معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

تلخ و شیرین روزهای انتظار

معجزه خدا

این وبلاگ دلنوشته های زنی است که دوست دارد دوباره مادر باشد
دلتنگ روزهای مادرانه است

آخرین مطالب

  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹ سلام

پرده نهم

جمعه, ۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ

این بار سه نفری سوار قطار می شویم هشت سلولی عزیزم حالا همه زندگی ما شده است همه حرف ها وحال و هوایمان پر شده از عشقمان به  موجود کوچکی که فقط چند ساعتی است مهمانمان شده .من دیگر آن دخترک عجول و بی پروا نیستم. نشستنم، برخاستنم ،خوابیدنم ،حرف زدنم ،همه رفتارهایم مادرانه شده اند توی قطار تاریخ تولدش را حساب می کنیم و چه ذوقی داریم خدا خدا می کنبم  به مهر نرسیده بیاید که یکسال زودتر برایش کیف و کتاب بگیریم .حتی به مدرسه و دانشگاه رفتنش هم فکر می کنیم .

چهارده روز مادرانگی و پدرانگی آغاز می شود روزهاو شب هایمان عوض شده است از همان روزی که از تهران برگشته ایم رنگ زندگی دونفره مان تغییر کرده هرچند سعی داریم منطقی باشیم و خیلی خیال پرداری نکنیم اما تا به خود می آییم داریم از رویاهایمان می گوییم .حالا دیگر هر شب راس ساعت ده هر کجا باشیم خود را به درمانگاه می رسانیم و من هر شب مهمان شیرین ترین درد دنیا هستم درد پروژسترون هایی که حتما دارند آرام آرام من و کودکم را به هم پیوند می دهند عاشق خوابیدن روی تخت درمانگاه شده ام اصلا انگار عصاره ناب ترین عشق دنیا را هر شب به بدنم تزریق می کنند که من این گونه هرروز عاشق تر می شوم. به تنها چیزی که اصلا و ابدا فکر نمی کنم درد و کبودی روی پاهایم هست.

 این روزها طعنه و کنایه ها هم پررنگ تر شده اند مجبورم کمتر بیرون بروم و مهمان ها را با بهانه های مختلف رد کنم و اجازه بدهم با هر قضاوتی در موردم فکر کنند حتی شنیدم که یکشان گفته : فلانی مهمان نوازی ندارد ، آداب معاشرت نمی داند ،اصلا این دختر این اخلاق های زشت را از که  ارث برده است و.................... من اما مگر به جز خوشبختی حسی را تجربه می کنم  انگار گیرنده های بدنم فقط  و فقط عاشقانه کانال های خوشبختی را می گیرند و اصلا برای هیچ حس دیگری گیرنده ندارم .

گاهی دلشوره ها هم خودشان را نشان می دهند اگر بعد از این دو هفته همه چیز تمام شود چه ؟ بارها وبارها صحنه آزمایشگاه توی ذهنم می آید ،اگر این همه خواب و خیال رویایی یک دفعه با یک آزمایش منفی فروبریزند چه؟ نکند این همه خوشبختی تمام شود؟ این جور وقت ها وضو می گیرم می نشینم  رو به قبله مفاتیح را باز می کنم:

الهی کیف ادعوک و انا انا ،وکیف  اقطع الرجائی منک و انت انت............................

معبودم چگونه بخوانم تورا درحالی که من منم وچگونه قطع کنم امیدم را از تو درحالی که تو تو هستی..........

می خوانم  و می خوانم  تا این که به صد بار برسد و انگار با هربار خواندن بذر امید در دلم جان می گیرد و شاخه های خوشبختی گل می دهند و من مست از عطر دلربای گل های امید مادرانه برای چند سلولی کوچکم دعا می خوانم  :خدا یا معجزه ات را بر من ببخش و تا همیشه هوایش را داشته باش.

فقط به اندازه یکی دو هفته از شب یلدا گذشته اما روزها به اندازه ی بلند ترین روزهای تابستان کش می آیند. وشب ها هم همه یلدا شده اند تازه دارم معنای انتظار را می فهمم که چه قدر گذر زمان را کند و طاقت فرسا می کند بالاخره دلم طاقت نمی آورد سال ها منتظر خط دوم  بودم بارها با شوق و ذوق سراغش رفتم و هربار فقط خط اول را دیدم دلم برای این همه اشتیاق به سرانجام نرسیده می سوزد یکبارش درست یعد سال تحویل چند سال پیش بود پیش خودم حساب کرده یودم که این سال تحویل برایم ماندگار می شود اما دریغ ................

صبح روز دهم بعد از نماز صبح بسم الله می گویم و بسته بی بی چک را باز می کنم حس و حال عجیبی دارم هر چه سعی می کنم به خودم مسلط باشم نمی شود خودم را نصیحت می کنم که هنوز خیلی زود است تا اگر خط دوم نیامد به هم نریزم اما مگر می شود؟

خط اول خیلی زود خودش را نشان می دهد یک لحظه زمان برایم می ایستد هنوز هم دارم با حسرت خط اول را می بینم که ناگهان درست زیر همان خط انگار چیزی توجهم را جلب می کند خوب خوب خیره می شوم حالا همه خوشبختی های عالم مال من شده اند حالا تمام رنج ها و غم های این چندسال از دلم پر می کشند یک لحظه خود را خوشبخت ترین زن دنیا تصور می کنم دیگر دلم نمی خواهد جای هیچ کس باشم به جز خودم ....بله درست می بینم این همان خط دوم است همانی که خیلی وقت است دیگر خوابش راهم نمی دیدم . خدا یا شکرت خدایا شکرت.............

نمی فهمم چه طور خودم را به او می رسانم توی صورتش نگاه می کنم یک لحظه تصویر بهترین همسر دنیارا می بینم تازه می فهمم همه آن بهانه گیری هاو نق هایی که گاه و بی گاه به جانش می زدم عوارض این چشم انتظاری چند ساله بوده است تمام دغدغه های مالی و عاطفی و خانوادگی یکباره از وجودم پر می کشند حالا می فهمم که دلم بی قرار مادر شدن بوده و این مسائلی که حتی گاهی برایشان روزهاو شب ها غر زده ام فقط و فقط بهانه بوده اند.بعد از دیدن خط دوم من خوشبخت ترین زن دنیا هستم حتی ذره ای شک ندارم.

با شوق و ذوق خط دوم را به او نشان می دهم انگار که از آمدنش مطمئن بوده توی صورتم لبخند شیرینی می زند و برای اولین بار پدرانه توصیه می کند مواظب خودم باشم و فقط خدا می داند که برای همین توصیه ی پدرانه اش چه قدر چشم انتظار بودم تا من هم دلم غنج برود و بگویم چشم عزیزم مواظبش هستم.مواظب یکی یک دانه امان هستم ...........

دیگر خوابم نمی برد سرتاسر وجودم شوق و ذوق است آخرین باری که این قدر هیجان زده بودم شاید روز عقدمان بوده و یکی دو روز بعدش حالا اما انگار به اندازه ی تمام عمرم اشتیاق دارم مطمئنم که نه ماه دیگر بغلش می کنم دلم می خواهد تمام این نه ماه بیدار بمانم و با هر دم و بازدم وجودم را از عشق پر و خالی کنم .حتی تصورش هم نمی کردم روزهای مادرانه این قدر شیرین باشد وگرنه ممکن نبود سال ها دوام بیاورم حتما همان ماه های اول از حسرتش تمام شده بودم این را همان اولین روز مادرانگی ام فهمیدم

پی نوشت 1: خدای مهربانم تو را برای تمام خوشی های گاه و بی گاهی  که چاشنی سختی های  انتظارمان کردی شکر می گویم .ممنون که هوایمان را داری.

پی نوشت 2: قصه ام مربوط به گذشته است هنوز  مانده تا به زمان حال برسیم.

پی نوشت 3: چه قدر از کسانی که موقع احوالپرسی به جای آنکه توی صورتم نگاه کنند به شکمم نگاه می کنند بدم می آید خدایا کمک کن زبانم به شکایت باز نشود.

 

۹۴/۰۳/۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
سحر قریب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی