معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ب.ظ

باید دلم را ادب کنم ، باید افسارش را بگیرم و دیگر نگذارم مثل این یک سال اخیر به هر جایی سرک  ،بکشد، بس است هر چه با ملایمت در گوشش خواندم که چاره کارش فقط دست مهربان ترین عالم است و او باز هم به خرجش نرفت ، این بار باید کمی خشن تر بالای سرش بایستم ، بایستم و نگذارم  این بازی گوش بی سر وپا هی بدود وسط گذشته های دور و هر بار انگشت اتهامش را به کسی نشانه بگیرد ، ودلش را خوش کند که : آری ............

این آری ها به درد من  نمی خورند ، حتی اگر خیال هم نباشند ، حتی اگر لباس حقیقت هم به تن کنند باز هم دردی از من دوا نمی شود ،  باید به او بفهمانم که این راهی که پیش گرفته حتی اگر به همه خواسته اش هم برسد ، باز هم عبث است ، به فرض که همه بشوند همان گونه که او می خواهد ، همه دلسوز ، همه پی گیر ، همه همدرد ، چه فاید دارد ؟ وقتی هیچ دردی دوا نمی شود ، وقتی سکوت خانه سرجایش باشد و دلتنگی ها و غصه ها سر جایشان ، وقت آن است که گوشش را بگیرم ، شاید حتی یک دور هم بپیچانم ، تا یادش بیاید که نگاهش را حتی برای لحظه ای به زمین و مردمان ناتوانش ندوزد ، شفایی که چاره اش در آسمان هاست را در زمین و مردمانش جستجو نکند

باید ادبش کنم .......


وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر

نوشت یک : عزیزان هم درد حرف هایم  را می فهمند

پی نوشت 2 :اعیاد شعبانیه مبارک

پی نوشت 3 : التماس دعا

۹۵/۰۲/۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۲۴)

سلام سحر جان انشاالله به حق این روزهای عزیز گره کارت زودتر بازبشه به دست خودش 
سلام مهربونم
خیلی خوب میفهممت خیلی خیلی خوب..
اما یقین دارم روزهای مادرانگی ماهم نزدیکه یعنی حتما نزدیکه
خدا هیچوقت خلف وعده نمیکنه..
خودش گفته بخوانیدمرا تااجابت کنم شمارا
خدا مرامش و وعده اش حقه..
مگه میشه صدامون رو بشنوه وجواب نده؟؟؟محاله ممکنه خداباهمه مازمینی ها فرق داره..قولش حرفش یجوره خاصه..
پس حتما جواب میده خیلی زود خیلی خیلی زود

به قربان دلت خواهر جان

ان شاالله بعد از این همه سختی ، اسانی نزدیک باشه
سحر جان..این جان چند سطری آز این قصه نوشته ام..یعنی شروع کرده م به نوشتن.البته خیلی نوپاست.. دوست داشتی بیا بخون ..

من هم خسته شدم بانو 
نمی دانم وسط تمامی اتفاقاتی افتاده ام که اگر دو سه سال زودتر اتفاق می افتاد شاید خردم میکرد 
اما حالا سرد و بی احساس فقط نگاه میکنم
نمیدانم اویی که درد را داده است صبرش را هم داده 
و یا نه این منم که سنگ شدم
با خودم می گویم دختر گریه کن 
اما نمی شود که نمیشود 
دارم له میشوم بی آنکه سنگینی و فشاری احساس کنم
حال من این است این روزها
احساس میکنم زمان از جایی برای من از حرکت ایستاده است
پس کی قرار است تمام شود این روز های لعنتی 
انتظار دارد مرا ذره ذره میکشد

من که این روزها خیلی بی مقدمه وسط کارهای خونه ، میزنم زیر گریه. اصلا انگار دیونه شدم.
دلم برای خودم میسوزه
سحر عزیزم به حق این ایام عزیز ایشالله حاجت روا شی خواهر
چند ماهی بود که تمام فکر و ذهنم فقط بچه بود از همه چیز غافل شده بودم فقط دنبال برنامه ریزی برای میکرو بودم و زمین و زمان رو مقصر مشکلمون میتونستم
اما هفته قبل وقتی شوهرم حالش بد شد به خودم نهیب زدم آیا ارزشش رو داره این دنیا که اینقدر زندگی رو به کام خودم تنگ کنم
حالا خیلی ها بچه دارن که چی بشه،مگه همه زندگی بچست، این همه پولی که خرج درمان کردیم اگه خرج تفریح کرده بودیم روحیات بهتری داشتیم
من با خدا عهد بستم اگه جواب آزمایشات همسرم سالم باشه دیگه هیچ وقت به بچه فکر نمیکنم فقط میخوام از زندگی و همسرم لذت ببرم
با سربلندی میخوام به همه اعلام کنم من و همسرم تصمیم گرفتیم بچه دار نشیم میخوایم در کنار هم خوش باشیم
ببخشید سرت رو درد آوردم
سحر جان خیلی خیلی التماس دعا دارم شوهرم همه زندگی منه برای این سلامتیش دعا کن
التماس

امید چیز خوبیههههههههههههههههههههه
سحرجان لطفا از ادامه درمانت هم بنویس چی شد زخم رحمت خوب شد؟؟ اون 2 تا جنینی که فریز کرده بودین رو انتقال دادی یا نه؟؟ خیلی خیلی دوست دارم مادر بشی و برات دعا میکنم خواهش میکنم ناامید نشو از این پستت بوی نا امیدی میاد مبادا نا امید بشی و درمان رو قطع کنی نزار 20 سال دیگه پشیمون بشی کاری که میتونستی رو نکردی وقتی 5 ماه مادر بودی یعنی هنوز هم شانس داری برای دوباره مادر شدن خیلیا دلشون میخواست جای تو بودن و حداقل چند صباحی بچه شون تو شکمشون ورجه وورجه میکرد پس ادامه بده خدا پشت و پناهت
پاسخ:

سلام عزیزم اون دوتا که قسمتم نبودن تو پستای قبلی مفصل نوشتم ولی خیالت راحت من ناامید نشده و نمی شم ، این راه باید به مقصد برسه ،خدایی که یه بار برام معجزه کرده فقط باید اراده کنه فقط و فقط ..........

برام دعا کن

سحرجان ان شا الله نتیجه صبرت رو با یه بچه سالم و صالح می گیری
برات دعا می کنم و به خدا می سپارمت
پاسخ:
ممنون از همراهیت التماس دعا
فکر میکردم حتی اگر بدترین ادم رو زمین هم باشی وقتی ماه شعبان بیاد یعنی میتونی ب بخشش خدا امیدوار باشی میگفتم خدا ترو بحق این ماه ک پراز نور وشادی پر از دل خوش برای همه است چی میشه ی نگاهی هم ب من فلک زده بکنی میدونستم خطا کردم ولی از خدا ی فرصت دوباره خواستم گفتم خدا ،میگن وقتی زنی مادر میشه چراغ دل خدا هم روشن میشه عرش پراز شادی ونور میشه و اون مادر هم مثل نوزادش پاک میشه سفید و ساده گفتم خدا چی میشه دوباره  لطفت رو شامل حالم کنی .وقتی برای بار اول باردار بودم اونقدر بچه بودم واونقدر مشکلات داشتم ک نفهمیدم خدا چ معجزه ای را داره درونم پرورش میده شوهرم بیکار شده بود معتاد هم بود واز همش بدتر کنارم نبود خونوادم هم بخاطر اینکه نمیتونستم با شوهرم بجنگم بهم سخت گرفتن  ن فهمیدم ویار چیه ن فهمیدم اولین حرکاتش چ مزه ای داره تو اون روزا ک ب همراهی همه احتیاج داشتم مادر شوهرم غر میزد ک چرا اینهمه میخوابی  خواهر شوهرمیگفت چرا تو کارهای خونه کمک نمیکنی  چرا جارو نکردی چرا نشستی  چرا چرا چرا .....ومن  جدا از همه اینا بدرگاه خدا ضجه میزدم ک فرجی بکنه وکار پدر بچم درست بشه فقط بخاطر اون طفل بیگناه اما انگار خدا هم فراموشی گرفته بود نابینا بود کر شده بود هر شب زیارت عاشورا ختم قران نماز اول وقت هیچ کدوم جواب نداد من حتی ی لباس بارداری  نتونستم بخرم البته مادرم دلش سوخت وی لباس برام دوخت واز اول تا اخرش همون بود مانتو وکفش خواهرم رو پوشیدم .وقتی فهمیدم عزیزکم دختره باز  هم اونقدر غرق بدبختی هام بودم ک نفهمیدم چ گوهری در صدف درونم رشد میکنه ولی خونواده شوهر وشوهر گرامی حسابی خوشحالیشون رو نشون دادن ک  ای بابا عروسای ما همشون دختر زا هستن .ی سیسمونی مختصر برام اماده شده بود ولی میترسیدم از زایمان ن واسه دردش واسه اینکه پولی نداشتم ک خرج بیمارستان کنم  ولی باید میومد وقتش بود شب 24رمضان رو تا صبح درد کشیدم هیچ کس کنارم نبود یعنی بودن ولی خواب بودن خونه پدریم بودم .فردا ظهرش دخترم ب دنیا اومد ولی باز هم شوهر من وپدر دخترم نبودش  رفته بود بیرون چون خستش شده بود حوصله انتظار رو نداشت  پول بیمارستان رو نداشتم ک بدم مجبور شدم هدیه های دخترکم رو برابیمارستان بدم از پدر بودن اون اسمش رو یدک  کشید ولی من هیچی نفهمیدم جز متلک های گاه وبیگاه ناراحتی خونوادم و غر زدنهای خونواده شوهر از بی عرضگی من خلاصه مادری نکردم و طفلکم رو همش زجر دادم انگار خدا نمیدیدم تازه اینا روزای خوبم بود جدا شدم ولی همه چی بدتر شد البته دخترم رو گرفتم نمیدونم چ حسی بود اون ک گناهی نداشت من نمیفهمیدم فقط میدونستم اگر اونجا پیش خانواده پدریش بمونه نابود میشه نمیخواستم ب اعتمادی ک خدا بهم کرده بود خیانت کنم ومسعولیتش رو با همه سختیهاش گردن گرفتم بعداز 5سال دوندگی جدا شدم و2سال بعد ازدواج کردم حالا هم 3از ازدواجم گذشته ولی دریغ حالا ک هم همراه خوبی دارم وخدارو شکر زندگی ارومی خدا اینو ازم دریغ کرده گفتم خدا بحق شادباش ورود حضرت صاحب دل منو سحر عزیز وخیلیهای دیگرو ک یادم بود ونبود سبز کنه روحمون رو دوباره جلا میده ولی افسوس وافسوس وهزار افسوس ک خیالی بیش نبود 
پاسخ:


سلام عزیزم  قبل هر چیز ممنونم که اینجا رو برا درد و دل کردن قابل دونستی و خوشحالم که بعد تحمل روزای سخت خدای مهربان تر از مادر  هوای دلت رو داشته و الان همراه خوبی برا زندگیت داری ، حرف هایی که از سر دلتنگی گفتی ، بهانه گیری های دله که کاریش نمی شه کرد همه مون گاهی دچارش می شیم شاید بشه گفت که اجتناب ناپذیره ، اما حساب و کتابای خدا با حساب و کتابای این دنیا جور درنمی آد نمی شه با عقل محدود پی به حکمت خدا برد اما می شه بهش اعتماد کرد و  مطمئن بود که هیچ عملی و هیچ درد و رنجی در محضر خدا گم نمی شه ، همزاه خوب این روزهای زندگیت که  بعد تحمل اون همه سختی و خاطره تلخ روح امید رو تو دلت زنده کرده اونقدر که این قدر تشنه دوباره مادرشدن شدی یعنی تو همه اون روزا خدای نه تنها نگاهت می کرده بلکه شاید نگاه ویژه هم بهت داشته ، دعا می کنم که این خوشبختی و آرامش روز به روز کامل تر بشه ؛ و با تولد فرزندان صالح طعم شیرین مادری رو از ته دل بچشی ، برامون مادرانه دعا کن بانو

سحر جان امیدوارم روزهای خوبی رو پشت سر بذاری و تا روزهای بهتر مادر شدنت چیزی نمونده باشه. به یادتم و دلتنگ نوشته هات. امیدوارم با خبرهای خوب برگردی خانوم :*
چه سوت و کوره اینجا.
حرفی سخنی. درد دلی. عکسی چیزی.
سحر کجایی که خبری ازت نیست؟ باهامونم که حرف نمیزنی. قهری خواهر؟
)):
پاسخ:

سلام مرضیه خانوم قهر چیه خواهر اینا چه حرفه؟

خوبم خدا روشکر

سکوتم رو به فال نیک بگیر

التماس دعا خواهرجان

ان شاالله که خیر باشه.
پس بی خبرمون نذار.

سلام خوبی ؟ من بیشتر مطالب وبلاگتو خوندم بعضی اوقات هم تو نظرات برات مطلب نوشتم شاید باورت نشه ولی بیشتر اوقات تو ذهنم میای واقعا دوست دارم به اون چیزی که آرزوته برسی . منم 4 بارداری ناموفق داشتم تو این مدت خیلی درگیر بودم ولی خواست خدا چیز دیگه ای هست قبل عید باردار شدم و الان ماه چهارم بارداری هستم تا الانش که خوب بوده هرچند به خاطر سنم که 36 ساله انواع و اقسام ازمایش نوشتن باوجودی که غربالگریم خوب بوده . امیدوارم هر چه زودتر بیای خبر خوش بهمون بدی . نکنه خبریه که نمیای وبلاگت سر بزنی . ان شاالله خیر3ع
نا امید درگاه خداوند کافر است  امید خوبه اما هر چیزی وقت خودش رو داره هر چند از نوشته هام خوشت نمی آد اما بهتره از طریق بهزیستی بچه بیاری تا زندگیتون شیرین بشه بعضی ها هم با آوردن بچه به آرامش رسیدن وخودبخود خودشون صاحب فرزند شدن
سن شما کمه وبهزیستی بهتر باهاتون موافقت می کنه سن که بالا بره نه اعصاب داری ونه حوصله ی نگهداری از بچه
همکاری داشتم بچه دار نمی شدن اوایل خانم به شوهرش پیشنهاد اوردن بچه داد ولی همسرش قبول نمی کرد بعد چند سال حدود40سالگی شوهرش درخواست آوردن بچه از بهزیستی داشت که خانم قبول نکرد چون به همچین وضعیتی عادت کرده بود ونمی خواست آرامشش به خاطر آمدن یه بچه به هم بخوره
تا فرصت هست فرصت های شایسته را دریابید
هنوزم هر روز بهت سر میزنم.هنوز هم نمی نویسی ....
سلام دوست همدرد من ،دلتنگ نوشته هایت هستم. حال و روز خوبى ندارم دیروز جواب آزمایشم رو گرفتم و دوباره منفى بار سوم بود جنین هام این بار بلاستو بودند خیلى امید داشتم که تو این ماهى که دراى رحمت بازه جواب بگیرم ولى نشد خراب خرابم تنهایى خودم از یه طرف حرفاى اطرافیان یه طرف نمیدونم چه کار کنم.میدونم درکم میکنى التماس دعا دارم هیچکسى از مشکلمون خبر نداره البته بعد از ١٣ سال همه حدس میزنن مشکل داریم ولى خودمون چیزى نگفتیم راستش دوست ندارم کسى بدونه شوهرم مشکل داره یعنى خودم هم نمیخوام قبول کنم که شوهرم عقیمه. ببخشید پر حرفى کردم نمیدونم اینا رو به کى بگم. 
پاسخ:
سلام  عزیزم با همه وجودم می فهممت ، من همه امیدم به جنین بلاستوسیته ، چرا نگرفتن ؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونی ؟؟
سحر جان کجایى؟ امیدوارم خوش خبر باشى دوستم. به یادت هستم کاش خبرى از خودت میدادى. 
پاسخ:
سلام خوبم راستش خبر خاصی نیس می گذرونیم
سلام چرا دیگه به وبلاگت سر نمیزنی و مطلب نمی نویسی . امیدوارم که حالت خوب باشه و یه اتفاق خیلی خوب برات افتاده باشه و اون معجزه خدا برات اتفاق افتاده باشه و باردار شده باشی . ان شاالله. من چند روزه دیگه میرم تو ماه پنجم . همیشه تو ذهنمی و برات دعا میکنم 
پاسخ:
سلام عزیزم خبر بارداریت رو نداده بودی بهم یا من یادم رفته ؟به هر حال خیلی خیلی خوشحال شدم ان شالا خدا برات حفظش کنه التماس دعا مشکلتون چی بود؟ از خودت بیشتر برام بگو البته یه چیزایی یادمه ولی می ترسم اشتباه کنم .........
سلام . دنبال اون پستی که گفتی برای فاطمه الزهرا نوشتی گشتم پیدا نکردم میشه عنوانش رو بنویسی
سحرجان چرا دیگه نمی نویسی
سلام.خوبید شما؟یه جوان 30ساله هستم چندین سال قصد دارم ازدواج کنم ولی بخاطر مشکلات مالی نمی توانم  ازدواج کنم اگر امکانش هست به من کمک مالی کنید تا ازدواج کنم ممنون.شماره تماس 09033052928.
شماره عابربانک ملی(6037997213792667 )قربانی هستم.متشکرم.الله وکیلی اگر ناچار نبودم این پیام نمیدادم.
سحر جان دوباره نمی نویسی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی