معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده دهم

شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ

هنوز سه روز به آزمایش مانده اما بی بی چک هایی که هرروز امتحان می کنم مطمئنمان کرده که معجزه ای در راه است هر روز صبحمان را با دیدن خط دوم آغاز می کنیم و چه انرژی ای به ما می دهد این تست های دوخطی با مارک ها و قیمت های متفاوت .

به همین راحتی زندگیمان از این رو به آن رو می شود با این که هنوز هم غیر از خودمان هیچ کس را در این حس شریک نکرده ایم  اما دیگر آن زن و شوهر همیشگی نیستیم طوری که بعضی از نزدیکان به ما شک کرده اند اما ما فعلا قصد نداریم کسی را مطلع کنیم. این روزها وقتی او خواهر زاده هایش را می بیند انگار که سالها ندیده باشدشان بغلشان می کند ، می بوسدشان ،با آنها بازی می کند، سر به سرشان می گذارد و جالب این که دیگر هیچ کدام از این رفتارها آزارم نمی دهند اصلا اگر شرایط جسمی اجازه می داد خودم هم وارد بازیشان می شدم کیف می کنم و بازی او با بچه ها را به تماشا می نشینم و در ذهنم تصور می کنم روزهای نزدیکی که در خانه مان او با یکی یکدانه مان بازی کند و من از صدای خنده این پدر و فرزند هی توی دلم ذوق کنم و قربان صدقه ی جفتشان بروم .وای خدای من این همه خوشبختی دارد روز به روز به ما نزدیک تر می شود شکر که هوای دلمان را داشتی ، شکر که نگذاشتی انگشت نمای مردم شویم ، شکر که وقتی روی از همه گردانیدیم و به تو روکردیم کریمانه به درگاهت راهمان دادی.شکر که حواست به بی کسی ما بود و خودت همه پشت و پناهمان شدی کمک کن که این راه را به سلامت به پایان ببریم خدایا معجزه ات را برما ببخش که تو بخشنده و کریمی.

کم کم داشتیم به روز آزمایش نزدیک می شدیم آزمایشی که با وجود این همه بی بی چک مثبت حتی دیگر نیازی به آن نمی دیدیم .یادم هست قبلترش باهم قرار گذاشته بودیم روز آزمایش باهم برویم آزمایشگاه تا موقع  گرفتن جواب آزمایش دلمان به هم گرم باشد .و به آنچه خدا برایمان خواسته راضی باشیم .اما اتفاقات این چندروز که حسابی خیالمان را بابت جواب آزمایش راحت کرده بود باعث شد که من به تنهایی صبح اول وقت آزمایش بدهم . اوهم از من خواست تاعصر هیچ تماسی نگیرم تا جواب را حضوری نشانش دهم. آخر مدت ها بود منتظر چنین روزی بودیم، روزی که شاد و خندان از آزمایشگاه بیایم بیرون و سند مادرشدنم را به او تقدیم کنم به اندازه ی چندین سال برای این روز به یادماندنی برنامه داشتیم تمام نقشه هایی که توی این چندسال هرماه با آنها زندگی کرده بودیم چند روزی بود که توی ذهنمان ردیف شده بودند .

از خانه که بیرون آمدم ،بدون اغراق همه چیز رنگ دیگری داشت ،دلم می خواست به همه حتی غریبه ها لبخند بزنم و همه را در این حس به یادماندنی شریک کنم ،وای خدای من بالاخره این روز شیرین برای من هم رسید وای چه قدر منتظر همچین روزی بودم ،وارد آزمایشگاه شدم .ماه ها و سال ها  خودم را که در خیابان رها می کردم ناخود آگاه سر از اینجا درمی آوردم و هربار ناامید از اینجا می رفتم اما این بار همه چیز فرق داشت من فقط آمده بودم سند مادری بگیرم در مادر شدنم اما شک نداشتم.

پزشک کلینیک ابن سینا به جای آن که تیتر بتا برایم درخواست دهد تست ساده بارداری نوشته بود من اما آن روز فرق این دو را نمی دانستم دفترچه بیمه را با لبخندی از اعماق وجودم به منشی آزمایشگاه تحویل دادم روی صندلی نشستم و به سرنگی که در رگم فرو می رفت خیره شدم و توی ذهنم هی حساب می کردم که عدد بتایم یعنی چند است؟ و خدا خدا می کردم که حسابی بالا باشد .

قرار شد نیم ساعت بعد جواب حاضر شود من اما از شوق دل توی دلم نبود نمی توانستم یک جا بنشینم تا به خودم آمدم سر از خیابان درآورده بودم  .یک دفعه  یاد نذر هایم افتادم فرصت خوبی بود تا مقدماتشان را فراهم کنم به چند مغازه سر زدم قیمت ها را پرسیدم و چند جا را نشان کردم که بعدا با او بیاییم و من عهدی را که در دلم با خدا بسته بودم ادا کنم و هدایایم را به صاحبانشان برسانم.

روی صندلی ازمایشگاه نشسته بودم در حالی که دل توی دلم نبود و اعتراف می کنم که بیشترش شوق بود تا نگرانی . خانم منشی اسمم را صدا کرد نفسم حبس شده بود،دست هایم می لرزیدند  چشم هایم را به دهانش دوختم :"خانم سحر جواب تستتان مشکوک به بارداری است به نظرم زود آمدید دو سه روز دیگر بیایید احتمال مثبت شدن بالاست." او اما من را با بارداری های طبیعی اشتباه گرفته بود و من هم نمی توانستم هیچ توضیحی بدهم.خشکم زده بود سریع خودم را به داروخانه رساندم یک تست دیگر گرفتم چند دقیق بعد در خانه تست را امتحان کردم خط دوم باز هم مشخص بود اما انگار کم رنگ تر از قبل ،اما مگر می شد؟ حتما به خاطر مارکش هست ،اصلا شاید تستش خراب است، چه می دانم شاید تاریخ انقضا نداشته، اصلا همین که جواب مشکوک بوده جای امیدواری دارد اگر منفی بود که بدتر بود این فکر ها هی توی ذهنم چرخیدو چرخید تا عصر که او آمد.

در خانه را که بازکرد حال همشگی نداشت صورتش گل انداخته بود نگاهش را که اصلا نمی توانم توصیف کنم یک جور خاص خاص بود یک جور که دلم نمی آمد توی ذوقش بزنم . اما چاره ای نبود همه چیز را باید برایش میگفتم اصلا هنوز که چیزی نشده بود جواب فقط مشکوک بوده منفی که نبوده مثبت می شود انشالله .او اما رنگ چهره اش پرید و با شنیدن حرف هایم اشتهایش کور شد و نتوانست غذایی را که خیلی دوست داشت بخورد.هر چه می کردیم دلمان آرام و قرار نداشت قرار شد شب برویم و در یک آزمایشگاه دیگر تیتر بتا بدهیم تفاوت تیتر با بتای ساده را از تحقیقات اینترنتی همان روز فهمیدیم .

صدای اذان مغرب بلند شده بود که پله های آزمایشگاه را پایین می رفتم .قضیه را به مسئول آنجا توضیح دادم دوباره سرنگ را به رگم وارد کردند اما اینبار بیشتر از آن که شوق داشته باشم نگران بودم وهی توی دلم صلوات می فرستادم و با هر صلوات دلم آرام تر می شد انگار .جواب یک ساعت بعد حاضر شد عدد بتا خیلی بالا نبود اما همین که سه رقمی شده بود دلمان را آرام می کرد.  قرار شد 48 ساعت دیگر تست دوم هم تکرار شود .حالا دیگر به آمدنش شک نداشتیم باورمان شده  بود که مادر و پدر شده ایم وای خدای من چه چهل و هشت ساعتی بود انگار در بهشت نفس می کشیدیم در موردجنسیت و اسمش باهم حرف می زدیم و چه ذوقی می کردیم .وقت هایی که تنها بودم چشم هایم را می بستم توی تک تک لباس هایی که از مکه و مدینه برایش سوغات آورده بودیم  تصورش می کردم برایش لالایی می خواندم ،و چه قدر شیرین است این دنیای مادر و فرزندی فکر نمی کنم حسی به شیرینی آن وجود داشته باشد.............

پی نوشت : خدای مهربانم ما امروزمان را می بینیم و نهایت فردا یمان را، اما تو قصه ی ما را از ازل تا ابد می دانی و بهترین ها را برایمان مقدر کرده ای کمکمان کن که حتی لحظه ای در حکمت کارهایت شک نکنیم.

پی نوشت :دوستان خوبم برای تمام دل های شکسته ای که شمارش معکوس بهار بی قرارشان کرده دعا کنید.

 پی نوشت : چه قدر دلخوشم به روزهای فاطمیه که امسال بیشتر از هر سال دیگر برایم بوی مادر می دهند خدایا شکرت.

۹۴/۰۳/۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی