يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ق.ظ
در طول این سال ها و از وقتی که مشکلمان را فهمیده ایم ، هر بار که خانوم دکتر را دیده ام ، سوال تکراریش این بوده : ( مادرشوهرت آخر مشکل پسرش را فهمید ؟ ) و هر بار جواب نه من بود و صورت پر از تعجب خانوم دکتر و نگاههایی که سعی می کرد یفهمد ولی نمی فهمید ؟ این بار اما جوابم بله بود ، الان چند ماهی است که من دردهایم را برای مادرش گفته ام ، اما هنوز هم نمی فهمم کارم درست بوده یا نه ، گرچه گاهی می مانم در صبوری این سال ها و درد بزرگی که اگر خدا تقدیر را اینگونه رقم نمی زد شاید حل می شد و هیچ وقت خبرش به گوش کسی نمی رسید ، اما من کم اوردم ، تحمل پرس جوهاو نگاه هایی که بعد سقط منتظر بارداری دوباره ام بودند را نداشتم ، تحمل این همه درک نشدن ، این همه رنج کشیدن و دیده نشدن ، تحمل نگاه های پدر شوهرم موقع بازی با نوه هایش که همیشه یک چشمش به آن ها بود و یک نگاهش به من ،قربان صدقه هایی که آن قدر گاهی اغراق آمیز بود که به ذهنم می رسید از عمد باشد ، شاید دلش می خواهد با این کار عروس و پسر بی فکری را که بعد از گذشت چند سال از شروع زندگیشان هنوز هم بچه نمی خواهند را به فکر ، بیاندازد ، تحمل رفتارهای مادرشوهرم با بچه های دخترش که از همان روزهای بعد از عقد بنظرم می رسید بیش از حد لوس مانند است ، را نداشتم ،کاش مادربزرگ ها بفهمند که نوه هایشان هر چه که باشند برای خودشان عزیزند ، و دیگران به هزار و یک علت ممکن است حوصله این ذوق کردن ها را نداشته باشند کاش بفهمند که نوه هایشان در بهترین حالت برای بقیه فقط و وفقط یک بچه معمولیند و.............
من درد هایم را گفتم ، اصلا آنقدر رنجم در این سال ها دیده نشده بود که دلم می خواست این حرف های ممنوعه را برای تنها کسی که می شد گفت فریاد کنم ، دلم می خواست بفهمند همه آن روزهایی که لبخند به لب داشتم ، همه آن روزهایی که مجبور بودم ذوق نوه هایشان را بکنم ، همه آن روز هایی که خبر بارداری عروس و دخترشان را اول به من می دادند ، بر من چه گذشته است دلم می خواست بفهمند همه کنایه ها و حرف های معنادارشان به همسرم چه آتشی بر جانش انداخته است .و...............
عجیب است خیلی خیلی عجیب است ، دردی به بزرگی آرزوهای مادرانه برای فرزندی که نمی دانی خواهی داشت یا نه ، اما عجیب تر آن است که این درد را کسی نمی فهمد ، حساب آن هایی که در دوستیشان شک داریم جدا ، حتی آن ها که شک نداریم دوستمان دارند هم نمک روی زخم اند ، وجالب تر این که حتی نزدیکانمان هم ترجیح می دهند به ما ودرد ما فکر نکنند ، ترجیح می دهند فراموش کنند،و شاید خواسته بزرگشان این است که ما هم فراموش کنیم . بی قراری ها ودرد و دل های ما آزارشان می دهد ، از نظر آن ها خدا برای ما صلاح نمی داند و ما باید راضی باشیم ، راضی باشیم و حرف نزنیم ، راضی باشیم و دلمان نگیرد ، راضی باشیم و حتی بچه ها و نوه های آن ها را به جای بچه نداشته مان دوست بداریم ، راضی باشیم و بنشینیم پای شیرین کاری های نو ه های آن ها ، آن ها هی از ته دل قربان صدقه نوه هایشان بروند و ما اصلا به شاید هیچ وقت مادربزرگ نشدنمان فکر نکنیم ، انگار گوش ها برای شنیدن درد های ما کر می شود ،تا جایی که کم کم خودمان هم به این نتیجه می رسیم که درد و دل نکردن بهترین کار ممکن است .
من این روزها باید به خیلی چیز ها راضی باشم ، راضی باشم به مادر نبودن ، راضی باشم به خانه نشینی ، بعد از بیش ازهجده سال تلاش و پشتکار و علاقه فراوان به تحصیل و مخصوصا رشته تحصیلیم ، راضی باشم به زندگی ای که مخارج سنگین درمان و ....در این سال ها کمرش را به شدت خم کرده و چیزی نمانده به نقطه ی صفر برسد ، راضی باشم که هر روز خبر به دنیا آمدن بچه های دوم هم سن و سال هایم را می شنوم و کوچکتر هایم که یکی یکی دارند مادر می شوند ، راضی باشم به لحظه هایی که در کوچه و خیابان و بازار و مسجد و ..... منی که همیشه عاشق رفت و آمد و ارتباط با مردم بودم حالا باید از دوستان و همکلاسان قدیمی ام هم خود را بپوشانم ، راضی باشم که جواب تلفن های دوستان قدیمی ام را یک درمیان بدهم و یا پیام هایشان را بی پاسخ بگذارم ، راضی باشم به
چهره خسته ی مردی که شک ندارم می تواند بهترین بابای دنیا باشد اما ........،،راضی باشم به این که چهار سال است یک طبقه یخچالمان همیشه پر از دارو و آمپول است و یک روز درمیان باید به مردی که دوستش دارم آمپول برنم کاری که هیچ گاه گمان نمی کردم از پسش بربیایم اما مدت هاست برنامه عادی زندگیمان شده است ، راضی باشم به سکوتی که چندین سال است خانه آرزوهایم را پر کرده است ، به فیلم عروسیمان که چیزی به هفت ساله شدنش نمانده اما خیلی وقت است دیگر دوست ندارم نگاهش کنم ،کودکانی که شب عروسی دور و ورم بودند حالا همه نوجوان شده اند ، مجرد ها هم مامان و بابا شده اند ،مادربزرگم که همیشه می گفت :بچه تو با همه نوه هایم فرق می کند ، عجله داشت زودتر بچه دار شوم تا نوه سیدش را یبیند، حالا سه سالی می شود که دیگر در بین ما نیست ، خواهر کوچکترم که آن موقع ها هنوز دبیرستانی بود حالا مادرشده است ، تازه عروس های آن روزها امروز ، دغدغه شان انتخاب مدرسه و مهد و کودک فرزندانشان است و.....
آری ، من باید به این زندگی که سال هاست انگار عقربه ساعتهایش تکان نمی خورند ، راضی باشم وهستم ، درست است که گاهی دلم بهانه می گیرد ، درست است که گاهی ساعت ها می نشینم و دنبال مقصر می گردم و هر کسی که فکر می کنم کوچکترین نقشی داشته را در دلم سرزنش می کنم ، گاهی خسته می شوم و حتی شده آرزو کنم که شب بخوابم و دیگر ......... اما با همه این ها باز هم روزها و لحظه های خوشمان کم نیستند ،همین که هنوز هم بعد هفت سال و با وجود همه مشکلات فقط یه نگاه پر محبت او آرامم می کند ، همین که حرف های هم را می فهمیم و هر دو برای رسیدن به هدف دلمان یکرنگ و یک صداست بی شک از لطف خدای بی همتاست ،آرام بودن در طوفان معجزه ای است که شاید هر روز نه ولی زیاد حسش می کنم خدا را شکر

پی نوشت یک : صدای پای بهار می آید ، کاش یشود میان این خانه تکانی های آخر سال همه اگر ها و ای کاش ها را به دست باد سپرد
پی نوشت دو : دلی می خواهم دریایی به وسعت رضایت از آنچه دوست پسندد
پی نوشت سه : شرمنده بابت تاخیر و طولانی شدن مطلب
مثل همیشه التماس دعا یاحق
۹۴/۱۲/۱۶
۱
۰
سحر قریب
پاسخ:
راست می گی خواب خیلی خوبه ، دلم می خواد همیشه اونقدر خسته باشم که نیازم فقط خواب باشه،که دیگه به هیچ چی فک نکنم
پاسخ:
سلام عزیزم خوشبختانه هنوز امید هست ، هنوز منتظریم تا خدا معجزه اش رو یه بار دیگه نشونمون بده ، البته اکرم روزی بخوایم از جنین اهدایی استفاده کنیم یه مشکلی که وجود داره بحث سیادت همسرم هست ما فقط می تونیم از کسی جنین بگیریم که سید باشه ، خلاصه پسندم آن چه را جانان پسندد..........
ممنون بابت همدلی و همدریت عزیزم
پاسخ:
خدا اگه اراده کنه حتما می شه حتی در بدترین شرایط پزشکی فقط باید بخواد
دعام کن دعا کن ناامید نشم من از خدا مطئنم گاهی به خودم شک می کنم .......
از این که هنوزم به اینجا سر می زنی و پیگیر احوالم هستی بی نهایت ممنونم
پاسخ:
آره عزیزم شوهرم سیده با همه بی لیاقتیم افتخار می کنم که عروس حضرت فاطمه ام ،گرچه گاهی وسط این دغدغه ها و مشکلات این افتخار هم یادم می ره
پاسخ:
سلام عزیزم خیلی خیلی ممنونم که فراموشم نکردی التماس دعا
پاسخ:
سلام عزیزم ، انگار این داستان تکراری دل های همه ماهاست بی راه نیست اگه بگم ماها همه مون یه خانواده ایم ، تو این موقعیت از خدا صبر بخواه و مطمئن باش کمکت می کنه ان شاله حاجت روا باشی خواهر
پاسخ:
ممنون عزیزم ، ان شالا برا همه سال خوبی باشه التماس دعا
پاسخ:
سلام عزیزم ، ممنون از همدلی و همراهیت ، می دونی هر وقت درد و دلات رو می خونم بیشتر می فهمم که خدا چه صبری به من و امثال من داده ، خیلی ها رو دیدم که مثل شما برا بچه دوم دچار مشکل می شن و مثل شما همه دغدغه شون همین مسئله می شه ، انگار وقتی بخوای و نشه در هر شرایطی سخته ولی خب نذار این دغدغه ها یه وقت مانع از این بشه که از بزرگ شدن علی کوچولو لذت ببری ، التماس دعا حاجت رواباشی
پاسخ:
سلام می دونی مشکل ماها طوریه که تقریبا هیچ که هیچ کار نمی تونه بکنه ، اگه مشکل فقط مالی بود اگه دعوای خانوادگی و....... بود شاید از دست بقیه کاری برمیومد اما در مورد ماها گره کار باید مستقیما به دست خود خود خدا باز بشه ، بهت حق می دم گاهی آدم اونقدر خسته می شه که به خیلی چیزا فک می کنه ولی واقعیت اینه که اگه مادرشدن تو سرنوشتمون باشه و خدا بخواد با همین شرایطم می شه مثل خیلی ها که معجزه خدا براشون اتفاق افتاده .........حاجت رواباشی خواهر التماس دعا
پاسخ:
سلام عزیزم ممنون از لطفت ان شالا هر کدوم از منتظرا که به آرزشون برسن یه حس خوب و یه امید تازه برا همه است ان شالا خیر باشه
پاسخ:
سلام عزیزم ، چه خبر از مسافرت فک کنم الانا دیگه رسیده باشه ، می دونی خاله شدن برای منم خیلی لذت بخشه ولی چون خواهرم از ما دوره من زیاد نمی تونم نی نی اش رو ببینم شاید نهایتا در سال ده روز هم پیش هم نباشیم ، برا همین من خیلی شیرینی هاش رو حس نمی کنم ولی با این حال شاید ده ها بار عکسا و فیلمایی که برام می فرسته رو مرور می کنم و لذت می برم و از دور قربون صدقه نی نی نازش میرم یه دلیل دیگه اشم شاید اینه که من بچه اولم و همیشه انتظار این بود که با بچه دار شدن من مامان بابام مادربزرگ و پدربزرگ بشن ولی خب خدا جور دیگه ای خواسته ان شالا آخرش خیر باشه برا همه ..........
ان شالا نی نی مون عید قراره بیاد یه چند روز پیشمون بمونه اون موقع شاید بیام از حس خوب خاله بودن هم بنویسم .........
پاسخ:
سلام عزیزم ممنونم از همراهیت ، البته نمی دونم منظورم را شاید خوب نرسوندم رفتارهای پدر و مادر خودم و پدر و مادر همسرم در طول این سال ها و مخصوصا قبل بارداریم به خاطر این بود که ما هیچ وقت مشکلاتمون رو اصلا براشون نگفته بودیم برا نگفتن هم دلایل خودمون رو داشتیم و فقط به همه می گفتیم ما فعلا بچه نمی خوایم شرایط سنی و زندگیمون هم طوری بود که زیاد کسی شک نمی کرد برا همین اونا با این رفتارهای گاهی اغراق امیز یا با دادن خبر بارداری بقیه می خواستن مارو به فکر بچه دار شدن بندازن و................
آره حرفات درسته فرناز جون شاید اگه منم بخوام کسی تو شرایط خودم رو آروم کنم همین حرفا رو بزنم ولی متاسفانه این مشکل یه کم بیش از حد خودش پیچیده شده مثلا علاوه بر نداشتن بچه ، من الان با بیکار ی و مشکلات مالی عدیده هم رو به رو هستم که مستقیم یا غیر مستقیم به مشکل بچه نداشتن ربط داره واین کار رو پیچیده تر می کنه ، التماس دعا عزیزم
پاسخ:
نه عزیزم چرا فک می کنی حرفات ممکنه من رو ناراحت کرده باشه ؟؟؟؟؟!!!!!!!! اصلا ناراحت نشدم ، منم به این جور بچه ها خیلی فک کردم و می کنم حتی باید بگم از همون روزای اولی که مشکلمون رو فهمیدم بهش فکر کردم ولی متاسفانه قانون فرزندخوانده تو ایران بسیار بسیار شرایط سختی داره و شرایط عرفی و شرعی هم که کنارش میاد کار رو سخت تر می کنه ، اونایی که این مسیر رو میرن قطعا اجرشون خیلی خیلی زیاده اما ...........
پاسخ:
به سلامتی خدا پشت و پناهش باشه التماس دعا
پاسخ:
ممنون عزیزم ، ان شالا انتظارت خیلی طول نمی کشه به لطف خدا .......
پاسخ:
انگار ماها همه یه خانوداده ایم هر چه قدر هم که از هم دور باشیم، درد هم رو خوب می فهمیم ، حالا که این مشکل تو مسیرت قرار گرفته مطمئن باش خدا تواناش رو هم بهت می ده ، ان شالا که خیلی زود این روزا برا همه مون تموم می شن، التماس دعا
پاسخ:
سلام یاشل عزیزم ، خوشبختانه یا بدبختانه شرایط به گونه ای بود که حتی شک هم نکرده بودن ..........
کاش می شد برم سر کار با همه بی دل و دماغی ای که دارم بازم تو این یکساله دنبالش رفتم ولی بی نتیجه بوده از طرفی این بچه نداشتن مثل دم خروس می مونه باورت می شه حتی جاهایی هم که رفتم برا کار یکی از سوالاشون همینه و این که بچه ندارم هم متاسفانه یه امتیاز منفیه ......... التماس دعا
پاسخ:
سلام ممنون عزیزم
پاسخ:
سلام ممنون عزیزم
پاسخ:
ممنون از لطفت التماس دعا
پاسخ:
سلام مهدیه جون ، واقعا شرایط ماها به گونه ای هست که گرفتن تصمیم درست کار سختیه ، من خودم با وجود همه مشکلات اگه قضیه بارداری و سقط پیش نمیومد شاید تا الانم به کسی چیزی نمی گفتم ، ولی خب شرایطتت رو بسنج شاید لازم باشه گفته بشه ، و صبر کردن تو شرایط سخت خیلی سخته اما قطعا اجر داره
پاسخ:
سلام مهنا جان ببخش که دیر جوابت رو می دم ، عزیزم بعضی اتفاقات از دور به نظر وحشتناک و غیر قابل تحمل میان ولی وقتی در شرایطش قرار می گیرم اصلا شبیه تصوراتمون نیستن ، من ایمان دارم که خدا قطعا رزق صبر ماهارو بیشتر از بقیه مردم داده ، من تو این چند روز عید که خواهرم و پسر دوماهه اش کنارم بودن شاید بتونم بگم حتی برای لحظه ای حس های بد به سراغم نیودمن ، لحظه ای حسادت و غصه تو دلم نبود هرچه بود فقط عشق بود و عشق بود و محبت ، اصلا شاید بتونم بگم به کوچولوش حس مادری داشتم حسی که الان که رفتن شهر خودشون دلم بیشتر از همیشه براش تنگ شده ،مطمئن باش خدا تنهات نمی ذاره بسپار به خودش ، خوب می دونه چه طوری دلت رو آروم کنه
التماس دعا
پاسخ:
ممنون عزیزم الهی امین
پاسخ:
سلام بر شما هم مبارک سال خوب و خوشی داشته باشین
پاسخ:
سلام عزیزم بر شما هم مبارک باشه
پاسخ:
ممنون عزیزم زیارتت قبول
پاسخ:
عید شمام مبارک اولین روز مادرتون هم تبریک می گم راستی اسم نی نی نازت رو نمی گی بهم؟
پاسخ:
چه خوب یادم انداختی حتما
پاسخ:
ماها همه مون یه خانواده ایم حتی اگه هیچ وقت هم دیگه رو نبینیم ، اینقدر که دردامون به هم شبیه هست
رفته بودم مراسم عزیز از دست رفته ای که هیچ وقت پدر نشده بود همه سخنرانا آخر مراسم می گفتن برا شادی روح همه ی اونایی که بی اولاد از دنیا رفتن فاتحه مع الصلوات
راستش هم دلم سوخت هم خوشحال شدم .............