معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده پنجم

جمعه, ۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ب.ظ

از اتوبوس پیاده شدیم ، نسیم خنک پاییزی می وزید با اینکه صبح زود بود اما ترمینال شلوغ و پر سر و صدا بود  آدرس کلینیک را داشتیم  می شد مستقیم با مترو رفت خیلی خوب بود که مجبور نبودیم وارد شهر شلوغ تهران شویم  هنوز آفتاب نزده بود که دم در کلینیک ایستاده بودیم نمای ساختمان مثل همان چیزی بود که در عکس دیده بودم و بزرگ نوشته شده بود "مرکز درمان ناباروری و سقط مکرر ابن سینا" بسم الله گفتیم و با پای راست وارد شدیم .

شاید ورودبه چنین جاهایی برای خیلی ها سخت و سنگین باشد ،شاید خیلی ها اگر بفهمند که سر و کارشان به چنین جایی افتاده اصلا کم بیاورند یا همانجا احساس  کنند که چه قدر بدبختند و حتی  ناله کنند و بگویند خدایا این مجازات کدام گناه است؟اینها را بعدا در چهره زوج هایی که تقدیر از راه های دور و نزدیک به آنجا کشانده بودشان دیدم و وقتی پای درد و دلشان نشستم فهمیدم که چه قدر مضطرب و پریشانند،اما برای ما آنجا یعنی امید، یعنی هنوز هم راهی برای پدر و مادر شدن هست ، یعنی وعده دیدار نزدیک است هر چه از احساس آن روز یادم می آید سراسر شور بود و شوق بود و زندگی.اصلا بعد از مدت ها پر از نشاط  شده بودیم پر از انرژی مثبت و سراسر سرزنگی .

کارمندها یکی یکی می آمدند و هنوز رسما کار شان شروع نشده بود ما اما قبل از هرچیز سراغ کلینیک اهدا را  گرفتیم و پرسان پرسان خود را به آنجا رساندیم برای خانمی که مسئول آنجابود خیلی سریع وضعیتمان را گفتیم و او هم مختصر از شرایط و ضوابط گفت آنقدر عجله داشتیم که هی لابه لای صحبتش می پریدیم که چه قدر باید صبر کنیم ؟و آن خانم هم حتما از بس شوق و ذوق ما رادیده بود گفت اگر همه چیز خوب پیش بره حدود سه ماه.

طبقه هم کف پرونده تشکیل دادیم، هر دویمان  ویزیت  شدیم پزشک زنان کلی آزمایش و سونوگرافی و عکس رنگی از رحم برای من نوشت و پزشک مردان هم برای او وا ینکه برای بیوپسی از بیضه وقت بگیریم ؟اینجای کار را دیگر نخوانده بودیم جواب آزمایش های هورمونی آنقدر مشکل داشت که پزشک شهر خودمان اصلا این پیشنهاد را نداده بود از دکتر خواستیم که مارا معاف کند وقتی قرار بود بیوپسی منفی باشد برای چه باید درد و ناراحتی و هزینه عمل را متحمل می شدیم ؟ آقای دکتر ضمن همدلی با ما اینطور گفت که طبق آزمایشات می دانیم که احتمال تولید اسپرم در بیضه در حد صفر است اما اینجا هم برای خود قوانینی دارد و در موارد اهدا جواب بیوپسی باید ضمیمه پرونده باشد .این شد که برای چند روز بعد برای عکس رنگی از رحم و بیوپسی بیضه همزمان وقت گرفتیم و همان شب برگشتیم.

همان روزها بود که محرم هم از راه رسید و من دل شکسته تر و البته امیدوارتر  از همیشه گوشه ی حسینیه نشسته بودم فردا او باید عمل می شد و من باید عکس رنگی می گرفتم بماند که چه قدر چیز های جور و واجور راجع به این عکس به قول  .محیا/دردناک شنیده و خوانده بودم  ،مادرم توی حسینیه کنارم نشسته بود واصلا خبر نداشت که من آن شب مسافرم  و من اما دردلم غوغا بود انصافا شور و اشتیاق هم داشتم ،شک نداشتم که سال بعد تنها عزادار امامم نیستیم و این همه خوشبختی به این همه سختی قطعا می ارزید،اصلا مهم نبود که هم سن و سال هایم یکی یکی اراده می کردند و به راحتی آب خوردن مادر می شدند  خدای مهربان برای من اینطور خواسته بود و من بدون اغراق مست شوق و شور مادرانه بودم عشق و مسئولیت  مادرانه برای نطفه ای که هنوز بسته نشده ،این را فقط مادرانی می فهمند که روزگار پایشان را به بازی میکرو بازکرده باشد.

لباس های آبی اتاق عمل را پوشیده بود ،چه قدر مسخره بازی درآوردیم وخندیدیم شاید بتوانم بگویم اصلا استرس نداشتیم (نتیجه بیوپسی قطعا منفی بود  فقط باید انجام می شد تا درج در پرونده شود ) برای چندمین بار مسکن خوردم تا تمام گیرنده های درد بدنم به خواب عمیق فرو روند، او رفت اتاق عمل و من رفتم برای عکس رنگی از رحم.

چند نفر در اتاق انتظار نشسته بودند،به غیر از من همه همراه داشتند چهره ها وحشت زده بود اضطراب از  سر روی دختران می بارید مخصوصا که هر چند لحظه صدای جیغ و فریاد از اتاق عکاسی بلند می شد.من اما آرام بودم و سعی می کردم بقیه را آرام کنم  حتی آنجا هم سراسر شوق بودم انگار که باید برای مادر شدن از هفت خان رد می شدم و من عاشق عبور از این خان ها ، مهم نبود که چه قدر سخت یا درد ناک باشد همین که یکی ازآنها کم می شد من به همان اندازه زودتر مادر می شدم .مراحل عکاسی انجام شد  واقعا آنقدر ها که می گفتند دردناک نبود می توانم بگویم که خیلی قابل تحمل بود .

مشغول پوشیدن لباس هایم بودم ، تلفنشان زنگ می خورد خانم پرستار گوشی را برداشت نمی شنیدم چه می گفت اما اسم خودم را بین حرف هایش شنیدم خوب گوش دادم انگار واقعا راجع به من حرف می زدند  کم کم داشتم نگران می شدم مخصوصا که او هم اتاق عمل بود که ناگهان صدایم کرد و گوشی را داد دستم:"خانم سحر خوشبختانه بیوپسی همسرتان مثبت است (در بیضه اسپرم پیدا شده) لطفا سریع تر برای پر کردن فرم فریز به جنین شناسی مراجعه کنید"دیگر هیچ چیز نمی شنیدم صورتم پر از اشک شده بود خدایا شکرت خدا یا شکرت ..........................

همه با بهت نگاهم می کردند : این دختر که  اینجا کارش تمام شده ، گریه اش تازه شروع شده؟؟؟؟؟؟؟

 

 پ ن. شرایط ما طوری بود که امکان بارداری طبیعی نداشتیم تا قبل از این حتی امکان استفاده از روش های لقاح مصنوعی هم برای ما نبود اما با ورودمان به ابن سینا روزنه ای برایمان باز شده بود و این ما را از بیشتر مراجعان مراکز ناباروری متفاوت می کرد.

پ ن :گاهی هزار بار دعا بی اجابت است، گاهی نخوانده قرعه به نام تو می شود.

 پ ن:مگر می شود دل شکسته ات را به خیمه کریمان  ببری و نگاهت نکنند..............

۹۴/۰۳/۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی