معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده بیست و پنجم

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۳۹ ب.ظ

دوباره همه چیز باید از اول شروع شود خیلی زودتر از ازآن که انتظارش را داشتم و شاید قبل از آن که روح و جسمم  کاملا آماده باشد خود را میان سیکل جدید درمان می یابم دوباره آمپول و سونو و ویزیت  این بار در گرمای بالای 40 درجه کویر اما همین که سختی های رفت و آمد کم می شود خودش خیلی خوب است. فرقی نمی کند پرستار بخش باشد یا دکتر یا همدردی در مرکزناباروری هرکس که داستان پرکشیدن فرشته ام را می شنود از عمق جانش آه می کشد و من انگار تازه عمق مصیبت وارده را درک می کنم  اگر فرشته ام زمینی می شد شاید من هم مثل خیلی های دیگر وسط خستگی های روزهای مادرنه غر می زدم و یادم می رفت که چه معجزه بزرگی را روزیم کرده اند نمی دانم،  فقط این را می دانم که میان راهروهای دلگیر و شلوغ مرکز ناباروری ،در صف های طویل و تاثر برانگیز نوبت دهی و در کشاکش دردسر های پیداکردن دارو و تاییدیه بیمه معجزه بودنش را از عمق جانم حس می کنم  و درست وقتی که درهمان آزمایشگاه که تست های غربالگری بارداری را انجام می دادم دقیقا روی همان صندلی می نشینم  تا برای آزمایش های قبل عمل نمونه بدهم صدای شکستن قبلم را می شنوم.اما باز هم امید به روزهای خوش در راه کمک می کند  با توانی چندین برابر  قدرت جسم و روحم بایستم و مسیر پر استرس و دردناک و پر از علامت سوال درمان را شروع کنم.

داروهایم شروع شده اند دکتر با توجه به سنم (زیر سی سال)کمترین دوز آمپول ها تجویز می کند اما بدن من دیگر آن بدن بکر و دست نخورده دوسال پیش نیست در کمتر از یکسال و نیم تعداد آمپول های میکرو اول و دوم و همه آمپول های پروژسترون که در طول بارداری  تزریق کرده ام با یک حساب سرانگشتی ساده به هزارتا می رسد  و من حالا متخصص تر از همه پزشکان وقتی سایز و تعداد فولیکول هایم را در سونو گرافی گزارش می کنند می فهمم که اوضاع می توانست بهتر از این باشد  اما باز هم امیدم به لطف خداست که اگر اراده کند در بدترین شرایط بهترین اتفاقات رقم می خورد.

روز عمل فرا  می رسد دلم بیشتر از همیشه هوای دخترم را می کند اگر بود؟ اگر آن اتفاق تلخ نیفتاده بود و اگر اگر اگر ..........در همین فکرهاهستم که دستم تیر می کشد و پرستار آنژیوکت را در رگم فرو می کند یادم می آید که تا دوسال پیش اصلا همچین وسیله نامهربانی را ندیده بودم اما حالا اصلا نمی توانم حساب کنم این چندمین بار است که در رگم فرو می رود، پیش خودم فکر می کنم که دفعه بعد روز عمل سرکلاژم بینمش و ملاقات بعدیمان روز زایمانم  و از تصورش هم دوباره ذوق می کنم.

از خواب پر از پروانه بیدار می شوم درد حمله می کند اما در این یک سال به درد هم مقاوم شده ام و برعکس دو دفعه قبل خیلی اذیتم نمی کند درد عمل پانکچر کجا و درد زایمان کجا؟؟؟

توی بخش همین که کمی حالم بهتر می شود او زنگ می زند و خبری می دهد که عمق جانم را می لرزاند دوباره همه غم های عالم را به دلم می ریزند می گوید نمونه فریز شده بافت بیضه  خوب نبوده  و دوباره  دارد می رود اتاق عمل ، تلفن را که قطع می کند بغضم می ترکد و اشک های جاری می شوند.چند نفر از بیماران که حالم را می بینند دلداریم می دهند گمانشان برای درد های بعد از عمل گریه می کنم   و برای همدردی از درد های خودشان می گویند.که ما هم عمل شده ایم و ......

اما  آن قدر در این چند سال مقاوم شد ه ام که دردهای جسمی را درد به حساب نمی آورم چه کسی می فهمد حالم را ،چه کسی می فهمد دل بی قرارم را ،وقتی نزدیک ترین و عزیزترین کسم را برای سومین بار به اتاق عمل می برند در حالی   که  فقط نیم ساعتی است به هوش آمده ام  و هنوز سرم توی دستم هست و اجازه پایین آمدن از تخت را ندارم  این همه درد جسمی و روحی برای نعمت فرزند که به چشم هم زدنی سهم بیشتر اطرافیانم شده است.خدای مهربانم طلبکار نیستم یعنی تمام تلاشم را می کنم که نباشم اما دلم را چه کنم دلم بهانه می گیرد خسته است از این همه تلاش بی سرانجام و شوق و ذوق های در نطفه خفه شده. زن های فامیل و آشنا یکی یکی دارند به لطف قدرت لایزالت  به سلامتی زایمان می کنند بی آن که حتی برای ثانیه ای  حتی از کنار این مسیر طاقت فرسا رد شده باشند و چه بسیار وقت هایی که نمک می پاشند روی زخم های دلم بی آن که چیزی بدانند خدایا شکرت.همه امیدم تویی. و مهربانیت دستمان را بگیر.


پرستار می آید و خبر می دهد که شکر خدا نمونه خوب بوده و حالا شش تخمک من باید برای جنین شدن آماده شوند.تختم دقیقا رو به روی درب اتاق است و ایستگاه پرستاری  به خوبی در دید من است ناگهان او را می بینم سوار بر ویلچر بارنگ و روی پریده بعد از عمل با چشمانی که از شدت درد بی حال و بی رمق شده اند از رو به رو یم رد می شود می دانم که مثل دفعه قبل در اتاق بغلی بستری می شود.پیچ سرم را می بندم به زحمت از تخت پایین می آیم  چادر سفید رنگ و رو رفته بخش را به دور کمرم می بندم تا پاهایم  معلوم نباشد و چادر دیگری را به سر می اندارم و لنگان لنگان خودم را بالای سرش می رسانم  همه انرژی نداشته ام را در صدایم جمع می کنم ،لبخند می زنم و سلام می کنم  با شوق و ذوق فراوان می گویم خداراشکر نمونه خوب بوده و او آرام می گوید هرچه خدا بخواهد می گوید دردم خیلی زیاد است  دفعه قبل هم همینطور بود؟ و من می گویم عزیزم تحمل کن دو سه روزی سختی دارد و همان جا به این فکر می کنم که چه قدر خوب است که انسان فراموشکار است اگر قرار بود همه این دردها یادمان بماند ...........

حالا منی که هنوز  لباس های بیمارستان به تن دارم می شوم پرستار او پله ها را چندین بار برای کارهای مختلف بالا و پایین می کنم سرم گیج می رود  احساس می کنم خالی شده ام هیچ انرژی ای در بدن ندارم روی تخت کناری دراز می کشم  فکر و خیال نمی گذارد بخوابم همه اتفاقات این چند سال پیش چشمم مرور می شود نگاهم که به او می افتد گونه هایم خیس می شود خدایا منتظر وعده حقت هستیم خودت گفته ای ان مع العسری یسری ما سختی ها را کشیده ایم ..........

همان روز مرخص می شویم با وجود همه سختی ها شوق و ذوقمان فوق تصور است خدا خدا می کنیم که هر شش تخمک جنین شده باشند . و تقدیرشان را خداوند یک زندگی زمینی پر برکت قرار دهد.

روز بعد زنگ می زنیم تا از تعداد و ضعیت جنین ها جویا شویم همین خبر که پنج تایشان پیشرفت داشته اند همه درد های جسمی مان را از یادمان می برد ..........




پی نوشت 1: آن هایی که تلخی انتظار را نچشیده اند هیچ گاه درد ما را نمی فهمند ،به قول دوستی حتی نازایی ها هم علت های مختلف دارد که خیلی ها حال خیلی ها را نمی توانند درک کنند . مراقب قضاوت هایمان باشیم نکند دلی بشکند.

پی نوشت 2:کاش روزی برسد که درمان های پر هزینه نازایی که سلامت جسم و روح را هدف می گیرند لااقل قطعیت داشته باشند.

پی نوشت 3 :خدایا بیشتر از همیشه حواست به من و ایمانم باشد          التماس دعا


۹۴/۰۵/۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۲۸)

سلام سحر جان با خوندن پست جدید اشک تو چشمام جمع شد اما وقتی پایانش رو خوندم خیلی خوشحال شدم،خدا رو شکر که تا اینجا به خیری گذشته از این به بعد هم خیر باشه،نمیدونم تو چه مرحله ای هستی اما انشالله بعد این همه سختی که کشیدی خداوند نعمت داشتن دوقلوها رو به شما عطا کنه،
من هر روز سر میزنم ومنتظر پست جدید هستم خواهشا اینقدر ما رو منتظر نذار خیلی دوست دارم زودتر به زمان حال برسی
پاسخ:

سلام عزیزم ممنون که همراهم هستی و با هام همدلی می کنی

خدا خودش کمک کنه آخر همه قصه ها شیرین باشه و تا وقتی که صلاحمون انتظاره صبور و راضی باشیم ان شاالله

از این که منتظرتون می ذارم عذر می خوام

سلام سحر جان داستان مال زمان حال هستش؟ انشالله اخرش خیر باشه همراه با سلامتی
پاسخ:
ممنونم عزیزم یکی دو پرده دیگه کاملا وارد زمان حال می شیم خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه
سحر جان 
این روزها هم بالاخره می گذره هر چند سخت
انشالله که تلاشهاتون به زودی نتیجه بده
و تمام درد و رنج ها رو با در آغوش کشیدنش فراموش کنید
پاسخ:

ممنونم عزیزم 

دعاهای قشنگت در حق همه مستجاب بشه ان شاالله

خدا بهتون خیر بده و به قدم های ثابت و محکمتون هم برکت بده...
وقتی این همه سخت امتحان می شی، یعنی بنده نزدیک تری هستی، یعنی ظرفیتش رو داری که داری اینجوری امتحان می شی...
یعنی خدا تو رو بزرگ تر می خاد، تو رو به خودش نزدیک تر می خاد...
هم سختی های درمان و سختی های مالی امتحانه، هم زخم زبون ها و ...
مطمئنم که الان دعات مستجابه... برای منم دعا کن...
پاسخ:

خدا کنه اون طور که می گی باشه

محتاجم به دعا عزیزم

خدا به همه مون صبر بده تا این روزا رو بتونیم پشت سر بذاریم و راضیو خشنود باشم

انشاالله بهترین های خدا مقدر شود برایت خواهر جان.خیلی زود زود شیرینی زندگی را بچشی
پاسخ:
ممنونم خواهر جان خدا نگهدار تو و مسافر کوچولوت باشه از حال خودت بهم خبر بده عزیزم
سحرجان میدونم تو این راه چه سختی ها کشیدی ولی باور کن هروقت به جاهای خوب قصت میرسم همه سختی هاتو فراموش میکنم.از خدا میخوام که بهت فرزندان سالم و صالحی نصیب کنه.ی بار نوشته بوددی نداشتن فرزند بهتر از از دست دادنشه.میخوام بگم نه واقعا اینطور نیست.شاید ماهایی که بیوپسیمون منفی شده و در یک ساعت تمام واژه مادر و آرزوهاش رو سرمون آوار شده و همه تبدیل به حسرت شده حاضر باشیم این راه های سخت رو بگذرونیم.
پاسخ:

شمیم جان تلنگر خیلی خوبی بهم زدی اون قدر که از سر شب که نظرت رو خوندم دارم بهش فکر می کنم یادم میاد حامله که بودم وقتی مخصوصا اواخر تکونای نی نی رو تو دلم حس می کردم همش به شوهرم می گفتم تا همین جاشم شاکرم چه بسیار بودن زنایی که از دنیا رفتن و تکون خوردن بچه رو تو شکمشون حس نکردن

ولی  واقعیت اینه که وقتی بعد 5 سال انتظار حامله شدم تازه فهمیدم چی نداشتم  شاید قبلش مادر بودن برام یه رویای دور بود که خیلی نمی دونستم چیه ولی خب الان که شیرینیش رو حس کردم نداشتنش برام خیلی سخته

کاش همیشه یادم بمونه که خدای مهربون منت سرم گذاشت و پنج ماه مادرانگی رو روزیم کرد کاش همیشه قدردارن نعمتش باشم  ممنون که یادم وردی

دلم خیلی بی قراره.قراره ی بار دیگه همسرم بیوپسی کنه.امید کمی هست ولی اگر بشه....این ها رو گفتم که بگم خداروشکر بخاطر امیدی که خدا هم به شما و هم به ما داده.برای ما هم دعا کنید.سحرجان انشاءالله نتیجه این سختی هات فرزندان سالم و صالح باشه عزیزم.التماس دعاااااا
پاسخ:

      ان شاالله که خیره

خدا روشکر که روزنه ی امیدی برای همه مون هست

سلام دوست و خواهر عزیزم خدا صبرتو بیشتر کنه انشاالله این بار معجزه ات میاد تو بغلت  وتمام این ناراحتی هارو فراموش میکنی برات دعا میکنم عزیزم 
پاسخ:
سلام خوهر جان  ممنونم ان شاالله برا همه مون به بهترین شکلش تموم می شه به لطف خدا
سحر عزیز...شبهای قدر برات دعا کردم که امسال حاجت روا بشی...
از ته دلم امیدوارم خبر و عکس فرشته های زمینیت رو همین جا ببینم
فقط یک سوال!
خیلی وقته خبری از محیا نیست!
نگرانشم!
خبری ازش ندارید؟؟؟
پاسخ:

سلام  ممنونم که به یادم بودی خیلی ممنونم

و بازم ممنون بابت دعاهای قشنگت

راستش از طریق یکی از بچه های وبلاگی ازش خبر دارم خدا روشکر حال خودش و دخترش خوبه فقط یه مشکلی برا وبلاگش پیش اومده که نمی تونه مطلب بذاره

اینکه میگن از کوزه همان برون تراود که در اوست کاملا درسته
و اینکه میگن خداوند درون دلهای شکسته است

اینه که وقتی پستهای سوزناک و پر از درد انتظار رو میخونم ، با هر قطره اشمی که میریزم در کنارش احساس نشاطو سبکی میکنم

کاملا حضور خدا درون نوشته هات حس میشه
این همه صبر لایق تقدیره
این همه صبر لایق پاداشه

و خداوند بهترین پاداش دهنده است
امیدوارم بهترین پاداشی که ممکنه برای این همه صبر و رضا نصیبتون بشه

بی صبرانه منتظر  پرده های بعدی هستم
پاسخ:

    وصبر صبرا جمیلا

صبر کن صبری جمیل و زیبا (خالی از هرگونه ناسپاسی)

خدا کنه توفیق و لیاقت اون صبر  جمیل و زیبا رو داشته باشیم همون صبری که خداوند وعده داده که اجر می ده و با صابرانه

ممنون از همراهیتون

یعنی الان اون پنج تا نینی شدن برات؟کاش که بشن. کاش بعداین خاطرات حاملگیتو اینجا ثبت کنی.
پاسخ:

     یکی دو پرده دیگه به زمان حال می رسه قول می دم زاید منتظرتون نذارم

التماس دعا

خدا کنه یه روز که خیلی هم دور نباشه خاطرات بارداری رو تو همه وبلاگای مامانای منتظر بخونیم

زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست....
پاسخ:

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

جدیدا یکی از دوستان خوب مجازیمون پر کشید و رفت پیش خدا .یکی از بچه ها که آشنای حقیقیش بود میگفت سه بار بارش رو نا موفق گذاشت زمین .و بعد از چند سال بر اثر یه بیماری فوت شده
اما میگفت تو مراسمش یه حاج آقایی گفت که اومده به خواب یه نفر گفته شب اول قبر سخت بود اما مهمان حضرت رباب شدم
....
پاسخ:

       سلام         بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی

                       اصلا تو فکر کن که اصغر نداشتی


 

خدا رحمت کنه اون مادر عزیز رو

نگران شدم من می شناختمشون؟ وبلاگ داشتن؟

خانم فاطمه نیکنام بودن
با اسم مستعار اقدس الدوله
من در پلاس می شناختمشون
پاسخ:
       خدا رحمتشون کنه با حضرت زهرا محشور باشن
سلام سحرجان
من خواننده خاموشت هستم همیشه میخوندمت ولی تاحالا نظر برات نگذاشته بودم. من یه مادرم که بدون چشیدن طعم تلخ انتظار باردار شدم و مادر... راست میگی شاید من هیچ وقته هیچ وقت درد یه مامان منتظر رو درک نکنم آره حتما همینطوره ولی همیشه با خوندن نوشته های منتظران تو وبلاگهاشون اشک ریختم و صبرشون رو از ته قلبم تحسین کردم. آره خوندن این نوشته ها هیچی که برام نداشته باشه گاهی تلنگرهای اساسی بهم زده و منو از ناشکری هایی که خیلی وقتها ناخواسته به زبون میاریم بازداشته...
پیش خدا خیلی عزیزی انشاالله که اینجور امتحان میشی 
از خدا میخوام به زودی اجر صبرت رو که سبز شدن دامنت هست بگیری
التماس دعا خانوم
پاسخ:

سلام مامان صبای عزیز خیلی ممنون که همراه من و نوشته هام هستی

این که نوشته ها و درد دلای من و همدردام رو می خونی یعنی خدا بهت لطف کرده و هرروز یادت میاره که چه نعمت بزرگی داری و از طرف دیگه شاید شما مثل خیلی های دیگه با حرف و نگاهت دلی رو نشکنی چون یه چیزایی از درد اونا می دونی

معمولا اکثرا کسایی که طعم انتظار رو نچشیدن خواننده اینجور نوشته ها نیستن و خدا نکنه که به جای الهی شکر گفتن مغرورانه اینجور وبلاگارو ببندن تا برای همیشه لطف بزرگ خدا در حقشون رو توانایی خودشون بدونن و بازم با خیالت راحت غر بزنند و گلگی کنند و خدای نکرده سر خدا هم منت بذارن

خدا گل پسرت رو برات حفظ کنه

مادرانه برا همه مون دعا  کن عزیزم 

"وصبر صبرا جمیلا "
"خدایا منتظر وعده حقت هستیم خودت گفته ای ان مع العسری یسری ما سختی ها را کشیده ایم .........."
در پرده بیست و بنجم اینها به من یاداوری شد .... امیدوارم در گیرو دار مراحل سخت درمان یادم بماند ....
خدایا صالح ترین و سالم ترین  فرزندان را روزیمان کن
امین
پاسخ:
       الهی امین
الهى شکر سحر جان. خدا حفظشون کنه تا سالم بیان بغل تو و همسرت.
پاسخ:
التماس دعا عزیزم

سلام عزیزم من هم هشت سال که منتظرم

با مشکلی که شاید کمی از مشکل شما حاد تر باشه

و اخرین راهمون بعد از نا امید شدن چند باره از مراکز دیگه همون ساختمان خاکستری رنگ واقع در خیابان یخچال بود با همون تحمل مشکل دوری مسافت و حساسیت خودمون برای پنهان کردن مشکلمون و هزار نقشه و فکر برای این توجیه  این مسافرت و غیبتمون

اما جالب که هر بار به یک در بسته و یک مشکل پیش بینی نشده بر میخوردیم و این من را به این این فکر انداخت که دست به دامن قران بشم و این بار نه به حرف دلم که دل به حرف خدا بدم

استخاره ای  اومد که نه بد که خیلی بد بود

و به من تلنگری زد که شاید خدا میخواد به من بگه من خدا نمی خوام چرا تو مثل بچه های لوس پا به زمین میزنی

و  چیزی که خدا برات بخواد قطعا بهترینی الان نمیگم ناراحت نیستم  قطعا تلخ که روز به روز بزرگ شدن بچه هایی را ببینم که تاریخ ازدواج پدر مادراشون چندین سال بعد از ازدواج ما بوده ولی یه جور خوبی ارومم میدونم که تو بغل خدام.

اروم باش عزیزم دل به دل خدا بده بده به این فکر کن که شاید خدا داره امتحانت میکنه در مقام شکر.

 

پاسخ:

سلام و ممنون ستاره جان

اتفاقا ما هم اولین بار که خواستیم قدم در راه درمان بذاریم و وارد همون ساختمون خاکستری بشیم  استخاره گرفتیم و خوب بودن ودرواقع خیلی خوب بودن استخاره عزممون رو جزم کرد گرچه تو همون استخاره هم اشاره شده بود که راه اسونی نیست با این که اون موقع ما فقط به اهدا فکر می کردیم

اما می دونی حساب کتابای خدا با ماها خیلی فرق می کنه شاید همین که ما این مسیر سخت رو رفتیم و نتیجه اش پنج ماه حاملگی شد و یه فرشته آسمونی که اون دنیا منتظرمونه بهترین اتفاق زندگیمون باشه گرچه خیلی حسرت ها به دلمون موند

خوشحالم که ارومی بی شک آرامشی که داریم هدیه ناب خداست

خدا به همه مون توفیق بده به اون چه که برامون خواسته راضی و خشنود بشیم ان شاالله

عزیزدلم انشالله که خدا زودتر یکی از فرشته هاشو بهت میده نگران نباش خانومی.چندتا از بچه های وبلاگی مادر شدن مثل محیا.دائم دعاگوتم .چندوقت دیگه شما خبر بارداری و بعد زایمانتو تو وبلاگت میگی شک نکن
پاسخ:

     ممنونم عزیزم  خدا کنه از این به بعد روزای خوبی برا همه منتظرا در راه باشه بازم التماس دعا


سلام سحر عزیزم
ان شاء الله که پایان این همه سختی شیرینی در آغوش کشیدن دلبندت باشه .
واقعا چه خوبه که انسان در مقابل درد فراموشکاره. کاش دولت توی هزینه های درمان بیشتر کمک می کرد .
پاسخ:
سلام عزیزم  ان شاالله  التماس دعا
سلام.
سحر عزیزم امیدوارم خدا بهترینها رو نصیبت کنهو در راس همه ارامش و صبر

من خیلی خوب حرفات رو میفهمم چون درد انتظار رو دارم میکشم
پاسخ:

سلام  ممنونم از همدلی و همراهیت

ان شاالله خداوند به همه مون آرامش و صبر بی نهایت بده

سلام
اونقدربیقراررررم که باتک تک حرفهاونوشته ها وحتی باکامنتها هم اشک میریزم.
تمام وبلاگهاو برنامه های اجتماعی روحذف کردم.فقط وفقط همین وبلاگ رومیخونم روزی چندین بار.چون احساس نزدیکی میکنم.
برات بهترینهاروارزو میکنم.واژه مادر لایق وجودت پاکت هست.

پاسخ:

سلام عزیزم  خدا وند همه دل های بی قرار رو آروم کنه

یا مقلب القلوب و الابصار

ممنون از همدلی و همراهیت

التماس دعا خواهر جان

۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۴ زهرای سعید
عزیزم با تمام وجود از خدا میخوام تو و همسرتو به آرزوتون برسونه .
توکلت به خدا باشه عزیزم
پاسخ:
       ممنونم  عزیزم
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۸ زهرای سعید
سحر جان تمام نوشته هاتو خوندم . نمیدونم اینا مربوط به گذشته ست یا زمان حال ؟!  اما خواننده ی پروپا قرصت هستم و از این به بعد تو حرم امام غریبان دعای ویژه سهمته تا وقتی یه فرشته ی کوچولو به آغوش بکشی عزیزم .... 
نتیجه ی این صبر و توکل رو میگیری ... اطمینان دارم .... 
پاسخ:

 سلام عزیزم ممنونم که همراه من و نوشته هام هستی و برا دست نوشته های من وقت گذاشتی و خیلی خیلی ممنون که برام سهمی تو دعاهات گذاشتی


انشالله که با خبرای خوب بیای دوست عزیزم
پاسخ:
ان شاالله برای همه
سحر جان برای منم دعا کن...
پاسخ:
قابل باشم حتما
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۱ زهرای سعید
عزیزم چرا ادامه نمیدی؟ منتظر خوندن ادامه ی سرگذشتت هستم :-*
پاسخ:
چشم حتما می نویسم به زودی
سلام دوست خوبم همه نوشته هات رو از اعماق وجودم درک میکنم و دعا میکنم که این بار نتیجه بگیرى و صاحب دوقلو بشى من هم در حال اقدام هستم براى بار سوم لطفاً برام دعا کن چون درد کشیده اى و درکم میکنى.
پاسخ:

سلام ممنونم از لی و همدلی و همدردیتون 

ان شاالله خداوند حاجات دل همه رو برآورده به خیر بکنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی