آروم شدیم دوباره  رفتیم جلو بازم نذاشتیم کسی از کارامون سر دربیاره تو روی بقیه می خندیدیم و درد دلامون رو فقط و فقط به خودت می گفتیم  خودت شاهد بودی چه قدر سخت بود پنهان کردن همه مراحل درمان از نزدیک ترین کسامون ، شب بیست و سوم ماه رمضون پارسال  وقتی جواب آزمایشمون مثبت شد همش می گفتیم خدایا شکرت شکرت که کارمون رو درست کردی و خوشحال از این که این راز رو کسی غیر از خودمون و خودت نمی دونیم ،مراحل رو یکی یکی جلو می رفتیم  و چه قدر غرق در خوشبختی بودیم.

دیگه کم کم همه داشتن می فهمیدن که ما قراره سه نفر بشیم،دیگه بعد پنج ماه تصمیم گرفته بودیم کم کم مادر و پدر شدنمون رو علنی کنیم یادش به خیر  چه قدر ذوق می کردم چه قدر به خودم افتخار می کردم وقتی مادرشدنم رو بهم تبریک می گفتن ،ولی دقیقا تو همون روزا که زندگی داشت بالاخره قشنگی هاش رو نشونمون می داد و همه اون درد و رنجا داشت یادمون می رفت در کمتر از یه نصفه روز همه چیز نابود شد جوری که دلشکسته تر از همیشه برگشتیم سر خط.

حالا دیگه خیلی ها خیلی چیزا رو فهمیده بودن  شرایطی پیش اومد که بعضی چیزا گفته شد،و من بالاخره بعد شش سال احساس نازایی کردم.

خدای مهربونم حالم رو می بینی میبینی خیلی وقته از ته دل نخندیدم ،نمی دونم  شاید صبرم کمه ولی چه طور تو جمعی که همه خیلی چیزا ازت می دونن تو جمعی که تا نگات می کنن درگوشی از حامله بودن یا نبودنت حرف می زنن و قصه سقطتت رو بی اون که هیچ چیز ازش بدونن برای هم پچ پچ می کنن  می شه شاد بود،خدا جونم ما اون پنج سال خیلی سختی کشیدیم دو سال اولش  که هرماه منتظر بودیم  و هربار ناامید می شدیم  و هرماه به قرص و دارو و دکتر متوسل می شدیم بعدش هم که مشکلمون رو فهمیدیم درمانهای دارویی پرهزینه ،بعدترش میکرو ناموفق،بعدش هم میکرو دوباره در شهری با فاصله 800 کیلومتری از شهرمون ولی نذاشتیم کسی بفهممه  فرقی نمی کرد غریبه باشن یا نزدیک ترین کسامون جوابمون به همه این بود که ما بچه نمی خوایم همین .و فقط به خودت می گفتیم رب لاتذرنی فردا و انت خیر الوارثین اصلا همین ذکر رو هم حتی حواسمون بوده و هست که فقط خودت بشنوی و معمولا تو قنوت نماز آهسته تر از بقیه ذکرا بگیم.

خدای مهربونم اومدم قسمت بدم به ستارالعیوب بودنت نذار ماها انگشت نمای مردم بشیم نذار قصه ما بشه نقل مجلساشون ،خداجونم تحمل این یکی خیلی برام سخته می ترسم کم بیارم اخلاقم تازگی ها بد شده خودم می فهمم مخصوصا این اواخر که یه ناامیدی دیگه ضمیمه قصه انتظارم شد احساس کردم  دارم کم میارم احساس کردم دارم از اونی که بودم دور می شم ،این روزا درست و غلط رو نمی تونم خوب پیدا کنم این رو دیشب که به خاطر یه جمله حرف شاید بی منظور بهم ریختم فهمیدم اون قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دست و پاهام تا ساعتی بعد ترش می لرزیدن یادم افتاد که قبلنا  چه قدر قوی تر بودم حرفای بامنظور رو بی منظور برداشت می کردم و از کنارش رد می شدم ولی حالا...........

نمی دونم چی بگم ولی داره آزمایش به جاهای خیلی سختش می رسه به اونجاهایی که برا چیزی که نه خودت و نه هیچ کس دیگه توش نقشی نداشته انگشت نمای مردم بشی،،به جاهایی که حسرت بزرگ زندگی تو به چشم برهم زدنی سهم اطرافیانت بشه،به جاهایی که بیشتر از همیشه تلاش کنی و کمتر از همیشه برات فایده داشته باشه و شک کنی در از تو حرکت از خدا برکت.به جایی که شرمنده مادرت بشی وقتی هر ذکر و نماز و دعایی رو برا حاجت دلت به جا میاره ولی تو خبر خوبی نداری که دلش رو شاد کنی..........

خدایا قسمت می دم به همه خوبایی که تو این روزا و شبا میان به درگاهت مواظب ایمانم باش گاهی صدای لغزشش روی وسوسه های شیطان دلم رو می لرزونه خدای مهربونم نمی دونم آخر این قصه سهممون از دنیا چیه؟کجا بالاخره این روزهای انتظار قراره مهر پایان بخوره،نمی دونم اون لحظه های ناب مادرانه که همه فکر و ذکر این روزامه بالاخره قسمتم میشه یا نه ،ولی مواظب ایمانم باش  بهم آرامش بده،بهم سعه صدر بده تا همه حرفای با منظور و بی منظور رو ساده ساده بگیرم ،بهم دل بزرگ بده که وقتی هم سن و سالام رو با دو تا بچه می بینم غصه  کمرم رو خم  نکنه ،خدای مهربونم بهم صبر بده تا جلوی پدر و مادرامون بتونم خودم رو شاد نشون بدم تا دلای نگرانشون رو  نگران تر و غمناک تر نکنم ،کمکم کن که خبر حاملگی و زایمان هیچ کس ناراحتم نکنه و برا شادی بنده هات خوشحال باشم.

خدایا نمی خوام بگم چرا چون حتما برام این مسیر بهتر بوده ولی خودت هوامون رو داشته باشه امتحان داره خیلی سخت می شه..............



پی نوشت 1: دوستان خوبم  دلنوشته هام رو قرار نبود اینجا بذارم اما گفتم شاید حرفای دل شماها هم باشه و خدا به همه مون از لطفش نگاه کنه التماس دعا

پی نوشت 2:پیشاپیش عید فطر میارک

سحر قریب
۲۵ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

هر چه قدر که روزهای مادرانه ام  کشدار و طولانی بود بعد از پرواز دخترکم  زمان مثل برق و باد می گذرد اصلا خاصیت دنیا همین است  روزها  و ماه ها و سال ها از پس هم می گذرند به خود می آیی چند سالی از عمرت گذشته است اما همین که انتظار چاشنی لحظه ها می شود عقربه ثانیه شمار ساعت ها هم سال ها برای تکان خوردن زمان می خواهند انتظار گذر زمان را کند کند می کند آنقدر که یک روز بیشتر از یک سال کش می آید اما وقتی منتظر چیزی نیستی روزها پشت سر هم می آیند و می روند دیگر چه فرقی می کند وقتی امروز مثل دیروز است و فردا مثل پس فردا.

فقط کافی است حرفی از نوروز بیاید فرقی نمی کند توی تلویزیون باشد یا توی یک جمع خانوادگی و یا اصلا توی خیابان میان آدم هایی که نمی شناسمشان ، بوی بهار امسال برایم پاییزیترین حس های دنیا را با خود می آورد ، این بهار با همه بهار هایی که داشته ام فرق دارد ، من برای این نورروز از روزهای گرم تابستان انتظار کشیده ام  من برای این نوروز از ماه ها قبل شمارش معکوس گذاشته بودم قرار بود این نوروز زیباترین و دلنشین ترین بهار مادری عمرم باشد اما حالا هر چیز و هرکس که بوی بهار با خود می آورد برای من پر از دلتنگی و حسرت و درد است و چه زود نوروز می شود وقتی که دیگر منتظرش نیستیم.و من دست خالی ودلشکسته تر از همیشه سر سفره هفت سین می نشینم رقص ماهی ها در آب ،سیب و سبزه و سمنو برایم تلخ ترین قصه دنیا را روایت می کنند قصه بهاری که به پاییز پیوست......................

کلاس های ایروبیک ، آشپزی وشیرینی پزی ،بافتنی و ...........به همه این راه ها متوسل می شم شاید کمی حالم بهتر شود اما همه اش فقط مسکن است هنوز هم تا به خودم می آیم صورتم خیس خیس است ،به همه این ها استرس های جدیدی هم اضافه می شود دکترمان مثبت شدن بیوپسی قبلی را یک تصادف معجزه آسا می داند که احتمال تکرارش می تواند وجود نداشته باشد این احتمالات دوباره ما را به سمت اسپرم اهدایی و کمی آن طرف تر فرزند خوانده می کشاند. خدایا آخر این قصه چه می شود؟این سوال حالا بیشتر از همیشه توی ذهنمان تکرار می شود

برای بیوپسی نوبت می گیریم این بار در شهر خودمان و باز پر استرس ترین روزهای زندگی خودرا نشانمان می دهد اگر بیوپسی منفی باشد؟اگر دیگر شانسی نداشته باشیم؟خدایا مگر می شود؟این روزها باید ماه گرد تولد دخترک راجشن می گرفتیم ،اول اول خط آمدن خیلی خیلی سخت تر می شود وقتی راه را تا بیشتر از نیمه طی کرده باشی ،پرت شدن از نرده بان دردناک تر می شود وقتی بیشتر پله ها را بالا رفته باشی و انتظار حسرت بارتر می شود وقتی حس کرده باشی شیرینی مادرشدن و پدربودن را حتی اگر برای چند ماه باشد.

 می دانم که او دلش بی قرارتر است این است که سعی می کنم حرفی نزنم تا شاید سکوتم آرام ترش کند و فقط بعضی وقت ها که در گوشم می گوید :سحر استرس دارم ،نگرانم .آرام می گویم دلم روشن است  و فقط خدا می داند چه حالی دارم وقتی شب ها از استرس حتی خواب به چشمم نمی آید ،هی بلند می شوم پشت پنجره می ایستم و آسمان را نگاه می کنم حتی دیگر نمی دانم چه بخواهم ؟خدایا خودت حالمان را می بینی رحم کن............

شب قبل از عمل اتفاقی تقویم را نگاه می کنم دلم می ریزد،گر می گیرم ،فردا  تولد دردانه امام رضاست دلم پر می زند روبه روی گنبد آقا ،آقایی که می دانم بیگانه نیست با درد ما ،با تلخی انتظار و زخم زبان ، آقا جان جان جوادت...................

پشت در اتاق عمل نشسته ام ،تسبیح از دستم نمی افتد ، مرتب ذکر می گویم ، چند صفحه قرآن می خوانم ،دور و رم پر از آدم های جور و واجور است و من بی توجه به همه آن ها آرام آرام اشک می ریزم ،دلم خوش است به ضمانت امام رئوفم   که حتما روز تولد دردانه اش ناامیدمان  نمی کنند ،هر بار که در اتاق عمل باز و بسته می شود دلم می ریزد ، چند بار می خواهم بلند شوم و از وضعیتش جویا شوم ولی همین که  می ایستم   پاهایم سست می شود دوباره می نشینم ،و درست همان جا میان لااله الا انت گفتن هایم در حالی که صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنوم حضور گرم خدا را حس می کنم حس می کنم نشسته کنارم دست های عرق کرده ام را توی دست هایش گرفته و روی قلب شکسته ام بذر امید وآرامش می پاشد  برای لحظه ای حس می کنم که با وجود همه کاستی ها چه قدر خوشبختم ، خوشبختم که خدا را دارم خوشبختم که حس می کنم گرمای حضورش را حتی اگر به قیمت تحمل استرس زا ترین لحظات باشد ، دو سه ساعتی به همین منوال می گذرد که ناگهان اسمم را صدا می کنند ، بلند می شوم پاهایم دارند می لرزدند نمی فهمم چه طور خودم را به اتاق دکتر می رسانم  ، رو به رویش می نشینم:آقای دکتر چه خبر ؟؟؟

لبخند رضایت بخش دکتر آرامم می کند خدای مهربان دوباره بر سرمان منت می گذارد و یک فرصت دیگر روزیمان می کند خدا رو شکر بیوپسی مثبت است و بافت بیضه برای سیکل میکرو فریز می شود.

پله ها را دوتا دوتا بالا می روم وارد بخش می شوم او روی تخت خوابیده و از درد ناله می کند من را که می بیند لبخند کمرنگی می زند دلم برای دردهایش می گیرد دردهایی که مردهای دیگر با آن بیگانه اند حتی در بدترین شرایط اکثر مردها لازم نیست طعم اتاق عمل و بیهوشی بکشند ،ساختار بدن زن ها طوریست که برای تحمل دردها ساخته می شود اما مردها اینگونه نیستند قرار نبوده برای پدرشدن درد جسمی بکشند بغض می کنم ،خدایا کمک کن شرمنده اش نشوم.......

دوباره همه احساسات مادرانه و پدرانه در ما جان می گیرد انگار نه انگار که یکسال گذشته زندگی خیلی به ما سخت گرفته است توی راه برگشت دوباره از رویاهایمان می گوییم و دوباره بحث می کنیم سر دوقلو بودن یا سه قلوبودنشان خدایا ماهنوز هم امیدواریم هنوز هم ..........

حالا دیگر همه فکر و ذکرمان شروع سیکل جدید درمان است دلمان پر از امید است دوباره پر از شوق هستیم پر از انرژی مثبت و سراسر سرزندگی و دل خوش به ان مع العسر یسری



پی نوشت 1:خدای مهربانم ببخش که گاهی یادم می رود که تو مهربان تر از مادری ، ببخش که گاهی با تو می نشینم سر حساب و کتاب و یادم می رود که تو فراتر از همه چیز و همه کسی....


پی نوشت 2:عزیزدل مادر ،یک سال پیش در اولین لیله القدر مادرانه ام  تقدیرت را زندگی بهشتی نوشتند گوارای وجودت جان دلم.

پی نوشت 3 :دوستان روزهای مهمانی خدا رو به اتمام است برای همه دل های بی قرار دعا کنید

پی نوشت 4:یا راحم العبرات رحم کن به اشک هایی که بی بهانه جاری اند........



سحر قریب
۱۹ تیر ۹۴ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

نشد که پست جدید بذارم

ولی حیفم اومد که التماس دعا نگم

امشب برا همه دل های بی قرار دعا کنین

برا منم اگه یادتون بود دعا کنین

پارسال در چنین روزها و شب هایی روزهای مادرانه ام آغاز شد و  حتما همین شب ها  که جرعه جرعه مست از مهر مادری می شدم  تقدیر دخترم رو زندگی بهشتی نوشتند و سهم من باز انتظار ماند و سینه ای که بی قرار تر از همیشه .........




سحر قریب
۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ نظر