یکی از بهترین روزهای خدا شروع می شود ، قرآن را می بوسیم و ار خانه بیرون می آییم ،توی راه دوباره می شویم آن زن و شوهر مشتاق و پراز ذوق مادر وپدرشدن ، ,وسط حرف هایمان چند دقیقه یکبار تلاوت می کنیم ان مع العسر یسری را ،و حرف می زنیم از روزهای خوش در راه ،لابه لای لقمه های نان و پنیری که یکی را خودم می خورم و یکی را به دستش می دهم انگار خدای مهربان یک دنیا خوشبختی و امید روزیمان می کند ،رویای دوقلوهایی که درهمان سفر کربلای 89 رو به روی گنبد آقا طلب کرده بودیم هواییمان می کند و من می گویم با همه سختی های این چند سال هیچ گاه دلم برای روزهای مجردی تنگ نشده است مگر خوشبختی غیر از این است .خدایا شکرت.
با پای راست وارد مرکز می شویم چند دقیقه ای صبر می کنیم تا وسط آن شلوغی و همهمه نوبت به ما برسد همین که به پذیرش اسممان را می گوییم خانوم مسئول آنجا با ذوق می خندد و می گوید چهار تا جنین دارین که هرچهارتا باکیفیتند خدا به همراهتان امیدوارم که نتیجه بگیرید . نگاه های پر از شوقش ما را مشتاق تر می کند . از او خداحافظی می کنم .سریع از پله ها می روم بالا ، اماده می شوم و اولین نفر می فرستندم اتاق عمل ، به محض ورودم خانوم دکتر را می بینم همان خانوم دکتری که شاید بیشتر از هرکسی مرا به یاد فرشته آسمانی ام می اندازد و این چندماه حتی از چهره های مشابه اش هم فرار می کردم و بسان مصیبت زده ای که با بی انصافی همه را در داغ مانده بر دلش مقصر می داند من هم برچسب اتهام به او می چسباندم اما همان نگاه اولش همه خشم و نفرتم را خاموش می کند در نگاه اش چیزی را می بینم که دلم آرام می شود چیزی شبیه دلسوزی یا شاید شبیه عذاب وجدان نمی دانم کدام است؟اما دلم را خوش می کنم که حواسش شاید این بار بیشتر جمع باشد.
قرار می شود دو جنین را انتقال دهند و دوتای دیگر را فریز کنند از همان لحظه دلم می رود پیش فریزی ها نمی دانم چرا.
دکتر با بسم الله وارد اتاق عمل می شود هنوز اول صبح است و چند دقیقه ای طول می کشد تا پرسنل آماده شوند این بی توجهی شان کمی آزارم می دهد اما سعی می کنم آرامشم را حفظ کنم برا چندمین بار اسمم را می پرسند و بالاخره جنین شناس لوله بلند ی را به دست دکتر می دهد و از اتاق خارج می شود و چند ثانیه بعد،بعد از گذشت حدود هفت ماه دوباره منم و نگرانی هاو احساسات و بی قراری های مادرانه ، انگار دخترک برگشته است دلم بی قرار و هیجان زده است ،هرچه سعی می کنم به آن چه در من اتفاق افتاده فکر نکنم نمی شود.به او زنگ می زنم و همه چیز را برایش تعریف می کنم پشت تلفن چنان ذوق می کند که انگار خبر تولد دوقلوها را به او داده باشم می گویم داروهایم را بگیرد و او چند دقیقه بعد پیامک می زند که هنوز وقت هست آرام که شدم می روم دنبال کارها ،همین کلمه آرام شدن عمق هیجان و ذوقش را نشان می دهد و باز من می مانم این حس سیال مادری و خدا خدا می کنم برای جاودانه شدنش.
همان روز به خانه برمی گردیم روزهای بعد انتقالم این بار کمی متفاوت تر از دودفعه قبل است این بار انگار مادر و پدر بودن را بیشتر بلدیم ، دوباره برمی گردیم به روزهای خوش بارداری به روزهایی که هر روز وسط ساعت کاری او زنگ می زد و هر بار حال دخترک را می پرسید و من ذوق می کردم از این همه پدر بودن ،دوباره او می شود بابای خانه و هرچه من هوس کنم یا حس کنم خوب است برای این دوران در چشم هم زدنی آماده می کند و من و سط ذوق کردن هایم دلشوره می گیرم که اگر نشود اگر بشود و مثل دفعه قبل ......خدایا دیگر طاقت امتحان را ندارم اگر خیر و صلاحم نیست اصلا نماند سقط همه جسم و روح را آتش می زند من هنوز داغدارم خودت می دانی که جسم و روحم دیگر طاقت داغ ندارد هوایم را داشته باش.
روزهای مادرانه ام یکی یکی سپری می شوند انصافا علی رغم همه تلاشم برای آرام بودن استرسم خیلی بیشتر از دفعه قبل است انگار یک دفعه افتاده ام وسط دغدغه های مادرانه آمادگی خیلی چیز ها را ندارم . آرامش بیش از هرچیز آمادگی جسم و روح می خواهد ولی من آماده نیستم که وقتی درجمع افطاری های خانوادگی بچه ها ی کوچک را می بینم که مرکز توجه مجلس شده اند و پدر مادرها را که ذوق بچه هایشان را می کنند یا پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها را که قربان صدقه نوه هایشان می روند ضربان قلبم تند می شود ،اثر هورمون هایی که تزریق کرده ام وقتی با دل بی قرار و ناآرامم همراه می شود گاهی دلم با بی انصافی همه این رفتارها را توهین و تحقیر به حساب می آورد،همه تلاشم برای آرام بودن در بیشتر موارد ناکام می ماند ،و من می مانم و روزهای مادرانه ای که پر است از علامت سوال و استرس و البته شوق و ذوق ،این روزها فقط کافی است کسی همان سوال همیشگی حامله ای؟یا کی می خواهی حامله شوی؟را بپرسد که من پر شوم از بی قراری و گاهی خشم از کسی که می پرسد از دردهایی که گفتن ندارد.در حالی که پیش تر این چنین نبودم.
قرار می شود عصر روز چهاردهم برای آزمایش برویم اماصبح همین که از خواب برمی خیزم قطره های سرخ نامهربان می شوند قاصدان بدخبر ،یک دفعه پر می شوم از ناامیدی ،او سعی می کند آرامم کند می گوید بد به دلت راه نده خودم هم می دانم که این شرایط می تواند طبیعی باشد اما دلم قبول نمی کند همان صبح می رویم آزمایشگاه ،به محض ورودم خاطرات سال قبل توی ذهنم مرور می شود آزمایشگاهی که روزگاری بهترین خبرعمرم را در آن شنیده بودم و حالا.........
روی صندلی می نشینم سرنگ را در دستم فرو می کنند.سعی می کنم تمرکز داشته باشم اما زیر دلم تیر می کشد آنقدر شدیدکه ناامید می شوم و شاید آماده دل کندن از روزهای مادرانه ،مسئول آزمایشگاه بی قراریم را که می بیند می گوید پنج دقیقه ای صبر کن تا جواب اولیه آماده شود تیتر بتا را بعد از ظهر آماده می کنیم .
پنج دقیقه بعد برمی گردم تمام تلاشم را می کنم که خود را بی تفاوت وانمود کنم مسئول آزمایشگاه می گوید خانم 90 درصد تستتان منفی است پاهایم زیر چادر به شدت می لزرند اما با بی تفاوتی تشکر می کنم و بیرون می آیم خبر را که به او می دهم دوباره سرش روی فرمان ماشین خم می شود و من آرام اشک می ریزم .
عدد بتایم منفی نیست اما آنقدر پایین هست که بفهمم همه چیز تمام شده است ، او هنوز هم ناامید نشده می گوید آزمایش دوم بالا می رود ان شاالله . جواب آزمایش دوم را که می گیرم امیدم نا امید می شود ،داغ دخترک حالا بیشتر از هر وقت دیگر دلم را آتش می زند .........

پی نوشت 1 :خدایا وقتی تو گروه های خانواده گی همه که تقریبا همه شان بعد من ازدواج کرده اند هرروز و هرشب عکس بچه هایشان را را می گذارند و بیش تر حرفا و تبادل نظرها راجع به شیطنت های بچه هاست و دندان دراوردن و غذاخوردن و...................و من با خواندنش ارام ارامم یعنی حواست ویژه به من هست، این نگاه ویژه را حتی ثانیه ای از من نگیر.
پی نوشت 2 : همه امیدم حالا همان دو فرشته برفی هستندکه اگر خدا بخواهد تا آخر تابستان مهمان دلم می شوند.
پی نوشت 3 :حال من این روزها خیلی خوب است به لطف خدا ، این حال خوب نصیب و روزی همه دل های بی قرار
التماس دعا