معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده دوازدهم

شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۸ ق.ظ

جواب تیتر بتای یک رقمی را که از آزمایشگاه می گیرم امیدم نا امید می شود به یکباره درد تمام آمپول های زیادی که این یک ماه و نیم تزریق کرده ام  و تمام خستگی های سفر های مکرر به تهران که اکثرش را تنها بودم و چند بارش را با او ،حتی گاه مجبور می شدم در یک هفته دو یا سه بار 800 کیلومتر راه را بروم و برگردم  به  جانم می نشیند. پیدا کردن بلیت برای تاریخ هایی که اکثرا تا دقیقه نود مشخص نبودند هم خودش داستانی داشت. گاهی باید برای چند روز پی در پی بلیت می گرفتیم و بعد آنهایی را که لازم نمی شد با پرداخت جریمه اش پس می دادیم . اصلا بدتر از همه این ها نقشه های عجیب و غریبی بود که برای رد گم کنی و توجیه غیبت هایمان  باید می کشیدیم یکبارش را یادم هست روزی که عمل پانکچر داشتم توی شهرمان برف سنگین و کم سابقه ای آمده بود طوری که همه مدرسه ها و حتی ادارات تعطیل شده بودند و من از همه جا بی خبر وقتی مادر او و مادر خودم هر دو نگران شده بودند که من در برف کجا رفته ام ؟و چه اتفاقی برایم افتاده؟ و بعد از چندبارتماس که همه را رد کرده بودم بالاخره جواب دادم که آمده ام فلان مهدکودک برای فلان جلسه!! آخر آن روز هوای تهران آفتابی بود                          مدت ها مشغول رفع و رجوع این قضیه بودم. اصلا چه دردسرها که در محل کار برای او پیش نیامده  بود!برای غیبت هایی که دلیل واقعیش را نمی شد به کسی گفت و دلیل هایی هم که ذهنمان می ساخت برایشان قانع کننده نبود.

بالاخره آن همه سختی های رنگ و وارنگ و جور و واجور که به عشق آمدن دلبندمان همه شیرین شده بودند یکباره تلخ تلخ شدند جوری که برای لحظه ای دل بهانه گیرم با خدا هم به مشکل خورد. نشست هی چرا چرا راه انداخت انگار طلبکار شده بود برای تمام راز و نیازها و توسل ها و توکل های این چند وقتش، که خدایا مگر از تو چه خواسته ام  ؟ چه گناهی کرده ام ؟ خدایا من فقط از تو یک بچه خواستم که از وجود خودم و او باشد! خدایا چیز زیادی نخواستم!  همان چیزی را خواستم که بدون هیچ سختی ای به اکثر مردم داده ای !به خوب ها، به بدها، به متوسط ها، آن هم چندتا چندتا ،خدایا یعنی توی این همه مخلوق رنگ و وارنگت یکی نباید به ما مامان و بابا بگوید؟ ما که به همه سختی هایی که برایمان مقرر کرده بودی راضی شده بودیم وقتش نبود که دلمان را شادکنی ؟خدایا به دل من نه، به قلب شکسته ی او رحم می کردی که شک ندارم بهترین و مهربان ترین بابای دنیا می شود که اگر اینطور نبود شاید این همه دلم برای بابا نشدنش نمی سوخت!!!!!!!!!!!!!

اما خدای مهربان حتی وسط بحث های خنده دار و  بچه گانه من با خودش هم حواسش به من بود یکباره دلم گرم شد ،وجودم آرام گرفت انگار فرشته هایش را فرستاده بود بالای سر خانواده کوچک دونفری ما تا باران امید بر ما ببارانند آن قدر که بغض های در گلو مانده ی او و چشم های اشکبار من به یکباره رنگ آرامش بگیرند زیر باران امید و خوشبختی که بی شک هدیه خدابود به ما، همان شب به چشم برهم زدنی حالمان دگرکون شد پرونده ای را که خدا نخواسته بود به سرانجام برسد را توی ذهنمان بستیم  و نشستیم از فردا حرف زدیم، از آینده ،از تلاش و از امید به روزهای خوب در راه........

تازه یادمان آمد که ما برای اهدا به ابن سینا رفته بودیم ،یعنی اگر لطف خدا نبود حداقل باید برای یکسال توی نوبت اهدا می ماندیم ،یادمان آمد که هیچ کس به مثبت شدن بیوپسی امیدی نداشت اما خدا اراده کرد و مثبت شد ،یادمان آمد که جواب تستمان اگر از اول منفی می شد شاید کمتر امید می داشتیم شاید مثل آن خانم دکتری که برای چندمین بار جنین هایش را انتقال می داد و همه منفی شده بودند ما هم شک می کردیم که اصلا جنینی در کار بوده مثل آن خانم که شک کرده بود!!!!!!!

دوباره توی نگاه های خسته مان خوشبختی رنگ گرفت ،دوباره امید مهمان دلمان شد،خودمان را آرام کردیم که این بار کارمان راحت تر است، این بار دیگر نیازی به اهدا نیست و احتمالا می توانیم توی شهر خودمان اقدام کنیم !اصلا همین که سختی رفت و آمد به تهران کم می شد خودش خیلی خیلی خوب بود ،  همه سختی های درمان را که می گذاشتی یک طرف این سختی های رفت وآمد هنوز هم سنگین تر بود.حالا که قرار است توی شهر خودمان اقدام کنیم حتما خیلی خیلی کارمان راحت تر است .

از همین فردایش پرس و جوهایمان را شرو کردیم، توی آن دوهفته او آمپول هایش را قطع کرده بود و برای بیوپسی بعدی باید حداقل سه، تا چهار ماه پیوسته تزریق می کرد این شد که دوباره آمپول هایی که فکر می کردیم دیگر از زندگیمان حذف شده اند و به خاطرات پیوسته اند به متن زندگیمان آمدند دوباره داروخانه و الکل و آمپول و تاییدیه بیمه و.......  با توجه به این قضیه و این که بین سیکل های درمان باید حداقل دو تا سه ماه فاصله باشد عملا کارمان به سال بعد می افتاد این شد که دوباره همه ی  احساسات پدرانه و مادرانه که تازه بعد سال ها انتظار داشت توی وجودمان جان می گرفت و روز به روز واقعی تر می شد را جمع کردیم و توی همان بقچه پیچیدیم و گذاشتیم ته صندوقچه ی دلمان که فعلا کاری به کار ش نداشته باشیم .با این تفاوت که این بار کمی جمع کردنش مشکل تر بود و گاهی نشانه ای و یادگاری از آن دلمان را بدجور هوایی می کرد مثل همان بی بی چک دوخطی که هنوز هم دارمش.و یا کبودی های روی پاهایم که تامدت ها موقع راه رفتن مرا یاد هشت سلولی از دست رفته ام می انداختند.

پی نوشت :خدایا مارا ببخش که گاهی یادمان می رود که تو مهربان تر از مادری و آگاه تر از هرکسی به گذشته و حال و  آینده ی ما (یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم) ، خودت هوای دل های بهانه گیر مارا داشته باش .

پی نوشت : خدای ما همان خدایی است که به  حضرت ذکریا وقتی در سن پیری از نعمت اولاد ناامید شده بود فرمود:

هوعلی هین و قد خلقتک من قبل ولم تک شیئا: که این برای من آسان است همان طور که تورا خلق کردم درحالی که پیش از این نبودی

پی نوشت: دوستان التماس دعا

 

۹۴/۰۳/۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۱)

۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۴ زهرای سعید
به توکل و قدرت و مثبت اندیشیت غبطه میخورم سحر جان . 
واقعا نمونه ای...... 
پاسخ:
ان شاالله همینطور باشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی