پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۳ ق.ظ
خدای مهربان امشب می خوام با تو درد و دل کنم می خوام همون حرفایی رو بزنم که اگه پیش بنده هات بگم سریع می گن ناشکری نکن بدتر از خودت رو ببین یا این که بترس از این که خدا بدترش رو سرت بیاره و...............
عزیز بخشنده و کریم ، ولی خدایی که تو شبای قدر تو دعای جوشن با بیشتر از هزار اسم زیبا صداش زدم خیلی خیلی فراتر از اونی هست که مردم ازش حرف می زنن.
خدایا من تازگیا احساس می کنم دارم خودم رو گم می کنم خیلی وقتا درست و غلط رو نمی تونم جدا کنم و چه بسیار وقتایی که خودم بیشتر از هرکس دیگه ای از رفتار و اعمالم و مخصوصا افکارم پشیمون می شم و یا حتی خجالت می کشم .
بهتر از خودمون می دونی که با چی گذشته؟ دقیقا سه سال پیش تو چنین روزایی بود که برای اولین بار جواب آزمایش رو گرفتیم جواب آزمایشی که پر از خط تیره بود و دقیقا همین روزا بود که برا اولین بار کلمه آزواسپرمی رو شنیدیم واین که شاید هیچ وقت بچه دار نشیم و دقیقا از اول مرداد سه سال پیش بود که پای آمپول و سرنگ و الکل به زندگیمون باز شد . و هنوز که هنوزه ادامه داره طوری که سال تحویل امسال دعامون این بود که خدایا تو سال جدید هر گونه آمپول رو از خونه ما دور کن ، الهی آمین.
یادش به خیر زمستون 89 کاملا اتفاقی اسممون برا کربلای دانشجویی دراومد خیلی خیلی ذوق داشتیم ولی یه نگرانی وجود داشت که باعث شد من آخرین نفر مدارک رو تحویل بدم و اون نگرانی :ممکنه این ماه حامله باشم ...........خدایا کم کم داره پنجمین سال از اون سفر می گذره وما هنوز......
سه سال پیش تو همچین شبایی من و او قرار گذاشتیم این راز زندگیمون رو به کسی نگیم و با توکل به خدا پیش بریم خدای مهربونم یادت میاد دی 92 که میکرو اولمون مثبت شد چه قدر شکر گفتیم همش می گفتیم خدایا شکرت که انگشت نمای مردم نشدیم خدایا شکرت که به بی کسی مون رحم کردی و مشکل به اون یزرگی به اراده تو حل شد .اگه شده بود که بشه شاید الان یه معجزه یک ساله داشتیم .
وقتی بتا اومد پایین و امیدمون ناامید شد یه کم بی قراری کردیم ولی خیلی زود آروم شدیم دوباره رفتیم جلو بازم نذاشتیم کسی از کارامون سر دربیاره تو روی بقیه می خندیدیم و درد دلامون رو فقط و فقط به خودت می گفتیم خودت شاهد بودی چه قدر سخت بود پنهان کردن همه مراحل درمان از نزدیک ترین کسامون ، شب بیست و سوم ماه رمضون پارسال وقتی جواب آزمایشمون مثبت شد همش می گفتیم خدایا شکرت شکرت که کارمون رو درست کردی و خوشحال از این که این راز رو کسی غیر از خودمون و خودت نمی دونیم ،مراحل رو یکی یکی جلو می رفتیم و چه قدر غرق در خوشبختی بودیم.
دیگه کم کم همه داشتن می فهمیدن که ما قراره سه نفر بشیم،دیگه بعد پنج ماه تصمیم گرفته بودیم کم کم مادر و پدر شدنمون رو علنی کنیم یادش به خیر چه قدر ذوق می کردم چه قدر به خودم افتخار می کردم وقتی مادرشدنم رو بهم تبریک می گفتن ،ولی دقیقا تو همون روزا که زندگی داشت بالاخره قشنگی هاش رو نشونمون می داد و همه اون درد و رنجا داشت یادمون می رفت در کمتر از یه نصفه روز همه چیز نابود شد جوری که دلشکسته تر از همیشه برگشتیم سر خط.
حالا دیگه خیلی ها خیلی چیزا رو فهمیده بودن شرایطی پیش اومد که بعضی چیزا گفته شد،و من بالاخره بعد شش سال احساس نازایی کردم.
خدای مهربونم حالم رو می بینی میبینی خیلی وقته از ته دل نخندیدم ،نمی دونم شاید صبرم کمه ولی چه طور تو جمعی که همه خیلی چیزا ازت می دونن تو جمعی که تا نگات می کنن درگوشی از حامله بودن یا نبودنت حرف می زنن و قصه سقطتت رو بی اون که هیچ چیز ازش بدونن برای هم پچ پچ می کنن می شه شاد بود،خدا جونم ما اون پنج سال خیلی سختی کشیدیم دو سال اولش که هرماه منتظر بودیم و هربار ناامید می شدیم و هرماه به قرص و دارو و دکتر متوسل می شدیم بعدش هم که مشکلمون رو فهمیدیم درمانهای دارویی پرهزینه ،بعدترش میکرو ناموفق،بعدش هم میکرو دوباره در شهری با فاصله 800 کیلومتری از شهرمون ولی نذاشتیم کسی بفهممه فرقی نمی کرد غریبه باشن یا نزدیک ترین کسامون جوابمون به همه این بود که ما بچه نمی خوایم همین .و فقط به خودت می گفتیم رب لاتذرنی فردا و انت خیر الوارثین اصلا همین ذکر رو هم حتی حواسمون بوده و هست که فقط خودت بشنوی و معمولا تو قنوت نماز آهسته تر از بقیه ذکرا بگیم.
خدای مهربونم اومدم قسمت بدم به ستارالعیوب بودنت نذار ماها انگشت نمای مردم بشیم نذار قصه ما بشه نقل مجلساشون ،خداجونم تحمل این یکی خیلی برام سخته می ترسم کم بیارم اخلاقم تازگی ها بد شده خودم می فهمم مخصوصا این اواخر که یه ناامیدی دیگه ضمیمه قصه انتظارم شد احساس کردم دارم کم میارم احساس کردم دارم از اونی که بودم دور می شم ،این روزا درست و غلط رو نمی تونم خوب پیدا کنم این رو دیشب که به خاطر یه جمله حرف شاید بی منظور بهم ریختم فهمیدم اون قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دست و پاهام تا ساعتی بعد ترش می لرزیدن یادم افتاد که قبلنا چه قدر قوی تر بودم حرفای بامنظور رو بی منظور برداشت می کردم و از کنارش رد می شدم ولی حالا...........
نمی دونم چی بگم ولی داره آزمایش به جاهای خیلی سختش می رسه به اونجاهایی که برا چیزی که نه خودت و نه هیچ کس دیگه توش نقشی نداشته انگشت نمای مردم بشی،،به جاهایی که حسرت بزرگ زندگی تو به چشم برهم زدنی سهم اطرافیانت بشه،به جاهایی که بیشتر از همیشه تلاش کنی و کمتر از همیشه برات فایده داشته باشه و شک کنی در از تو حرکت از خدا برکت.به جایی که شرمنده مادرت بشی وقتی هر ذکر و نماز و دعایی رو برا حاجت دلت به جا میاره ولی تو خبر خوبی نداری که دلش رو شاد کنی..........
خدایا قسمت می دم به همه خوبایی که تو این روزا و شبا میان به درگاهت مواظب ایمانم باش گاهی صدای لغزشش روی وسوسه های شیطان دلم رو می لرزونه خدای مهربونم نمی دونم آخر این قصه سهممون از دنیا چیه؟کجا بالاخره این روزهای انتظار قراره مهر پایان بخوره،نمی دونم اون لحظه های ناب مادرانه که همه فکر و ذکر این روزامه بالاخره قسمتم میشه یا نه ،ولی مواظب ایمانم باش بهم آرامش بده،بهم سعه صدر بده تا همه حرفای با منظور و بی منظور رو ساده ساده بگیرم ،بهم دل بزرگ بده که وقتی هم سن و سالام رو با دو تا بچه می بینم غصه کمرم رو خم نکنه ،خدای مهربونم بهم صبر بده تا جلوی پدر و مادرامون بتونم خودم رو شاد نشون بدم تا دلای نگرانشون رو نگران تر و غمناک تر نکنم ،کمکم کن که خبر حاملگی و زایمان هیچ کس ناراحتم نکنه و برا شادی بنده هات خوشحال باشم.
خدایا نمی خوام بگم چرا چون حتما برام این مسیر بهتر بوده ولی خودت هوامون رو داشته باشه امتحان داره خیلی سخت می شه..............

پی نوشت 1: دوستان خوبم دلنوشته هام رو قرار نبود اینجا بذارم اما گفتم شاید حرفای دل شماها هم باشه و خدا به همه مون از لطفش نگاه کنه التماس دعا
پی نوشت 2:پیشاپیش عید فطر میارک
۹۴/۰۴/۲۵
۰
۰
سحر قریب
پاسخ:
اینم یکی از آزمایش های خداست که حتما اجرش رو هم بهت می ده
ان شاالله قدم خواهر زاده ات برات خیلی خیلی خوب باشه
بیشتر مردم دارن بچه دار می شن بهتره خواهرای ماهم جز اونا باشن تا این که اونا هم مثل ما بخوان غصه بخورن ما هم خدایی داریم ........
پاسخ:
افسانه جان واقعا ازت ممنونم که وقت گذاشتی و برام نوشتی
نمی دونم وقتی همه آدمای اطرافت بعد از سلام و علیک اولین سوالشون اینه که چند تا بچه داری ؟چه طور می شه این مسئله رو فقط یه کم کمرنگش کرد؟می دونی من تو این چند سال در برابر سوالای مردم خیلی راه ها رو امتحان کردم از سکوت تا لبخند تا برخورد تند ولی به این نتیجه رسیدم که ما هر چی بگیم و هرجور برخورد کنیم پاسخ اطزافیان فقط یه چیزه اونم ترحمه به قول جلال آل احمد بدی درد ما اینه که خصوصی ترین مسائل و روابط زندگیمون رو همه می خوان سر در بیارن ، تو جامعه ای که زن کم سواد و کم فرهنگ که بچه داره ارزشش پیش از یه خانم دکترنازاست چه طور می شه زندگی کرد ؟من حتی قطع رابطه به خیلی ها رو هم تجربه کردم اونم فقط به ضرر خودم شد و بس خلاصه به این نتیجه رسیدم تا وقتی خددا بهم بچه نده حداقل زندگی اجتماعی خوبی نمی تونم داشته باشم البته زندگی فقط بعد اجتماعی نیست گرچه این بعد خیلی پررنگه و خواه ناخواه رو بقیه ابعاد تاثیر داره
پاسخ:
ممنونم خیلی ممنونم بازم برا همه دعا کنین
پاسخ:
ممنون عزیزم التماس دعا
پاسخ:
ممنون یاشل جان که درکم می کنی می دونی وقتی به قول خودت آدم رو یه چیزی زوم می کنه دیگه مهم نیست چند سالته و چه قدر وقت داری پنج سال درگیر یه مسئله خاص بودن آدم رو داغون می کنه البته به آینده امید دارم تا خدا چی بخواد
متاسفانه مشکل ما فراتر از اونی بود که بشه به روش های گیاهی و غیر شیمیایی فکر کرد
التماس دعا عزیزم
پاسخ:
التماس دعا عزیزم
پاسخ:
سلام مهنا جان حساب کتابای خدا با حساب کتابای ما جور در نمیاد عزیزم خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را
ان شاالله شوهر عزیزت هم بهتر می شه با هم دوباره شروع می کنین
پاسخ:
سلام حورا جان عید شما هم مبارک
این اولین مشکل زندگی من نیست اولین بار هم نیست که دیگران می خوان تو زندگیم سرک بکشن یا زخم زبون بزنن ولی این مسئله چون برا خودم خیلی مهم هست حرفای بقیه هیزم رو آتیش دلم می شه که دلم رو می سوزونه وگرنه من با کلکسیونی از سوالات راجع به مسائل دیگه هم از طرف اطرافیان مواجه بوده و هستم که اصلا برام مهم نیست سوالاتی مثل:
هنوز ماشینتون رو عوض نکردین؟
با این مدرکت تو خونه نشستس سر کارنمی ری/
فلان چیز واسه خونه ات نخریدی؟
و.........................
خودم رو می شناسم مادر که بشم دخالتای دیگران دیگه برام مهم نیستن همونطور که قبلا مهم نبودن الانم تو زمینه های دیگه اهمیتی ندارن
پاسخ:
نمی دونم انا جان شاید همین دیروز که تصمیم گرفته بودم برا یه قار کاری برم و حداقل برا چند ساعت دیگه به بچه فک نکنم باورت میشه هنوز ده دقیقه از خونه بیرون نرفته بودم که یه نفر که اصلا تا حالا هم دیگه رو ندیده بودیم بعد سلام و علیک خیلی معمولی گفت شما حامله این؟ گفتم نه دوباره پرسید چند تا بچه دارین ؟ گفتم ندارم ،پرسید تازه عروس شدین؟ اوفففففففففففففففففف
داشتم خفه می شدم
حالا خوبه قرار کاری بود مهمونی خاله زنکی برم که دیگه................
پاسخ:
سلام عزیزم ا ن شاالله اخرش خیره
پاسخ:
سلام عزیزم ان شاالله اخرش پر از خیرو خوشی باشه التماس دعا
پاسخ:
من البته این راه رو هم امتحان کردم فایده اش اینه که دیگه حداقل تا یه مدتی از آدم چیزی نمی پرسن ضررش هم اینه که دیگه مطمئن می شن یه مشکلی هست و حسابی برا آدم دل می سوزونن ولی همین که تو رو مون چیزی نگن خودش خیلی خوبه گرچه درد ما عمیق تر از این حرفاست
پاسخ:
سلام عید شما هم مبارک ان شاالله
پاسخ:
سلام عزیزم ان شاالله روزای انتظار برا همه منتظرا خیلی زود با یه پایان شیرین تموم بشه الهی آمین
پاسخ:
سلام عزیزم ممنون که به یادم هستی الهی الهی الهی هیچ مادری جای خالی بچه اش رو نبینه و اگه مصلحت خدا بر این هست خودش هم هوای دل اون مادر رو داشته باشه داغ فرزند خیلی سخته ....
پاسخ:
ممنونم عزیزم الهی آمین
پاسخ:
کاملا درسته سوری جان اما کلا به این نتیجه رسیدم که هرچی کمتر در مورد زندگی شخصی دیگران پرس و جو کنیم بهتره ما که خبر نداریم شاید دقیقا دست بذاریم رو اون جایی که طرف مقابلمون رو آتیش بزنه ولی خب گاها با همه ملاحظه ای که می کنیم پیش میاد دیگه..............
فقط خدا می تونه نجاتمون بده از این شرایط ..................
التماس دعا
پاسخ:
سلام ممنونم الهام جان به خاطر همدلی و همراهیت و خدا رو شکر کن انتظارت به پایان رسیده خدا معجزه زندگیت رو برات حفظ کنه
پارسال حول و حوش پنجمین سالگرد ازدواجمون بود که خدا معجزه اش رو بهم نشون داد می دونی همون روزا به شوهرم گفتم من اصلا ناراحت نیستم که این پنج سال رو بچه دار نشدیم چون درسته بهمون سخت می گذشت ولی به لطف خدا خوب ازش استفاده کردیم مسافرت ، ادامه تحصیل ، کار تفریح طوری که کمتر کسی شک می کرد که ما بچه دار نمی شیم ولی بعد از سقطم خیلی چیزا تغییر کرده شاید اغراق نباشه بگم یک ماهش برام از اون پنج سال سخت تره همین روزام داریم به ششمین سالگرد عروسیمون نزدیک می شیم خدایا تا چندسال دیگه قراره منتظر بمونیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟التماس دعا عزیزم
پاسخ:
سلام عزیزم ممنونم ان شاالله
پاسخ:
فدات بشم خواهر جون که اینقدر به من لطف داری به بزرگی خودت ببخش
التماس دعا
پاسخ:
سلام مهشیدجان ممنونم که همراهیم می کنی و نوشته هام رو دنبال می کنی و خوشحالم که برا مادرشدن سختی انتظار رو نکشیدی
حرفات کاملا درسته عزیزم ولی خب چند تا نکته وجود داره که من رو خیلی سر درگم کرده بچه نداشتن و مخصوصا سقط باعث شده من شغلم هم از دست بدم و چون دوباره برا هر سیکل مجبورم رفت و امد و........داشته باشم نمی تونم و درواقع نتونستم شغل مناسب پیدا کنم از طرفی به خاطر خرج و مخارج سنگین درمان در طول این چند سال که معلوم هم نیست تا کی قراره ادامه پیدا کنه از نظر مالی تحت فشاریم از طرف دیگه سلامتی خودم و همسرم هم به دلیل عوارض داروها و استرس های زیاد دچار مشکلاتی شده اینه که مشکل ما الان فقط بچه دار شدن نیست گرچه مهم ترینش همینه متاسفانه چون اکثر مشکلات ما رو حتی پدر و مادرم هم نمی دونن ارتباطم با اونا هم با ماسک برچهره اتفاق می افته که کار رو سخت می کنه البته شک ندارم که ارامشی که با وجود همه مشکلات در زندگیمون جاری هست بی شک هدیه ناب خداست خداروشکر
در مورد پافشاری برخواسته ام من تازگی ها خیلی دهانم به خواستن برا خودم باز نمیشه نمی دونم ما این خوبه یا نه؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
سلام افرا جان ممنون که به یادم هستی عزیزم خداکنه اخر همه قصه ها پر از شادی استجابت باشه الهی امین التماس دعا
پاسخ:
ممنونم عزیزم ان شاالله انتظارت زود زود تموم می شه و هیچ وقت از کنار مسیری که من رفتم رد نشس التماس دعا
پاسخ:
ممنونم عریزم التماس دعا
پاسخ:
خوش اومدی عزیزم
خدا رحممون کنه .........الهی امین
پاسخ:
همین که خدا هست آرامشی بزرگیه همین که همیشه هست و همه چیز رو می بینه
پاسخ:
ممنون که درکم می کنی عزیزم
بگذرد این روزگارتلخ تر از زهر..................
انشاالله
همین که خدا به من لطف کرده و من می تونم خاله باشم خوبه .